{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۷۸♡⁠)⁩

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۷۸♡⁠)⁩


تهیونگ : قراره شیش سال دیگه توی لباس مدرسه ببینیمش قراره چندین و چند بار بریم مدرسه اش تا بابت کتک کاری هاشو معذرت خواهی ...کنیم. همه ی این روزا قراره اتفاق بیفته و ما
ببینیمش فهمیدی؟
آیرین بین اشک لبخند زد
آیرین : هنوز قصد داری بفرستیش ساز یاد بگیره؟
تهیونگ با اطمینان جواب داد تهیونگ : معلومه پسرم اونقدر خوشتیپ میشه که کل دخترای دبیرستان دنبالش راه بیفتن
آیرین خندید و بوسه سبکی روی دست پسرش گذاشت.
تهیونگ محو چشمهای بسته پسرش ادامه داد
تهیونگ : قد بلند و با استعداد میشه و یه روزی دوست دخترش رو بهمون معرفی میکنه و بعد نگرانی هامون شروع میشه!
آیرین اشکهاش رو پاک کرد و بین خنده گفت آیرین : اگر یکم هم شبیه تو باشه بایدم نگران باشیم... تهیونگ هم متقابلا لبخندی زد و محو چهره ی آیرین زمزمه
کرد
آیرین : نه اون شبیه تو می.شه برای کسایی که دوستش داره
میجنگه و قوی میمونه. درست مثل الان! آیرین با یک دنیا امید به چشم‌های مورد علاقه ش نگاه کرد: اون بیدار میشه تهیونگ؟
دست آیرین رو که مشت کوچیک روون رو گرفته بود، به دست .گرفت طوری که دستهای ظریف و کوچیک شون بین دستش پناه گرفت و گم شد
بهت قول میدم آیرین لبخندی زد و سرش رو کنار بالشت روون
چشم‌هایش رو بست. گذاشت
تهیونگ هر در دو آرنجش رو روی تخت گذاشت و به تصویر پیش روش نگاه کرد. به همه چیز هایی که از دست داده بود فکر میکرد. دیدن بالغ شدن دختری که عاشقش بود. هنوز هم اون رو با لباس مدرسه و موهای بلند و انرژی غیر قابل کنترلش به یاد داشت.
اینطور آروم و بالغ و پخته تر شدن ،اون اینطور تکیه گاه و مرد شدن خودش.
کاش فقط می‌تونست این تغییرها رو زندگی کنه.
بتونه اون رو توی لباس عروس ،ببینه خبر بارداریش رو برای اولین بار بشنوه هیجان پدر شدنش رو لمس کنه، پسرش رو برای اولین بار بغل کنه و ....
تمام رویاهایی که همیشه توی ذهنش پس میزد چون میدونست با توجه به زندگی که انتخاب کرده تجربه کردن این چیزها بعیده اما توی این زندگی اون بیشتر احساس
آدم بودن میکرد.
احساس زندگی.
چطور به اینجا رسیده بود؟
دیدگاه ها (۱)

dark life = 40

‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌𓍯 ‌ ‌studio wb update ❕«کینه‌های خو...

سناریو

پارت ۵۵خورشیدِ صبحگاهی به آرومی از پرده‌هایِ سنگینِ اتاقِ طب...

گرگ و بره کوچکپارت ۳اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، م...

ادامه پارت ۷۴

# قولی_که_شکست ###پارت ۸ تهیونگ گفت :_باشه عمه تهیونگ بلند ش...

بچه ها براتون رمان نوشتم شروع کنیم؟

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۷۲ویو راوی تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط