end
end
پسر بی اختیار به سمت جنگل کشیده میشد با اینکه اینکه غرورش اجازه نمیداد اما اشک در چشمان سیاهش که به زیبایی آسمان شب بود جمع شده بود هنگامی که به ابتدای جنگل رسید حسش او را به سمت درخت سیب میکشید هنگامی که پسر به آنجا رسید اثری از آن درخت نبود کم کم اشک های پسر جاری شده بود و گونه اش را خیس میکرد وقتی به آنجا رسید تمام خاطراتش به او هجوم آوردند و او را به زانو زدند هیچ صدایی جز هق هق های پسر به گوش نمیرسید پسر به یاد زمانی افتاد که بی رحمانه دختری که عاشقش بود را به دست خنجر سردش سپرد
دختر با شنیدن صدای هق هق های فردی آشنا سعی کرد ویلچرش را به سوی آن صدا راهنمایی کند دستانش با تمام قدرت به چرخ ها فشار میآورد دختر با اینکه میترسید به سوی آن صدا برود اما قلبش اورا به آنجا میکشاند دختر در حالی که به زور خودش را به آنجا میرساند چرخ های ویلچرش به سنگی گیر کرد و اورا محکم به زمین انداخت دختر با تمام تلاشش خودش را روی زمین میکشاند اگر میتوانست به سوی او میدوید اشک هایش به زمین میریخت و در گل و لای فرو میرفت دختر با تمام وجود امیدوار بود پسرش او را به یاد آورده باشد بخشی از وجودش از پسر دلخور بود و بخشی دیگر مشتاقانه میخواست اورا در آغوش بگیرد
پسر با شنیدن صدای افتادن و سپس گریه های یک دختر به سمت صدا حرکت کرد و خود را به آن رساند و با دیدن چیزی که روبه رویش بود در جایش خشکش زد
دختر که به سختی خود را به پسرک میرساند با دیدن قامت بلندی خود را بر روی گل ها رها کرد و با اشک به او خیره شد نمیتوانست چیزی بگویید اما بی صبرانه منتظر شنیدن صدای پسرش بود
پسر با اشک هایش که بی امان میریخت به سمت دختر آمد و او را در آغوش گرمش کشید این چیزی بود که روح او بعد از ده سال به آن نیاز داشته
دخترک نمیتوانست واکنشی به جز گریه شدید به آن آغوش داشته باشد پس از ده سال درد کشیدن این دیدار به روح او تسکین میداد اما همچنان جای زخم هایی که بر بدنش بود باعث میشد دخترک احساس نا امنی داشته باشد
پسر بعد از چند ثانیه دخترکش را بر روی ویلچرش گذاشت و او را به سمت.جایی که خاطرات تلخ و شیرین آنها در آن بود برد درتمام این مدت دخترک نمیتوانست حرف بزند و فقط به روبه رویش خیره شده بود
پسر متوقف شد و رو به روی دخترش نشست و آروم دست دخترک را در دست های سردش گرفت و گرمای وجود او را حس کرد پس از مدتی چیزی جز صدای هق هق آن دو به گوش نمیرسید پسر که حالا آروم شده بود به چشمان مظلوم معشوقه اش خیره شد او برای بار دوم عاشق آن شخص شده بود با صدای آرومی از او درخواست بخشش کرد و دخترک مشتاقانه این درخواست را از او پذیرفت و این شروعی دوباره برای آنها بود هرچند دیگر مثل قبل نبود اما گرمای آن تمام وجود آسیب دیده آنها را تسکین میداد چشمان دختر مانند کهکشانی پر ستاره بود که چشمان سیاه پسر را به آسمانی نورانی تبدیل میکرد و این دو مانند مکمل های هم بودند هرچند سختی های زیادی را کشیده بودن. اما قلبشان به آنها اجازه دوری نمیداد 🌑☄️☄️
some times love can hurt you but love is only medicine for your broken heart❤️🩹
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌸
پسر بی اختیار به سمت جنگل کشیده میشد با اینکه اینکه غرورش اجازه نمیداد اما اشک در چشمان سیاهش که به زیبایی آسمان شب بود جمع شده بود هنگامی که به ابتدای جنگل رسید حسش او را به سمت درخت سیب میکشید هنگامی که پسر به آنجا رسید اثری از آن درخت نبود کم کم اشک های پسر جاری شده بود و گونه اش را خیس میکرد وقتی به آنجا رسید تمام خاطراتش به او هجوم آوردند و او را به زانو زدند هیچ صدایی جز هق هق های پسر به گوش نمیرسید پسر به یاد زمانی افتاد که بی رحمانه دختری که عاشقش بود را به دست خنجر سردش سپرد
دختر با شنیدن صدای هق هق های فردی آشنا سعی کرد ویلچرش را به سوی آن صدا راهنمایی کند دستانش با تمام قدرت به چرخ ها فشار میآورد دختر با اینکه میترسید به سوی آن صدا برود اما قلبش اورا به آنجا میکشاند دختر در حالی که به زور خودش را به آنجا میرساند چرخ های ویلچرش به سنگی گیر کرد و اورا محکم به زمین انداخت دختر با تمام تلاشش خودش را روی زمین میکشاند اگر میتوانست به سوی او میدوید اشک هایش به زمین میریخت و در گل و لای فرو میرفت دختر با تمام وجود امیدوار بود پسرش او را به یاد آورده باشد بخشی از وجودش از پسر دلخور بود و بخشی دیگر مشتاقانه میخواست اورا در آغوش بگیرد
پسر با شنیدن صدای افتادن و سپس گریه های یک دختر به سمت صدا حرکت کرد و خود را به آن رساند و با دیدن چیزی که روبه رویش بود در جایش خشکش زد
دختر که به سختی خود را به پسرک میرساند با دیدن قامت بلندی خود را بر روی گل ها رها کرد و با اشک به او خیره شد نمیتوانست چیزی بگویید اما بی صبرانه منتظر شنیدن صدای پسرش بود
پسر با اشک هایش که بی امان میریخت به سمت دختر آمد و او را در آغوش گرمش کشید این چیزی بود که روح او بعد از ده سال به آن نیاز داشته
دخترک نمیتوانست واکنشی به جز گریه شدید به آن آغوش داشته باشد پس از ده سال درد کشیدن این دیدار به روح او تسکین میداد اما همچنان جای زخم هایی که بر بدنش بود باعث میشد دخترک احساس نا امنی داشته باشد
پسر بعد از چند ثانیه دخترکش را بر روی ویلچرش گذاشت و او را به سمت.جایی که خاطرات تلخ و شیرین آنها در آن بود برد درتمام این مدت دخترک نمیتوانست حرف بزند و فقط به روبه رویش خیره شده بود
پسر متوقف شد و رو به روی دخترش نشست و آروم دست دخترک را در دست های سردش گرفت و گرمای وجود او را حس کرد پس از مدتی چیزی جز صدای هق هق آن دو به گوش نمیرسید پسر که حالا آروم شده بود به چشمان مظلوم معشوقه اش خیره شد او برای بار دوم عاشق آن شخص شده بود با صدای آرومی از او درخواست بخشش کرد و دخترک مشتاقانه این درخواست را از او پذیرفت و این شروعی دوباره برای آنها بود هرچند دیگر مثل قبل نبود اما گرمای آن تمام وجود آسیب دیده آنها را تسکین میداد چشمان دختر مانند کهکشانی پر ستاره بود که چشمان سیاه پسر را به آسمانی نورانی تبدیل میکرد و این دو مانند مکمل های هم بودند هرچند سختی های زیادی را کشیده بودن. اما قلبشان به آنها اجازه دوری نمیداد 🌑☄️☄️
some times love can hurt you but love is only medicine for your broken heart❤️🩹
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌸
- ۶.۲k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط