پارت ۱۳ — «نقشهی دستپاچهکننده»
پارت ۱۳ — «نقشهی دستپاچهکننده»
صبح هنوز کامل شروع نشده بود که رها وارد آشپزخونه شد.
رها: «جونگکوک؟»
جوابی نیومد.
رها: «آ.ت؟»
بازم سکوت.
رها مشکوک شد و آروم گفت: «این سکوت اصلاً عادی نیست.»
همون لحظه جونگکوک از پشت در ظاهر شد.
جونگکوک: «صبح بخیر، قربانی شماره یک.»
رها: «قربانی؟!»
آ.ت از پشت سرش گفت: «گفتم که نقشهاش مشکوکه.»
رها: «چه نقشهای؟»
جونگکوک با قیافهی کاملاً جدی گفت: «هیچی. فقط امروز یه مهمون داریم.»
زنگ در به صدا درآمد.
رها: «کیه؟»
جونگکوک در رو باز کرد.
تهیونگ وارد شد.
رها همون لحظه خشکش زد.
جونگکوک زیر لب گفت: «شروع شد.»
رها: «چی شروع شد؟»
آ.ت: «هیچی... فقط صورتت یهو قرمز شد.»
رها: «گرمه!»
جونگکوک به پنجره نگاه کرد: «هوا سرده.»
رها: «خب... من کلاً گرمم میشه!»
تهیونگ خندید: «سلام رها.»
رها خیلی سریع جواب داد: «س... سلام.»
جونگکوک لبخند شیطنتآمیزی زد.
رها با اخم نگاهش کرد: «جونگکوک، یه کلمه حرف بزنی، خودت میدونی.»
جونگکوک: «من؟ من که هیچی نگفتم.»
آ.ت آروم گفت: «ولی اون قیافهات همهچی رو میگه.»
جونگکوک: «نقشه هنوز شروع نشده.»
رها: «چی؟»
جونگکوک: «هیچی.»
رها: «جونگکوک!»
جونگکوک فرار کرد.
رها هم بالش رو برداشت و دنبالش دوید.
تهیونگ وسط آشپزخونه ایستاده بود و با تعجب نگاهشون میکرد.
آ.ت گفت: «به خونهی سه شیطون خوش اومدی.»
تهیونگ: «فکر کنم دیر رسیدم.»
آ.ت: «خیلی دیر.»
صبح هنوز کامل شروع نشده بود که رها وارد آشپزخونه شد.
رها: «جونگکوک؟»
جوابی نیومد.
رها: «آ.ت؟»
بازم سکوت.
رها مشکوک شد و آروم گفت: «این سکوت اصلاً عادی نیست.»
همون لحظه جونگکوک از پشت در ظاهر شد.
جونگکوک: «صبح بخیر، قربانی شماره یک.»
رها: «قربانی؟!»
آ.ت از پشت سرش گفت: «گفتم که نقشهاش مشکوکه.»
رها: «چه نقشهای؟»
جونگکوک با قیافهی کاملاً جدی گفت: «هیچی. فقط امروز یه مهمون داریم.»
زنگ در به صدا درآمد.
رها: «کیه؟»
جونگکوک در رو باز کرد.
تهیونگ وارد شد.
رها همون لحظه خشکش زد.
جونگکوک زیر لب گفت: «شروع شد.»
رها: «چی شروع شد؟»
آ.ت: «هیچی... فقط صورتت یهو قرمز شد.»
رها: «گرمه!»
جونگکوک به پنجره نگاه کرد: «هوا سرده.»
رها: «خب... من کلاً گرمم میشه!»
تهیونگ خندید: «سلام رها.»
رها خیلی سریع جواب داد: «س... سلام.»
جونگکوک لبخند شیطنتآمیزی زد.
رها با اخم نگاهش کرد: «جونگکوک، یه کلمه حرف بزنی، خودت میدونی.»
جونگکوک: «من؟ من که هیچی نگفتم.»
آ.ت آروم گفت: «ولی اون قیافهات همهچی رو میگه.»
جونگکوک: «نقشه هنوز شروع نشده.»
رها: «چی؟»
جونگکوک: «هیچی.»
رها: «جونگکوک!»
جونگکوک فرار کرد.
رها هم بالش رو برداشت و دنبالش دوید.
تهیونگ وسط آشپزخونه ایستاده بود و با تعجب نگاهشون میکرد.
آ.ت گفت: «به خونهی سه شیطون خوش اومدی.»
تهیونگ: «فکر کنم دیر رسیدم.»
آ.ت: «خیلی دیر.»
- ۷۰
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط