ابلیس

part 3۰
دازای خندید و موهاشو با دستش عقب داد.
_ کیو بازی میدی؟؟
چویا اخم کرد و دستشو گرفت
+ من کسیو بازی نمیدم...مگه همینو نمیخواستی؟ مگه منو نمیخواستی؟
دازای به سمت صورتش خم شد و گفت
_ میخواستم...اره میخواستمت ولی تو! تو چی؟ تو منو میخوای یا فقط واسه اینه که ازم استفاده کنی؟ درسته توی لعنتی هر روز داری میری رو مخم و دیوونم کردی اما...
عقب رفت و دست چویا رو پس زد
_ اما نمیتونی از من استفاده کنی که به خواسته های خودت برسی...همه چیز منی ولی هنوز یه شکار ساده ای که تو دام شکارچی افتاده ، نمیتونی از شکارچی برای بیرون کشیدن خودت از تله استفاده کنی
چویا اخمش پررنگ تر شد و خودشو عقب کشید. این لعنتی از چیزی که فکرشو می‌کرد باهوش تر بود...نه توصیف بهترش اینه که اون یه نابغه ست
دازای نیشخندی بهش زد و سرشو پایین انداخت که موهاش چشم هاشو پوشوندن.
دلش نمی‌خواست چویا شکستگی و خستگی رو تو چشماش ببینه.
با خنده ای تلخ گفت
_ کسی که دیوونه وار عاشقشم...
لبش رو گاز گرفت و با صدایی گرفته ادامه داد
_ قصد جونمو کرده؟‌ چویا تو واقعا میخوای من بمیرم؟ تو هیچوقت جلوی من لباس عوض نمیکردی ولی حالا لخت شدی...حاضر بودی یه قسمت از عضو بدنت رو مریض کنی اما من بمیرم؟‌
چویا تچی زیر لب گفت و لباسشو پوشید و روی تخت نشست
+ من نمیخوام بمیری
_ خفه شو!
آروم و خونسرد زمزمه کرد که چویا هومی گفت. دازای سرشو بالا آورد و حالا بی رحم ترین نگاه ممکن رو بهش انداخت و لبخندی که فقط یه قاتل زنجیره ای توان زدنش رو داره رو زد و گفت
_ از خوابگاه گم شو...اگه اینجا بمونی تضمین جونتو نمیکنم
+ کجا برم...اینجا یه جای عادی نیست
_ گورتو گم کن
+ خطرناکه این موقع نمیتونم...
_ واسم مهم نیست...بهت تج&اوز شد خب که شد...تو ته تهش ازت یه هر&زه ای بیش در نمیاد
چویا متعجب نگاهش کرد البته حق هم داشت اون سعی کرد گولش بزنه
+ ببین الان عصبانی ای
صدای قهقه ی دازای بلند شد و دستش رو سمت کمرش برد و کلتش رو در آورد و سمتش گرفت
_ من عصبی نیستم...بهت برخورد؟ اوه متاسفم
و بعد پوزخندی بهش زد
_ یا میری یا میمیری
چویا ایستاد و محکم و جدی گفت
+ تو به من شلیک نمیکنی
_ اونقدری از چشمم افتادی که بتونم اینجارو با خونت رنگ کنم
+ هنوز دوسم داری
_ ندارم
+ داری هنوز عاشقمی اینو از لرزش دستت میفهمم اون موقع تو سالن تمرین...نه هیچوقت ندیدم دستت موقع اسلحه گرفتن بلرزه پس فهمیدنش سادس
_ عشق؟ از کدوم عشق حرف میزنی؟!
لرزش دستش از بین رفت و ماشه رو کشید و سمتش شلیک کرد که چویا جا خورد...مطمئن بود سمتش شلیک نمیشه
روی زمین افتاد و دورش رو خون گرفت و دستش رو روی کتفش گذاشت و اخم کرد
_ سعی کن جلو چشمم نباشی وگرنه هدف بعدیم سرته
از خوابگاه بیرون رفت و چویا آروم اشکاش سرازیر شدن
+ چیکار کردی چویا...گند زدی
......................
توی حیاط قدم میزد و سیگارش بین لب هاش بود اما روشنش نکرده بود.
نفس عمیقی کشید و به ماه خیره شد و لبخند محوی زد
" رقت انگیز شدی اوسامو "
دازای سیگارو سر جاش برگردوند و دستاشو وارد جیب کتش کرد
_ اومم...شاید
فئودور نیشخندی زد و کش قوسی به بدنش داد
" انتظار داشتم مثل همیشه بهم بی محلی کنی و جوابمو ندی "
_ ببند دهنتو لطفا
با بی حوصلگی نالید که فئودور تونست خستگی رو از صداش بفهمه پس شوخی رو کنار گذاشت و میدونست نمیتونه حال رقیبش رو خوب کنه پس اونجا رو ترک کرد و هنگام رفتن گفت
" امیدوارم مشکلت حل شه رفیق "
_ ما رفیق نیستیم
فئودور آبرویی بالا انداخت و رفت و دوباره دازای تک تنها موند...مثل همیشه تنها!
به درخت نگاه کرد و طنابی زیرش دید و لبخندی زد
_ این یکی موفق آمیز میشه
طناب رو به درخت وصل کرد و حلقه ساخت و حلقه طناب رو دور گردنش انداخت و خودشو آویزون کرد...حس خفگی ، کمبود اکسیژن ، سیاهی آره سیاهی مطلق...
____________________________________________________
ادامه دارد...
متاسفم اگه کم بود:)
دیدگاه ها (۱۶)

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

بهار بدون تو

فضای داخلی عمارت بزرگ و سلطنتی دازای، غرق در سکوت و تجمل بود...

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

ابلیس

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_86+خوشت میاد عصبیم کنی ؟نفس ...

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت ۲۵چند روز دیگه گذشت...چویا تقری...

پارت نوزدهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط