✳ ️ مادر گفت:

✳ ️ مادر گفت:
نرو، بمان!
دلم میخواهد پسرم عصای دستم باشد...

❇ ️ گفت:
هر چه تو بگویی فقط یک سوال!
میخواهی پسرت عصای این دنیایت باشد یا آن دنیا؟

مادرش چیزی نگفت و با اشک بدرقه اش کرد...
دیدگاه ها (۵)

مادر گفت: نرو، بماندلم میخواهد پسرم عصای دستم باشدگفت:هرچه ت...

{محکوم به لمس } part ۲ 杂交种پسر سیزده ساله کوچیک با گریه دست ...

حَیِّ علی العَزا... 🖤مادرِ دل‌شکسته‌ی من...مادرِ جوانِ من......

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁹---سالن ساکت شد.همه به...

و قلبم دوباره تپیدpart: 9«آخر» ...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۰ | «حقیقتی که پنهان مانده...

p25هوا تاریک شده بود.خانه‌ی سویون، برخلاف همیشه، امشب ساکت‌ت...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 27مینهو با شنیدن حرف‌های سونگ‌چول، ...

داستان کودکانه «ستاره‌ای که در قلب ما می‌درخشد» به نویسندگی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط