😂 پارت چهاردهم | «رئیس مافیا علیه بالشها»
😂 پارت چهاردهم | «رئیس مافیا علیه بالشها»
ساعت ۱۰ صبح.
عمارت هنوز از اتفاقات پارت قبل ریکاوری نشده بود.
کوک وسط سالن ایستاده بود.
قیافهاش جدی.
خیلی جدی.
تهیونگ از پشت در سرک کشید.
— «رئیس؟»
کوک بدون اینکه نگاهش کند:
— «چی؟»
— «بالشها رو جمع کنیم؟»
کوک آرام برگشت.
— «چرا؟»
تهیونگ با قیافهای کاملاً جدی گفت:
— «برای امنیت شما.»
لانا از روی مبل:
— «😂😂😂»
کوک:
— «تهیونگ...»
— «جانم؟»
— «امروز هیچ شوخیای دربارهی دیشب نمیکنی.»
تهیونگ دست روی قلبش گذاشت.
— «قول میدم.»
لانا:
— «دروغ میگه.»
تهیونگ:
— «صددرصد.»
کوک:
— «...»
لانا با تعجب:
— «خودت اعتراف کردی؟»
تهیونگ:
— «من برای حقیقت ساخته شدم.»
کوک بالش روی مبل را برداشت.
تهیونگ یک قدم عقب رفت.
— «رئیس... اون بالش نیست؟»
— «چرا.»
— «پس چرا اینطوری نگاش میکنی؟»
کوک با نفرت به بالش نگاه کرد.
— «این بالش دشمن منه.»
لانا:
— «کوک... با بالش دشمنی؟»
— «این همون بالشی بود که دیشب—»
سکوت.
تهیونگ آرام زمزمه کرد:
— «آخ جون! داستان داره!»
کوک:
— «هیچی نشنیدی.»
تهیونگ:
— «شنیدم.»
کوک:
— «نشنیدی.»
— «شنیدم.»
— «نشنیدی.»
— «رئیس، گوشام سالمه.»
کوک بالش را پرت کرد سمتش.
تهیونگ جاخالی داد.
— «حملهههههه!»
و فرار کرد.
لانا از خنده روی مبل افتاد.
کوک پشت سر تهیونگ دوید.
— «برگرد اینجااا!»
تهیونگ از طبقهی بالا داد زد:
— «من استعفا میدممم!»
کوک:
— «تو که استعفا ندادی!»
— «الان میدم!»
— «قبوله!»
تهیونگ چند ثانیه ساکت شد.
بعد از پلهها پایین آمد.
— «جدی؟»
کوک:
— «آره.»
تهیونگ با قیافهی مظلوم:
— «پس حقوق این ماه رو کامل میدی؟»
کوک:
— «...»
لانا آرام گفت:
— «تهیونگ، فکر کنم الان وقت خوبی برای فرار کردنه.»
تهیونگ:
— «درست میگی.»
دوباره فرار کرد.
کوک سرش را گرفت.
— «من چرا این آدم رو استخدام کردم؟»
لانا:
— «داداشمه.»
— «دقیقاً مشکل همینه.»
لانا بالش دیگری برداشت و آرام به طرف کوک پرت کرد.
بالش مستقیم خورد به صورتش.
سکوت.
تهیونگ از بالای پلهها:
— «رئیس...»
کوک بالش را از صورتش برداشت.
— «چی؟»
تهیونگ:
— «فکر کنم الان رسماً جنگ بالش شروع شد.»
لانا لبخند شیطنتآمیزی زد.
— «فکر خوبیه.»
کوک:
— «نه.»
لانا:
— «آره.»
تهیونگ:
— «آرههههه!»
سه ثانیه بعد...
کل عمارت تبدیل شد به میدان جنگ.
بالشها در هوا.
تهیونگ پشت مبل.
لانا پشت پرده.
و کوک وسط سالن که با قیافهای کاملاً جدی دنبالشان میدوید.
— «اگه گیرتون بیارم، تمومه!»
لانا از پشت پرده:
— «اول باید بتونی منو بگیری!»
کوک:
— «لانا...»
— «بله؟»
— «تو نمیدونی با کی طرفی.»
تهیونگ از پشت مبل:
— «با یه رئیس مافیایی که با بالش شکست خورد!»
کوک:
— «تهیونگههههه!»
تهیونگ:
— «من نبودم! بالش بود!»
و دوباره فرار کرد.
لانا آنقدر خندید که نتوانست درست بایستد.
کوک چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد خودش هم، خیلی کوتاه، لبخند زد.
لانا متوجه شد.
— «تو خندیدی؟»
کوک فوراً قیافهاش را جدی کرد.
— «نه.»
— «دیدمت!»
— «اشتباه دیدی.»
تهیونگ از دور:
— «منم دیدم!»
کوک:
— «تهیونگ...»
— «بله؟»
— «امروز واقعاً استعفایی.»
تهیونگ:
— «قبوله! فقط حقوقمو بده!»
و دوباره همهچیز از اول شروع شد. 😂💀
ادامه دارد... 🖤
ساعت ۱۰ صبح.
عمارت هنوز از اتفاقات پارت قبل ریکاوری نشده بود.
کوک وسط سالن ایستاده بود.
قیافهاش جدی.
خیلی جدی.
تهیونگ از پشت در سرک کشید.
— «رئیس؟»
کوک بدون اینکه نگاهش کند:
— «چی؟»
— «بالشها رو جمع کنیم؟»
کوک آرام برگشت.
— «چرا؟»
تهیونگ با قیافهای کاملاً جدی گفت:
— «برای امنیت شما.»
لانا از روی مبل:
— «😂😂😂»
کوک:
— «تهیونگ...»
— «جانم؟»
— «امروز هیچ شوخیای دربارهی دیشب نمیکنی.»
تهیونگ دست روی قلبش گذاشت.
— «قول میدم.»
لانا:
— «دروغ میگه.»
تهیونگ:
— «صددرصد.»
کوک:
— «...»
لانا با تعجب:
— «خودت اعتراف کردی؟»
تهیونگ:
— «من برای حقیقت ساخته شدم.»
کوک بالش روی مبل را برداشت.
تهیونگ یک قدم عقب رفت.
— «رئیس... اون بالش نیست؟»
— «چرا.»
— «پس چرا اینطوری نگاش میکنی؟»
کوک با نفرت به بالش نگاه کرد.
— «این بالش دشمن منه.»
لانا:
— «کوک... با بالش دشمنی؟»
— «این همون بالشی بود که دیشب—»
سکوت.
تهیونگ آرام زمزمه کرد:
— «آخ جون! داستان داره!»
کوک:
— «هیچی نشنیدی.»
تهیونگ:
— «شنیدم.»
کوک:
— «نشنیدی.»
— «شنیدم.»
— «نشنیدی.»
— «رئیس، گوشام سالمه.»
کوک بالش را پرت کرد سمتش.
تهیونگ جاخالی داد.
— «حملهههههه!»
و فرار کرد.
لانا از خنده روی مبل افتاد.
کوک پشت سر تهیونگ دوید.
— «برگرد اینجااا!»
تهیونگ از طبقهی بالا داد زد:
— «من استعفا میدممم!»
کوک:
— «تو که استعفا ندادی!»
— «الان میدم!»
— «قبوله!»
تهیونگ چند ثانیه ساکت شد.
بعد از پلهها پایین آمد.
— «جدی؟»
کوک:
— «آره.»
تهیونگ با قیافهی مظلوم:
— «پس حقوق این ماه رو کامل میدی؟»
کوک:
— «...»
لانا آرام گفت:
— «تهیونگ، فکر کنم الان وقت خوبی برای فرار کردنه.»
تهیونگ:
— «درست میگی.»
دوباره فرار کرد.
کوک سرش را گرفت.
— «من چرا این آدم رو استخدام کردم؟»
لانا:
— «داداشمه.»
— «دقیقاً مشکل همینه.»
لانا بالش دیگری برداشت و آرام به طرف کوک پرت کرد.
بالش مستقیم خورد به صورتش.
سکوت.
تهیونگ از بالای پلهها:
— «رئیس...»
کوک بالش را از صورتش برداشت.
— «چی؟»
تهیونگ:
— «فکر کنم الان رسماً جنگ بالش شروع شد.»
لانا لبخند شیطنتآمیزی زد.
— «فکر خوبیه.»
کوک:
— «نه.»
لانا:
— «آره.»
تهیونگ:
— «آرههههه!»
سه ثانیه بعد...
کل عمارت تبدیل شد به میدان جنگ.
بالشها در هوا.
تهیونگ پشت مبل.
لانا پشت پرده.
و کوک وسط سالن که با قیافهای کاملاً جدی دنبالشان میدوید.
— «اگه گیرتون بیارم، تمومه!»
لانا از پشت پرده:
— «اول باید بتونی منو بگیری!»
کوک:
— «لانا...»
— «بله؟»
— «تو نمیدونی با کی طرفی.»
تهیونگ از پشت مبل:
— «با یه رئیس مافیایی که با بالش شکست خورد!»
کوک:
— «تهیونگههههه!»
تهیونگ:
— «من نبودم! بالش بود!»
و دوباره فرار کرد.
لانا آنقدر خندید که نتوانست درست بایستد.
کوک چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد خودش هم، خیلی کوتاه، لبخند زد.
لانا متوجه شد.
— «تو خندیدی؟»
کوک فوراً قیافهاش را جدی کرد.
— «نه.»
— «دیدمت!»
— «اشتباه دیدی.»
تهیونگ از دور:
— «منم دیدم!»
کوک:
— «تهیونگ...»
— «بله؟»
— «امروز واقعاً استعفایی.»
تهیونگ:
— «قبوله! فقط حقوقمو بده!»
و دوباره همهچیز از اول شروع شد. 😂💀
ادامه دارد... 🖤
- ۱۶۹
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط