مرد سایه ها ۱
پنج سال از آن شب بارانی میگذرد؛ شبی که صدای شلیک
گلولهها در خانهتان پیچید و آخرین چیزی که دیدی، چهره
سرد جونگکوک بود که بالای سر پیکر بیجان والدینت
ایستاده بود. او تو را نکشت، بلکه با دستهای خونیاش
تو را از زمین بلند کرد و به عمارت خودش آورد. از آن روز، او «عمو» خطاب شد، اما عمویی که هیچ شباهتی به خانواده نداشت.
امروز تولد ۱۷ سالگی توست. مثل همیشه، هیچ جشنی در کار نیست. تو در اتاق بزرگ و مجلل خود که بیشتر شبیه به یک قفس طلایی است، نشستهای که صدای قدمهای منظم و سنگینی را در راهرو میشنوی. در بدون زدن ضربهای باز میشود.
جونگکوک با همان استایل همیشگی، کتوشلوار مشکی و موهایی که به عقب شانه شده، وارد میشود. بوی عطر تلخ و سردش فضای اتاق را پر میکند. او پوشهای را روی میز تحریرت میاندازد.
جونگکوک:«از چند روز دیگه، معلمهای خصوصی جدیدت میان. حق نداری از اتاق خارج بشی مگر اینکه خودم اجازه بدم. شنیدم باز هم با محافظها بحث کردی که میخوای بری بیرون... یادت نره ا/ت، تو اینجا نیستی که زندگی کنی، تو اینجا هستی چون من اجازه دادم نفس بکشی.»
او به سمتت میآید و با انگشتان کشیدهاش، چانهات را بالا میگیرد تا مجبورت کند به چشمهای تاریکش نگاه کنی.
جونگکوک:
«چرا چشمات قرمزه؟ باز هم داشتی به اون شب فکر میکردی؟ بهت گفته بودم گریه کردن ضعیفت میکنه. و من توی خونهام آدم ضعیف نگه نمیدارم.»
او نگاهی به ساعت مچی گرانقیمتش میاندازد و بدون اینکه منتظر جوابی از سمت تو باشد، به سمت در میرود. اما قبل از خروج، مکث میکند.
جونگکوک:«شام رو توی اتاق خودت میخوری. امشب مهمونهای مهمی دارم. اگه صدایی از اتاقت بشنوم که باعث دردسرم بشه، تنبیهت سختتر از دفعه قبل خواهد بود. متوجه شدی؟»
ا/ت :« آره »
ساعت از نیمهشب گذشته بود. صدای بیس موسیقی و خندههای مستانه از طبقه پایین تا اتاق تو میرسید. فشار عصبی و تشنگی باعث شد برخلاف دستور جونگکوک، پاورچین از اتاق خارج شوی تا به دستشویی انتهای راهرو بروی.
هنوز دستت به دستگیره نرسیده بود که یکی از مهمانها، مردی میانسال با ظاهری آشفته و بوی تند سیگار، در حالی که گیلاسی در دست داشت، از پلهها بالا آمد. با دیدن تو، چشمانش برقی زد و مسیرش را کج کرد.
مهمان: «اوه... ببین اینجا چی داریم! جونگکوک نگفته بود توی این عمارت سرد، چنین جواهری رو قایم کرده. اسمت چیه کوچولو؟»
او دستش را دراز کرد تا به شانه تو دست بزند که ناگهان سایهای بلند و سنگین روی هر دوی شما افتاد. قبل از اینکه مرد بتواند واکنشی نشان دهد، مچ دستش در میان پنجههای قدرتمند جونگکوک اسیر شد. فشار دست جونگکوک به قدری زیاد بود که صدای ناله مرد بلند شد.
جونگکوک (با صدایی که از شدت خشم میلرزید اما آرام بود):
«فکر کنم مسیر دستشویی رو گم کردی، پارک. طبقه بالا منطقه ممنوعهست.»
مرد با ترس و لکنت گفت: «من... من فقط میخواستم با این دختر زیبا آشنا بشم. اون کیه؟ خدمتکار جدیده؟»
جونگکوک نگاهی سرد و گذرا به تو انداخت. تو از ترس در خودت جمع شده بودی. او ناگهان بازوی تو را گرفت و با شدتی که نشان از مالکیت داشت، تو را به خودش چسباند.
جونگکوک (رو به مهمان):
«اشتباه به عرضت رسوندن. اون دوستدختر منه. و میدونی که من روی چیزهایی که مال منه، چقدر حساسم. پس بهتره تا قبل از اینکه نظرم عوض بشه و دستت رو از مچ قطع کنم، برگردی پایین.»
مرد که از ترس رنگش پریده بود، عذرخواهی کرد و با سرعت از پلهها پایین رفت. به محض رفتن او، جونگکوک تو را رها کرد و با خشمی کنترل شده به سمتت چرخید. او تو را به دیوار کوبید و دستانش را دو طرف سرت قرار داد.
جونگکوک:
«بهت نگفته بودم از اتاقت بیرون نیا؟ میدونی اگه من نرسیده بودم اون مرد چه بلایی سرت میآورد؟ حالا به خاطر فضولی تو، مجبور شدم یه دروغ احمقانه بگم که فردا کل سئول دربارهاش حرف میزنن.»
او صورتش را به گوشت نزدیک کرد و با لحنی ترسناک زمزمه کرد:
«حالا که برای همه دوستدختر منی، پس باید مثل یکی از اونا رفتار کنی. از فردا، بازی عوض میشه ا/ت. دیگه خبری از قایم شدن نیست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ_ــــــــــــ_ـــــــــ_ـــــ_ـ_ــــــــــــــ
حمایت یادتون نره 🥰
شرطا : ۳۰ لایک ❤️ کامنت فرقی نداره🗨️ بازنشر ۳ 🔁
گلولهها در خانهتان پیچید و آخرین چیزی که دیدی، چهره
سرد جونگکوک بود که بالای سر پیکر بیجان والدینت
ایستاده بود. او تو را نکشت، بلکه با دستهای خونیاش
تو را از زمین بلند کرد و به عمارت خودش آورد. از آن روز، او «عمو» خطاب شد، اما عمویی که هیچ شباهتی به خانواده نداشت.
امروز تولد ۱۷ سالگی توست. مثل همیشه، هیچ جشنی در کار نیست. تو در اتاق بزرگ و مجلل خود که بیشتر شبیه به یک قفس طلایی است، نشستهای که صدای قدمهای منظم و سنگینی را در راهرو میشنوی. در بدون زدن ضربهای باز میشود.
جونگکوک با همان استایل همیشگی، کتوشلوار مشکی و موهایی که به عقب شانه شده، وارد میشود. بوی عطر تلخ و سردش فضای اتاق را پر میکند. او پوشهای را روی میز تحریرت میاندازد.
جونگکوک:«از چند روز دیگه، معلمهای خصوصی جدیدت میان. حق نداری از اتاق خارج بشی مگر اینکه خودم اجازه بدم. شنیدم باز هم با محافظها بحث کردی که میخوای بری بیرون... یادت نره ا/ت، تو اینجا نیستی که زندگی کنی، تو اینجا هستی چون من اجازه دادم نفس بکشی.»
او به سمتت میآید و با انگشتان کشیدهاش، چانهات را بالا میگیرد تا مجبورت کند به چشمهای تاریکش نگاه کنی.
جونگکوک:
«چرا چشمات قرمزه؟ باز هم داشتی به اون شب فکر میکردی؟ بهت گفته بودم گریه کردن ضعیفت میکنه. و من توی خونهام آدم ضعیف نگه نمیدارم.»
او نگاهی به ساعت مچی گرانقیمتش میاندازد و بدون اینکه منتظر جوابی از سمت تو باشد، به سمت در میرود. اما قبل از خروج، مکث میکند.
جونگکوک:«شام رو توی اتاق خودت میخوری. امشب مهمونهای مهمی دارم. اگه صدایی از اتاقت بشنوم که باعث دردسرم بشه، تنبیهت سختتر از دفعه قبل خواهد بود. متوجه شدی؟»
ا/ت :« آره »
ساعت از نیمهشب گذشته بود. صدای بیس موسیقی و خندههای مستانه از طبقه پایین تا اتاق تو میرسید. فشار عصبی و تشنگی باعث شد برخلاف دستور جونگکوک، پاورچین از اتاق خارج شوی تا به دستشویی انتهای راهرو بروی.
هنوز دستت به دستگیره نرسیده بود که یکی از مهمانها، مردی میانسال با ظاهری آشفته و بوی تند سیگار، در حالی که گیلاسی در دست داشت، از پلهها بالا آمد. با دیدن تو، چشمانش برقی زد و مسیرش را کج کرد.
مهمان: «اوه... ببین اینجا چی داریم! جونگکوک نگفته بود توی این عمارت سرد، چنین جواهری رو قایم کرده. اسمت چیه کوچولو؟»
او دستش را دراز کرد تا به شانه تو دست بزند که ناگهان سایهای بلند و سنگین روی هر دوی شما افتاد. قبل از اینکه مرد بتواند واکنشی نشان دهد، مچ دستش در میان پنجههای قدرتمند جونگکوک اسیر شد. فشار دست جونگکوک به قدری زیاد بود که صدای ناله مرد بلند شد.
جونگکوک (با صدایی که از شدت خشم میلرزید اما آرام بود):
«فکر کنم مسیر دستشویی رو گم کردی، پارک. طبقه بالا منطقه ممنوعهست.»
مرد با ترس و لکنت گفت: «من... من فقط میخواستم با این دختر زیبا آشنا بشم. اون کیه؟ خدمتکار جدیده؟»
جونگکوک نگاهی سرد و گذرا به تو انداخت. تو از ترس در خودت جمع شده بودی. او ناگهان بازوی تو را گرفت و با شدتی که نشان از مالکیت داشت، تو را به خودش چسباند.
جونگکوک (رو به مهمان):
«اشتباه به عرضت رسوندن. اون دوستدختر منه. و میدونی که من روی چیزهایی که مال منه، چقدر حساسم. پس بهتره تا قبل از اینکه نظرم عوض بشه و دستت رو از مچ قطع کنم، برگردی پایین.»
مرد که از ترس رنگش پریده بود، عذرخواهی کرد و با سرعت از پلهها پایین رفت. به محض رفتن او، جونگکوک تو را رها کرد و با خشمی کنترل شده به سمتت چرخید. او تو را به دیوار کوبید و دستانش را دو طرف سرت قرار داد.
جونگکوک:
«بهت نگفته بودم از اتاقت بیرون نیا؟ میدونی اگه من نرسیده بودم اون مرد چه بلایی سرت میآورد؟ حالا به خاطر فضولی تو، مجبور شدم یه دروغ احمقانه بگم که فردا کل سئول دربارهاش حرف میزنن.»
او صورتش را به گوشت نزدیک کرد و با لحنی ترسناک زمزمه کرد:
«حالا که برای همه دوستدختر منی، پس باید مثل یکی از اونا رفتار کنی. از فردا، بازی عوض میشه ا/ت. دیگه خبری از قایم شدن نیست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ_ــــــــــــ_ـــــــــ_ـــــ_ـ_ــــــــــــــ
حمایت یادتون نره 🥰
شرطا : ۳۰ لایک ❤️ کامنت فرقی نداره🗨️ بازنشر ۳ 🔁
- ۱۱.۴k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط