پارت۴۵
آیکو با قیافه ای که انگار از تيمارستان فرار کرده:
حالا چیکار کنم!😫
نق زدن*
باکوگو عصبی: خب لعنتی این همه لباسسس اینجاست
آیکو: نهه هیچ کدوم رو نمیخواممم
نق نق*
باکوگو میاد جلو و یکی از لباس ها رو برمیداره:همینطوری یکی رو بپوش خب
آیکو: اون رو یه بار جلوی دختری که ازش متنفرررم پوشیده بودم! ازش بدم میاد... باید زودتر خاکش میکردم..
باد کردن لپاش،گرفتن دستاش جلوی سینه و کردن صورتش اونور*
باکوگو: منظورت چیه نفلهه!
آیکو ادای بالا آوردن در میاره: عق..
اون دختره ی چندش اسکلِ رومخ .. ولققق
باکوگو حیرت زده میشه😂:
با تک خنده: فکر نمیکردم تو هم از کسی بدت بیاد..
آیکو: مگه من چمه؟😶
باکوگو: هیچی تو خیلی بچه ای نفله!
آیکو: هوییی..
باکوگو رو میزنه ولی با اون زدنش یه پشه هم دردش نمیگیره*
آیکو: من اصلا هم بچه نیستم!
باکوگو:چرا هستی نفله... حالا هم زودتر یه چیزی بپوش
آیکو: اگه چیزی داشتم خب میپوشیدم دیگه!..
باکوگو: گفتم همینطورییی یه چیزی رووو بپوشششششششششش!
و یه لباس همینجوری بر میداره و پرت میکنه سمت آیکو*
آیکو: غلط خوردم...
باکوگو از اتاق میره بیرون و همزمان میگه :
زودتر یه چیزی بپوش..
آیکو: خیل خب
و یه چیزی را میپوشد👍🏻( اس دوم، لباس وسطی)
آیکو در رو باز میکنه: بریم😑✨️
و یه تیکه از موهای بهم ریختش که رو صورتش ریخته رو فوت میکنه*
باکوگو: با اون موهای شل و ولت میخوای بیای
آیکو میخنده:
خخخخ..
نه که شما موهات اصلا شبیه جوجه تیغیا نبست
باکوگو با داد: برو خودتو مسخره کننن نفلهههه!
باکوگو میره تو اتاق آیکو و میگرده دنبال یه چیزی و آیکو هم عین بز بهش زل میزنه👍🏻🗿✨️
باکوگو یه شونه پیدا میکنه و میگه:
بیا موهای پشمکت رو شونه کن نفله
آیکو: 😑😑🦦🦦 ولش کن..
باکوگو دستش رو میگیره و مینشوندش روی تخت و بعدم شروع میکنه موهای آیکو رو شروع میکنه
آیکو: آی.. دردم نگیره!
باکوگو: انقد غر نزن نفله
همون موقع مینا فضول محله ازونجا داشته رد میشده که در اتاق باز بوده و ذوق میکنه و سریع عکس میگیره
مینا با خودش میگه: شکار لحظه ها! ایول
بعدش وقتی اونا اصلا حواسشون نبود سریع ازونجا رد میشه
باکوگو: خیل خب تموم شد نفله
آیکو: باشه حالا بریم!!!
باکوگو: باشه نفله
بعدشم میرن...
چقدر من آدم خوب و مهربونیم که پارت میدم🥰
جناب های یوری و کاگیامای عزیزم🪠🪠🪠
حالا چیکار کنم!😫
نق زدن*
باکوگو عصبی: خب لعنتی این همه لباسسس اینجاست
آیکو: نهه هیچ کدوم رو نمیخواممم
نق نق*
باکوگو میاد جلو و یکی از لباس ها رو برمیداره:همینطوری یکی رو بپوش خب
آیکو: اون رو یه بار جلوی دختری که ازش متنفرررم پوشیده بودم! ازش بدم میاد... باید زودتر خاکش میکردم..
باد کردن لپاش،گرفتن دستاش جلوی سینه و کردن صورتش اونور*
باکوگو: منظورت چیه نفلهه!
آیکو ادای بالا آوردن در میاره: عق..
اون دختره ی چندش اسکلِ رومخ .. ولققق
باکوگو حیرت زده میشه😂:
با تک خنده: فکر نمیکردم تو هم از کسی بدت بیاد..
آیکو: مگه من چمه؟😶
باکوگو: هیچی تو خیلی بچه ای نفله!
آیکو: هوییی..
باکوگو رو میزنه ولی با اون زدنش یه پشه هم دردش نمیگیره*
آیکو: من اصلا هم بچه نیستم!
باکوگو:چرا هستی نفله... حالا هم زودتر یه چیزی بپوش
آیکو: اگه چیزی داشتم خب میپوشیدم دیگه!..
باکوگو: گفتم همینطورییی یه چیزی رووو بپوشششششششششش!
و یه لباس همینجوری بر میداره و پرت میکنه سمت آیکو*
آیکو: غلط خوردم...
باکوگو از اتاق میره بیرون و همزمان میگه :
زودتر یه چیزی بپوش..
آیکو: خیل خب
و یه چیزی را میپوشد👍🏻( اس دوم، لباس وسطی)
آیکو در رو باز میکنه: بریم😑✨️
و یه تیکه از موهای بهم ریختش که رو صورتش ریخته رو فوت میکنه*
باکوگو: با اون موهای شل و ولت میخوای بیای
آیکو میخنده:
خخخخ..
نه که شما موهات اصلا شبیه جوجه تیغیا نبست
باکوگو با داد: برو خودتو مسخره کننن نفلهههه!
باکوگو میره تو اتاق آیکو و میگرده دنبال یه چیزی و آیکو هم عین بز بهش زل میزنه👍🏻🗿✨️
باکوگو یه شونه پیدا میکنه و میگه:
بیا موهای پشمکت رو شونه کن نفله
آیکو: 😑😑🦦🦦 ولش کن..
باکوگو دستش رو میگیره و مینشوندش روی تخت و بعدم شروع میکنه موهای آیکو رو شروع میکنه
آیکو: آی.. دردم نگیره!
باکوگو: انقد غر نزن نفله
همون موقع مینا فضول محله ازونجا داشته رد میشده که در اتاق باز بوده و ذوق میکنه و سریع عکس میگیره
مینا با خودش میگه: شکار لحظه ها! ایول
بعدش وقتی اونا اصلا حواسشون نبود سریع ازونجا رد میشه
باکوگو: خیل خب تموم شد نفله
آیکو: باشه حالا بریم!!!
باکوگو: باشه نفله
بعدشم میرن...
چقدر من آدم خوب و مهربونیم که پارت میدم🥰
جناب های یوری و کاگیامای عزیزم🪠🪠🪠
- ۱۴.۱k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط