حرصمو سر اون خالی کردم
حرصمو سر اون خالی کردم
_ها چیه با چشمای باباغوریت زل زدی به من نمایش تموم شد
و زدوتر از اونکه بخواد حرفی بزنه به سمت خروج از بیمارستان راه افتادم
دِ آخه دختریه احمقه گاو چرا وقتی داره تحقیرت میکنه مثل خر نگاش میکنی و لالمونی میگیری خاک توسرت
همین طور که داشتم غرولند میکردم از اون بیمارستان نکبتی خلاص شدم که یهو خوردم به یه نفر اینم شد قوز بالای قوز اعصبانیتم تشدید شد و حرصمو دوباره سر یه بنده خدای دیگه خالی کردم
_هوی حواست کجاست مرتیکه ی یالغوز
بیچاره انگشت به دهن داشت نگاهم میکرد بیخیالش شدم و به سمت خونه ی صدیقه مفنگی راه افتادم صدیقه مفنگی تنها زنی بود که به یه دختر چهارده ساله و بی کس خونه که چه عرض کنم یه اتاق اجاره میده همینه
اما باید با یه نفر مثل نگین که صورتش زیر خروارها آرایش و ژل و عمل زیبایه هم اتاقی بشم و البته صدیقه مفنگی تأکید کرده که کثافت کاری انجام ندم چون نمیخواد واسش دردسر بشه ( البته که من اهلش نیسم) و اینکه اجاره ی اون اتاق فینگیلی رو سر موقع بدم حالا برای چی بهش میگیم صدیقه مفنگی والا جوری که خودش تعريف میکرد مثل اینکه یه شوهری داشته به اسم اصغر به قول خودش با اینکه پولی نداشته اما آدم حسابی بوده اهل دود و رفیق و اینا نبود یه روزی این اصغر میره تو یه ساختمون واسه کارگری یه از خدا بی خبری میاد اینو گول میزنه و معتادش میکنه هیچی دیگه این اینم خونه نشین میشه ور دل زنش زنشم معتاد میکنه اما صدیقه مفنگی مثل اصغر زیاد مصرف نمیکرده یه شب اصغر اوردوز میکنه و میمیره صدیقه مفنگی هم واسه اینکه پول خوردو خوراکشو در بیاره یه اتاق خونشو که از سالن اصلی جداست رو اجاره میده به نگین و من نگین 28 سالشه واسه همین صدیقه گذاشته که منم با اون هم اتاقی بشم وگرنه یه اتاق رو که به من اجاره نمیدن
تو افکارم غرق بودم که دیدم رسیدم به ایستگاه اتوبوس یه نگاهی تو کولم کردم مگسا توش بال بال میزدن که یه کارتی توجه ام رو جلب کرد کارت همون پیری بود خواستم پاره اش کنم اما یه چیزی مانعم شد و کارتو پرت کردم تو کیف
خب پولم که ندارم مسیرم که بلد نیستم الان چجوری برم؟؟
لایک؟ ❤️
ببخشید نتونستم پارت بزارم امشب دوتا پارت دیگه ام میزارم یکم فعالیت کم شده بود❤️🌹
_ها چیه با چشمای باباغوریت زل زدی به من نمایش تموم شد
و زدوتر از اونکه بخواد حرفی بزنه به سمت خروج از بیمارستان راه افتادم
دِ آخه دختریه احمقه گاو چرا وقتی داره تحقیرت میکنه مثل خر نگاش میکنی و لالمونی میگیری خاک توسرت
همین طور که داشتم غرولند میکردم از اون بیمارستان نکبتی خلاص شدم که یهو خوردم به یه نفر اینم شد قوز بالای قوز اعصبانیتم تشدید شد و حرصمو دوباره سر یه بنده خدای دیگه خالی کردم
_هوی حواست کجاست مرتیکه ی یالغوز
بیچاره انگشت به دهن داشت نگاهم میکرد بیخیالش شدم و به سمت خونه ی صدیقه مفنگی راه افتادم صدیقه مفنگی تنها زنی بود که به یه دختر چهارده ساله و بی کس خونه که چه عرض کنم یه اتاق اجاره میده همینه
اما باید با یه نفر مثل نگین که صورتش زیر خروارها آرایش و ژل و عمل زیبایه هم اتاقی بشم و البته صدیقه مفنگی تأکید کرده که کثافت کاری انجام ندم چون نمیخواد واسش دردسر بشه ( البته که من اهلش نیسم) و اینکه اجاره ی اون اتاق فینگیلی رو سر موقع بدم حالا برای چی بهش میگیم صدیقه مفنگی والا جوری که خودش تعريف میکرد مثل اینکه یه شوهری داشته به اسم اصغر به قول خودش با اینکه پولی نداشته اما آدم حسابی بوده اهل دود و رفیق و اینا نبود یه روزی این اصغر میره تو یه ساختمون واسه کارگری یه از خدا بی خبری میاد اینو گول میزنه و معتادش میکنه هیچی دیگه این اینم خونه نشین میشه ور دل زنش زنشم معتاد میکنه اما صدیقه مفنگی مثل اصغر زیاد مصرف نمیکرده یه شب اصغر اوردوز میکنه و میمیره صدیقه مفنگی هم واسه اینکه پول خوردو خوراکشو در بیاره یه اتاق خونشو که از سالن اصلی جداست رو اجاره میده به نگین و من نگین 28 سالشه واسه همین صدیقه گذاشته که منم با اون هم اتاقی بشم وگرنه یه اتاق رو که به من اجاره نمیدن
تو افکارم غرق بودم که دیدم رسیدم به ایستگاه اتوبوس یه نگاهی تو کولم کردم مگسا توش بال بال میزدن که یه کارتی توجه ام رو جلب کرد کارت همون پیری بود خواستم پاره اش کنم اما یه چیزی مانعم شد و کارتو پرت کردم تو کیف
خب پولم که ندارم مسیرم که بلد نیستم الان چجوری برم؟؟
لایک؟ ❤️
ببخشید نتونستم پارت بزارم امشب دوتا پارت دیگه ام میزارم یکم فعالیت کم شده بود❤️🌹
- ۲.۳k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط