پارت سه
پارت سوم — «تا همیشه» 💍🖤
چند روز بعد، مایکی رفتار عجیبی داشت.
مدام تلفنی صحبت میکرد، از خانه بیرون میرفت و وقتی کاگومه وارد اتاق میشد، صحبتش را قطع میکرد.
کاگومه مشکوک شده بود.
— «مایکی، داری چیزی رو ازم پنهون میکنی؟»
مایکی با خونسردی گفت:
— «نه.»
— «دروغ میگی.»
— «شاید.»
کاگومه اخم کرد.
اما شب همان روز، مایکی او را به پشتبام عمارت برد.
چراغهای شهر زیر پایشان میدرخشید.
مایکی روبهروی کاگومه ایستاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد دستش را در جیب کت مشکیاش برد.
کاگومه با تعجب نگاهش کرد.
مایکی زانو زد.
چشمهای کاگومه گرد شد.
— «مایکی...»
مایکی جعبهی کوچکی را باز کرد.
یک حلقهی ظریف داخلش بود.
— «کاگومه.»
او برای اولین بار صدایش کمی میلرزید.
— «میدونم شروع رابطهمون چیزی نبود که تو انتخاب کرده باشی.»
کاگومه ساکت شد.
— «و میدونم برای به دست آوردن اعتمادت باید خیلی چیزها رو تغییر میدادم.»
مایکی دستش را جلو آورد.
— «اما الان میخوام این یکی رو خودت انتخاب کنی.»
نگاهش را مستقیم به چشمان کاگومه دوخت.
— «با من ازدواج میکنی؟»
اشک در چشمان کاگومه جمع شد.
لبخند زد و دستش را روی دست مایکی گذاشت.
— «آره.»
مایکی لبخند زد.
— «مطمئنی؟»
کاگومه سرش را تکان داد.
— «این بار خودم انتخاب کردم.»
مایکی حلقه را در انگشتش گذاشت.
چند ماه بعد، در مراسمی کوچک و خصوصی، کاگومه با لباس سفید کنار مایکی ایستاد.
تمام افراد نزدیک مایکی آنجا بودند.
مایکی دست کاگومه را گرفت.
— «از امروز دیگه تنها نیستی.»
کاگومه لبخند زد.
— «تو هم همینطور.»
و وقتی حلقهها دستشان قرار گرفت، مایکی آرام در گوشش گفت:
— «بالاخره شدی خانوادهی من.»
کاگومه لبخند زد.
— «نه...»
مایکی با تعجب نگاهش کرد.
کاگومه دستش را محکمتر گرفت.
— «من از اول هم میخواستم خانوادهات باشم.»
و اینگونه داستانشان، با تمام تاریکیهایی که پشت سر گذاشته بودند، به یک زندگی مشترک جدید رسید. 🖤💍
چند روز بعد، مایکی رفتار عجیبی داشت.
مدام تلفنی صحبت میکرد، از خانه بیرون میرفت و وقتی کاگومه وارد اتاق میشد، صحبتش را قطع میکرد.
کاگومه مشکوک شده بود.
— «مایکی، داری چیزی رو ازم پنهون میکنی؟»
مایکی با خونسردی گفت:
— «نه.»
— «دروغ میگی.»
— «شاید.»
کاگومه اخم کرد.
اما شب همان روز، مایکی او را به پشتبام عمارت برد.
چراغهای شهر زیر پایشان میدرخشید.
مایکی روبهروی کاگومه ایستاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد دستش را در جیب کت مشکیاش برد.
کاگومه با تعجب نگاهش کرد.
مایکی زانو زد.
چشمهای کاگومه گرد شد.
— «مایکی...»
مایکی جعبهی کوچکی را باز کرد.
یک حلقهی ظریف داخلش بود.
— «کاگومه.»
او برای اولین بار صدایش کمی میلرزید.
— «میدونم شروع رابطهمون چیزی نبود که تو انتخاب کرده باشی.»
کاگومه ساکت شد.
— «و میدونم برای به دست آوردن اعتمادت باید خیلی چیزها رو تغییر میدادم.»
مایکی دستش را جلو آورد.
— «اما الان میخوام این یکی رو خودت انتخاب کنی.»
نگاهش را مستقیم به چشمان کاگومه دوخت.
— «با من ازدواج میکنی؟»
اشک در چشمان کاگومه جمع شد.
لبخند زد و دستش را روی دست مایکی گذاشت.
— «آره.»
مایکی لبخند زد.
— «مطمئنی؟»
کاگومه سرش را تکان داد.
— «این بار خودم انتخاب کردم.»
مایکی حلقه را در انگشتش گذاشت.
چند ماه بعد، در مراسمی کوچک و خصوصی، کاگومه با لباس سفید کنار مایکی ایستاد.
تمام افراد نزدیک مایکی آنجا بودند.
مایکی دست کاگومه را گرفت.
— «از امروز دیگه تنها نیستی.»
کاگومه لبخند زد.
— «تو هم همینطور.»
و وقتی حلقهها دستشان قرار گرفت، مایکی آرام در گوشش گفت:
— «بالاخره شدی خانوادهی من.»
کاگومه لبخند زد.
— «نه...»
مایکی با تعجب نگاهش کرد.
کاگومه دستش را محکمتر گرفت.
— «من از اول هم میخواستم خانوادهات باشم.»
و اینگونه داستانشان، با تمام تاریکیهایی که پشت سر گذاشته بودند، به یک زندگی مشترک جدید رسید. 🖤💍
- ۸.۷k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط