سکوتی پیش از افشا part²

#جونگین
#استری_کیدز

مرد تکان نخورد. دستش هنوز روی میز، سنگین بود، انگار می‌ترسید اگر بلند شود، چیزی در او بشکند که دیگر بند نیاید.
اما توی سرش، آنجا که کسی نمی‌دید، همه‌چیز درهم می‌پیچید. عشق؟ بله. خیانت؟ شاید. اما چیزی که بیشتر از همه در گلویش مانده بود، نامشخص بود. نه قضاوت. نه بخشش. چیزی شبیه به خالی شدن.
نگاهش از میز به طرف او لغزید. نه مستقیم، نه بی‌پروا، مثل کسی که هنوز امید دارد با ندیدن، درد را حذف کند.
اما نگاه زن، آرام و سنگین، از آن جنس نگاه‌هایی بود که حتی وقتی سکوت می‌کنند، حقیقت را فریاد می‌زنند.
شانه‌هایش کمی پایین‌تر افتاده بود. گره‌ای در میان ابروهایش نبود، اما نفس‌هایش کوتاه و بی‌نظم.
او منتظر بود.
نه برای تبرئه شدن. فقط برای لحظه‌ای که مرد، دیگر به او همان‌طور نگاه نکند که به دشمن نگاه می‌کرد.
او هنوز چیزی نمی‌گفت.
نه از ناتوانی، نه از بی‌تفاوتی، بلکه چون نمی‌خواست کلمات، خلوص آن لحظه را بشکنند.
تنها صدای باران بود که بین‌شان پل می‌ساخت، ضربه‌به‌ضربه، خاطره‌به‌خاطره.
در چشمان زن چیزی بود که پیش‌تر ندیده بود؛ نه جسارت یک مأمور، نه آرامشِ یک پرستار.
بلکه اضطرابی ملایم، و حسرتی که پشت پلک‌ها پنهان شده بود، انگار قلبش کشیده می‌شد، اما یک‌قدم عقب‌تر ایستاده بود تا مرد، خودش تصمیم بگیرد.
و مرد، در آن سکوت، این جمله را شنید.
نه بلند، نه با صدا؛
اما انگار از نگاهش می‌جوشید، از لرزش مژه‌های خیس، از نفس‌های بی‌نظم:
«منو، با همه‌ی آنچه هستم، هنوز هم کمی دوست بدار... حتی اگر هیچ چیز دیگری باقی نماند.»
و همین کافی بود که چیزی درونش بلرزد.
آهسته از جای برخاست.
قدم برداشت. آرام، انگار هر گام، باری از تصمیمی دشوار را با خودش می‌کشید.
چشمانش از میان شعله‌ی لرزان چراغ نفتی، به نگاه او دوخته شد.
نزدیک شد، آن‌قدر که نفس‌هایشان، در فضای سرد اتاق، به هم آمیخت.
سکوت هنوز بینشان بود، نه سنگین، بلکه مقدس.
اما وقتی نگاه لیلی برای لحظه‌ای درهم شکست و بغض، به نرمی پشت لب‌های بسته‌اش لرزید، مرد آهسته لب گشود.
نه با خشم، نه حتی با شکایت.
فقط گفت:
– یه‌بار گفتی حتی وقتی حرف نمی‌زنم، منو می‌فهمی... حالا نوبت منه، لیلی. نوبت منه که تو رو بفهمم، با همه‌ی چیزی که هستی.
و بعد، بی‌آنکه فرصت فکر کردن باقی بماند، خم شد.
بوسه‌اش، ساکت و سنگین، بر لب‌هایی نشست که لرزیدنشان، چیزی بیش از پشیمانی بود. در آن گرما،
تلخی دانستن، آرامشِ فهمیدن، و زخمی مشترک شعله کشید.
بوسه‌ای نه برای آشتی، نه برای آغاز دوباره
بلکه چون هیچ چیز دیگری نمی‌توانست پایانی شایسته برای عشقی چنین پیچیده باشد...

آلمان، نوامبر 1943
دیدگاه ها (۱۵)

عاشقانه های شبنم

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟔 🎧🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امروز چرا نیومدی؟» ...

در تصاویر منتشرشده از مجمع عمومی سازمان ملل، نتانیاهو در وضع...

پارت سیزدهمباران هنوز می‌بارید.آرون وسط سالن ایستاده بود، ان...

انتشار برای اولین بار؛ تصاویری کمیاب از گردان عمار، پادگان ک...

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

راز خون. این پارت ۱۳ نیست . ادامه ی ۱۲ عه

خاطراتِ معلق در نور

اتاقی که وجود نداشت (part4)با گذشت زمان، حضور هیونجین به بخش...

به راهروی طولانی طبقه‌ی اول نگاه کردم.در انتهای راهرو، یک تا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط