#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۱۷: وقتی قصر بالاخره نفس کشید
چند لحظه بعد از حرف جونگکوک، اتاق دوباره ساکت شد.
سوآ هنوز دستش توی دست جونگکوک بود.
انگار هنوز هم باورش نمیشد چه اتفاقی افتاده.
جونگکوک دیگر ولیعهد نبود.
پادشاه به آن دو نگاه کرد، بعد آه آرامی کشید.
_ خب…
ملکه با تعجب گفت:
_ اعلیحضرت؟
پادشاه شانههایش را کمی تکان داد.
_ ظاهراً که دیگه کاری از دست ما برنمیاد.
جونگکوک پوزخند کوچکی زد.
_ بالاخره فهمیدی.
ملکه با ناراحتی گفت:
_ تو حتی ذرهای هم پشیمون نیستی؟
جونگکوک بدون فکر گفت:
_ نه.
بعد خیلی ساده اضافه کرد:
_ اتفاقاً خیلی هم حس خوبی دارم.
تهیونگ آرام خندید.
_ باورم نمیشه یکی بالاخره از این قصر فرار کرد.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
_ فرار نکردم.
بعد دست سوآ را کمی بالا آورد.
_ دارم میرم زندگی کنم.
سوآ با چشمان خیس به او نگاه کرد.
آرام گفت:
_ جونگکوک… مطمئنی؟
جونگکوک لبخند زد.
_ سوآ…
کمی خم شد تا همسطح چشمهایش شود.
_ من برای اولین بار توی زندگیم کاملاً مطمئنم.
سوآ لبخند کوچکی زد.
اشک هنوز گوشه چشمش بود.
تهیونگ با لحن شیطنتآمیز گفت:
_ خب حالا که داستان ولیعهد بودن تموم شد… برنامه بعدی چیه؟
جونگکوک بدون مکث گفت:
_ خواب.
همه چند ثانیه ساکت شدند.
بعد سوآ خندهاش گرفت.
جونگکوک ادامه داد:
_ جدی میگم. دیشب تقریباً مردم.
تهیونگ خندید.
_ این یکی منطقیه.
پادشاه که هنوز آنها را نگاه میکرد، زیر لب گفت:
_ عجیبترین ولیعهدی بودی که این قصر تا حالا دیده.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
_ الان که دیگه ولیعهد نیستم.
پادشاه نگاه کوتاهی به سوآ کرد.
بعد آرام گفت:
_ مراقبش باش.
جونگکوک بدون تردید جواب داد:
_ همیشه.
سوآ آرام دستش را فشار داد.
برای اولین بار…
بعد از تمام آن دعواها، آزمونها و ترسها…
فضای اتاق دیگر شبیه میدان جنگ نبود.
انگار قصر بالاخره نفس کشیده بود.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۱۷: وقتی قصر بالاخره نفس کشید
چند لحظه بعد از حرف جونگکوک، اتاق دوباره ساکت شد.
سوآ هنوز دستش توی دست جونگکوک بود.
انگار هنوز هم باورش نمیشد چه اتفاقی افتاده.
جونگکوک دیگر ولیعهد نبود.
پادشاه به آن دو نگاه کرد، بعد آه آرامی کشید.
_ خب…
ملکه با تعجب گفت:
_ اعلیحضرت؟
پادشاه شانههایش را کمی تکان داد.
_ ظاهراً که دیگه کاری از دست ما برنمیاد.
جونگکوک پوزخند کوچکی زد.
_ بالاخره فهمیدی.
ملکه با ناراحتی گفت:
_ تو حتی ذرهای هم پشیمون نیستی؟
جونگکوک بدون فکر گفت:
_ نه.
بعد خیلی ساده اضافه کرد:
_ اتفاقاً خیلی هم حس خوبی دارم.
تهیونگ آرام خندید.
_ باورم نمیشه یکی بالاخره از این قصر فرار کرد.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
_ فرار نکردم.
بعد دست سوآ را کمی بالا آورد.
_ دارم میرم زندگی کنم.
سوآ با چشمان خیس به او نگاه کرد.
آرام گفت:
_ جونگکوک… مطمئنی؟
جونگکوک لبخند زد.
_ سوآ…
کمی خم شد تا همسطح چشمهایش شود.
_ من برای اولین بار توی زندگیم کاملاً مطمئنم.
سوآ لبخند کوچکی زد.
اشک هنوز گوشه چشمش بود.
تهیونگ با لحن شیطنتآمیز گفت:
_ خب حالا که داستان ولیعهد بودن تموم شد… برنامه بعدی چیه؟
جونگکوک بدون مکث گفت:
_ خواب.
همه چند ثانیه ساکت شدند.
بعد سوآ خندهاش گرفت.
جونگکوک ادامه داد:
_ جدی میگم. دیشب تقریباً مردم.
تهیونگ خندید.
_ این یکی منطقیه.
پادشاه که هنوز آنها را نگاه میکرد، زیر لب گفت:
_ عجیبترین ولیعهدی بودی که این قصر تا حالا دیده.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
_ الان که دیگه ولیعهد نیستم.
پادشاه نگاه کوتاهی به سوآ کرد.
بعد آرام گفت:
_ مراقبش باش.
جونگکوک بدون تردید جواب داد:
_ همیشه.
سوآ آرام دستش را فشار داد.
برای اولین بار…
بعد از تمام آن دعواها، آزمونها و ترسها…
فضای اتاق دیگر شبیه میدان جنگ نبود.
انگار قصر بالاخره نفس کشیده بود.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۱.۱k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط