فیک تهیونگ مافیایی اص*مات
Part 12
*ویو ات
که صدای زنگ خوردن گوشیم بلند شد ، آیلا بود
جوابشو دادم
+ چه عجب ی یادی از ما کردی
(علامت آیلا تغییر کرد از الان به بعد اینه ¥)
¥ عااا این چندروز خیلی سرم با پرونده ها شلوغ بود
(سلامی در کار نیست😂)
+ هوی حدس بزن چیشده
¥ حامله ای؟ ای جونز باباش کیه(با شوخی)
+ نه دیگه در این حدم نیست(خنده)
¥ عااام دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه ، چیشده؟
+ امشب عروسیمه
¥ هاااا یعنی چی ع*نتر چطور تونستی بهم خیانت کنی
+ آخ جیگرم انتخاب خودم نبود که
¥ پشمام یعنی مثل رمانای ازدواج اجباری؟
+ دقیقا زدی تو خال
¥ قضیه رو درست توضیح
بدهههه(کنجکاوی)
+ (قضیه رو میگی)
¥ پشمااام ، البته دیگه پشمی نموندههه
¥ یوهاهاها به پای هم پیر بشید تا ابد(خنده ی شیطانی)
+ بهم افتخار میدی تو عروسیم حضور داشته باشی؟
¥ با کمال میل
+ ساعتای هشت شب عروسی شروع میشه ، ساعت ۷ توی تالار باش
¥ اوکییی
+ دیگه کاری نداری؟
¥ عااا راستی اصلا زنگ زده بودم که بهت ی چیزی بهت بگم
+ چی؟
¥ میخواستم بگم شب میای بار که دیگه کنسله
¥ حاجیییی یعنی الان که ازدواج میکنی دیگه نمیتونی باهام بیای بار؟ یعنی دیگه نمیتونی باهام در ارتباط باشی؟
+ برات یه نصیحتی دارم
¥ چیه
+ کمتر رمان بخون الدنگ، اون حق نداره تو کارام دخالت کنه
¥ اخیش ی دقیقه داشت قلبم میومد تو دهنم، نصیحتت هم بدردم نمیخوره
+ وایییی ساعت ۱۲:۱۴ دقیقهس
¥ خب؟
+ تهیونگ میخواد ساعت ۱۲:۳۰ بیاد دنبالم، من دیگه میرم بای
¥ اوکی بای
*پایان تماس
رو به خدمتکار کردم و گفتم:
+ چرا صدام نکردی
خدمتکار: خانم میخواستم بهتون بگم دوکبوکیتون حاضره اما دیدم خیلی غرق صحبت کردن با تلفن بودید لطفاً منو ببخشید
+ باشه بابا حالا چرا آبغوره میگیری
نشستم رو میز و سریع دوکبوکیم رو خوردم و رفتم توی اتاقم و ی دست لباس و شلوار مشکی پوشیدم و گوشیم رو گذاشتم توی جیب شلوارم
ساعت توی اتاقم رو نگاه کردم
۱۲:۳۵
+ خب دیگه باید سریع برم
از پله ها پایین اومدم و رفتم سمت در عمارت ، بادیگارد ها در رو برام باز کردن و از عمارت خارج شدم
همون ماشین مشکی جلوی در عمارتمون بود که فهمیدم تهیونگه
رفتم سوار ماشین شدم
+ سلام ببخشید یه ذره دیر کردم
سرمو برگردوندم و نگاهش کردم
وایییی چقدر جذابتر شده
برو بابا خیلیم ع*ن قیافس
یهو با صدای تهیونگ به خودم اومدم
- الووو مُردی؟
+ چی ها ب.بله؟
- به چی فکر میکردی
+ هیچی
- هوووم
ماشین رو روشن کرد و به سمت عمارتش حرکت کردیم
- قراره چندتا میکاپ آرتیست بیان به اتاقت تا برای عروسی آمادت کنن
+ آها باشه
بعد از ۱۶ دقیقه رسیدیم به عمارتش
(عمارت هاشون زیاد از هم دور نیست)
از ماشین پیاده شدم و با عمارتش مواجه شدم
اووو خیلی قشنگ بود ، معلومه خیلی خوش سلیقهس
همینجور داشتم به فضای بیرون عمارتش نگاه میکردم که یهو...
🍷ادامه دارد...
شرط پارت بعد: ۱۰ لایک، ۳۰ کامنت🐇
ـــــــــــ
*ویو ات
که صدای زنگ خوردن گوشیم بلند شد ، آیلا بود
جوابشو دادم
+ چه عجب ی یادی از ما کردی
(علامت آیلا تغییر کرد از الان به بعد اینه ¥)
¥ عااا این چندروز خیلی سرم با پرونده ها شلوغ بود
(سلامی در کار نیست😂)
+ هوی حدس بزن چیشده
¥ حامله ای؟ ای جونز باباش کیه(با شوخی)
+ نه دیگه در این حدم نیست(خنده)
¥ عااام دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه ، چیشده؟
+ امشب عروسیمه
¥ هاااا یعنی چی ع*نتر چطور تونستی بهم خیانت کنی
+ آخ جیگرم انتخاب خودم نبود که
¥ پشمام یعنی مثل رمانای ازدواج اجباری؟
+ دقیقا زدی تو خال
¥ قضیه رو درست توضیح
بدهههه(کنجکاوی)
+ (قضیه رو میگی)
¥ پشمااام ، البته دیگه پشمی نموندههه
¥ یوهاهاها به پای هم پیر بشید تا ابد(خنده ی شیطانی)
+ بهم افتخار میدی تو عروسیم حضور داشته باشی؟
¥ با کمال میل
+ ساعتای هشت شب عروسی شروع میشه ، ساعت ۷ توی تالار باش
¥ اوکییی
+ دیگه کاری نداری؟
¥ عااا راستی اصلا زنگ زده بودم که بهت ی چیزی بهت بگم
+ چی؟
¥ میخواستم بگم شب میای بار که دیگه کنسله
¥ حاجیییی یعنی الان که ازدواج میکنی دیگه نمیتونی باهام بیای بار؟ یعنی دیگه نمیتونی باهام در ارتباط باشی؟
+ برات یه نصیحتی دارم
¥ چیه
+ کمتر رمان بخون الدنگ، اون حق نداره تو کارام دخالت کنه
¥ اخیش ی دقیقه داشت قلبم میومد تو دهنم، نصیحتت هم بدردم نمیخوره
+ وایییی ساعت ۱۲:۱۴ دقیقهس
¥ خب؟
+ تهیونگ میخواد ساعت ۱۲:۳۰ بیاد دنبالم، من دیگه میرم بای
¥ اوکی بای
*پایان تماس
رو به خدمتکار کردم و گفتم:
+ چرا صدام نکردی
خدمتکار: خانم میخواستم بهتون بگم دوکبوکیتون حاضره اما دیدم خیلی غرق صحبت کردن با تلفن بودید لطفاً منو ببخشید
+ باشه بابا حالا چرا آبغوره میگیری
نشستم رو میز و سریع دوکبوکیم رو خوردم و رفتم توی اتاقم و ی دست لباس و شلوار مشکی پوشیدم و گوشیم رو گذاشتم توی جیب شلوارم
ساعت توی اتاقم رو نگاه کردم
۱۲:۳۵
+ خب دیگه باید سریع برم
از پله ها پایین اومدم و رفتم سمت در عمارت ، بادیگارد ها در رو برام باز کردن و از عمارت خارج شدم
همون ماشین مشکی جلوی در عمارتمون بود که فهمیدم تهیونگه
رفتم سوار ماشین شدم
+ سلام ببخشید یه ذره دیر کردم
سرمو برگردوندم و نگاهش کردم
وایییی چقدر جذابتر شده
برو بابا خیلیم ع*ن قیافس
یهو با صدای تهیونگ به خودم اومدم
- الووو مُردی؟
+ چی ها ب.بله؟
- به چی فکر میکردی
+ هیچی
- هوووم
ماشین رو روشن کرد و به سمت عمارتش حرکت کردیم
- قراره چندتا میکاپ آرتیست بیان به اتاقت تا برای عروسی آمادت کنن
+ آها باشه
بعد از ۱۶ دقیقه رسیدیم به عمارتش
(عمارت هاشون زیاد از هم دور نیست)
از ماشین پیاده شدم و با عمارتش مواجه شدم
اووو خیلی قشنگ بود ، معلومه خیلی خوش سلیقهس
همینجور داشتم به فضای بیرون عمارتش نگاه میکردم که یهو...
🍷ادامه دارد...
شرط پارت بعد: ۱۰ لایک، ۳۰ کامنت🐇
ـــــــــــ
- ۱۶.۶k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط