casino2-8
بدون عوض کردن لباسم پیرهن مردونه ای پیدا کردم از اتاقم و سمت جونگکوک رفتم کمکش کردم و لباس تنش که پر از خون بود و استینش پاره شده بود رو درآوردم با دستمال خونشو پاک کردم و پارچه ای دورش بستم و لباسو تنش کردم نگاهی به تهیونگ کردم پاهاش بی قرار بود و مدام تکونش میداد سمت گوشیم رفتم و پیامی به جیمین فرستادم "سریع بیا خونه من" گوشی رو خاموش کردم و کنار جونگکوک نشستم به کاناپه تکیه داد و نگاهم کرد دوتاشون منتظرم بودن سرمو انداختم پایین و حرف زدم
میکا: شب حادثه...نانا رو توی شهر رها کردن هنوز خبری ازش ندارم...فقط میدونم زندس...اما...بعد رفتن نانا من موندم و تن بی جون لونا...دهنشو بسته بودن لحظه آخر با چشمای معصومش بهم خیره شد چشماش فریاد میزد کمک میخواد...مغزم کار نکرد نمیدونستم باید چیکار کنم کاریم از دستم بر نمیومد...با کلی زحمت کولش کردم و چند دقیقه ای آواره بودم باهاش یه خانواده پیدامون کردن و بردنم سمت اولین بیمارستان...فقط تونستم شاهد این باشم پارچه سفید رنگی رو روی تن بی جونش میکشن...ساعت ها دم سرد خونه نشسته بودم هیچی نمیدونستم...نمیدونستم باید چیکار کنم...کسی نبود...فقط من بودم...من بودم و لونایی که چشماشو باز نمیکرد
با دستم قطره اشکایی که آروم و بی صدا از گوشه چشمم سرازیر میشدن رو پاک کردم
میکا: فرداش که پیشش نشسته بودم...جیمین خیلی یهویی پیداش شد...قرار گذاشتیم اول نانا رو پیدا کنیم چون راحت تر بود...که شماها اومدین
نگاهی به که جونگکوک و تهیونگی کردم که با چشمای پر از بغض بهم خیره شده بودن تهیونگ مشتی به کاناپه زد و از جاش بلند شد دستشو روی سرش گذاشت و آروم دور خونه میچرخید...جونگکوک دستاشو رو زانوش گذاشته بود و بی صدا سرشو انداخته بود پایین...با صدای در هممون به سمتش برگشتیم تهیونگ درو باز کرد و با دیدن جیمین سریع کشیدم داخل و بغلش کرد...هیچوقت تاحالا گریه یه مرد رو از نزدیک ندیدم....اما بقیه میگفتن دیدن گریه مرد جوری ازارت میده انگار جنازه دیدی...با دیدن گریشون قلبم به درد اومد جونگکوک بلند شد دستاشونو براش باز کردن و همو بغل کردن و بی صدا اشک ریختن...بخاطر وضعی که داشتیم و از همه مهم تر بخاطر لونایی که دیگه بین ما نبود و نانایی که معلوم نیست کجا شبشو صبح کرده
بعد از چند دقیقه از هم جدا شدن و نشستن نگاهی به جیمین کردم زیر چشماش گود افتاده بود و لباش خشک شده بود و صورتش بی رنگ و رو بود...منم دست کمی ازش نداشتم با حس کردن دست گرمی روی دستم سرمو گرفتم بالا و با جونگکوک چشم تو چشم شدم...چشماش گویای همه چیز بود دستمو بردم بالا و گذاشتم روی گونه اش و نوازش کردم
جیمین: رفتی پیش سام رونی؟
همزمان نگاهامون رو بهش دادیم
جونگکوک: اون از همه چیز خبر داره...اگه دستش بهمون برسه شاید زنده بزارمون اما میکا رو نه...حتی موندنمون اینجا هم دردسر سازه...در به در دنبالشه...
حتی شنیدن اسمشم ترس به جونم مینداخت
میکا: تا وقتی نانا پیدا نشه این چیزا مهم نیست
تهیونگ سری تکون داد و نگاهم کرد
تهیونگ: باید حرف بزنیم
بلند شد و بدون منتظر موندنم رفت تو اتاق
#jungkook #جونگکوک #بنگتن
میکا: شب حادثه...نانا رو توی شهر رها کردن هنوز خبری ازش ندارم...فقط میدونم زندس...اما...بعد رفتن نانا من موندم و تن بی جون لونا...دهنشو بسته بودن لحظه آخر با چشمای معصومش بهم خیره شد چشماش فریاد میزد کمک میخواد...مغزم کار نکرد نمیدونستم باید چیکار کنم کاریم از دستم بر نمیومد...با کلی زحمت کولش کردم و چند دقیقه ای آواره بودم باهاش یه خانواده پیدامون کردن و بردنم سمت اولین بیمارستان...فقط تونستم شاهد این باشم پارچه سفید رنگی رو روی تن بی جونش میکشن...ساعت ها دم سرد خونه نشسته بودم هیچی نمیدونستم...نمیدونستم باید چیکار کنم...کسی نبود...فقط من بودم...من بودم و لونایی که چشماشو باز نمیکرد
با دستم قطره اشکایی که آروم و بی صدا از گوشه چشمم سرازیر میشدن رو پاک کردم
میکا: فرداش که پیشش نشسته بودم...جیمین خیلی یهویی پیداش شد...قرار گذاشتیم اول نانا رو پیدا کنیم چون راحت تر بود...که شماها اومدین
نگاهی به که جونگکوک و تهیونگی کردم که با چشمای پر از بغض بهم خیره شده بودن تهیونگ مشتی به کاناپه زد و از جاش بلند شد دستشو روی سرش گذاشت و آروم دور خونه میچرخید...جونگکوک دستاشو رو زانوش گذاشته بود و بی صدا سرشو انداخته بود پایین...با صدای در هممون به سمتش برگشتیم تهیونگ درو باز کرد و با دیدن جیمین سریع کشیدم داخل و بغلش کرد...هیچوقت تاحالا گریه یه مرد رو از نزدیک ندیدم....اما بقیه میگفتن دیدن گریه مرد جوری ازارت میده انگار جنازه دیدی...با دیدن گریشون قلبم به درد اومد جونگکوک بلند شد دستاشونو براش باز کردن و همو بغل کردن و بی صدا اشک ریختن...بخاطر وضعی که داشتیم و از همه مهم تر بخاطر لونایی که دیگه بین ما نبود و نانایی که معلوم نیست کجا شبشو صبح کرده
بعد از چند دقیقه از هم جدا شدن و نشستن نگاهی به جیمین کردم زیر چشماش گود افتاده بود و لباش خشک شده بود و صورتش بی رنگ و رو بود...منم دست کمی ازش نداشتم با حس کردن دست گرمی روی دستم سرمو گرفتم بالا و با جونگکوک چشم تو چشم شدم...چشماش گویای همه چیز بود دستمو بردم بالا و گذاشتم روی گونه اش و نوازش کردم
جیمین: رفتی پیش سام رونی؟
همزمان نگاهامون رو بهش دادیم
جونگکوک: اون از همه چیز خبر داره...اگه دستش بهمون برسه شاید زنده بزارمون اما میکا رو نه...حتی موندنمون اینجا هم دردسر سازه...در به در دنبالشه...
حتی شنیدن اسمشم ترس به جونم مینداخت
میکا: تا وقتی نانا پیدا نشه این چیزا مهم نیست
تهیونگ سری تکون داد و نگاهم کرد
تهیونگ: باید حرف بزنیم
بلند شد و بدون منتظر موندنم رفت تو اتاق
#jungkook #جونگکوک #بنگتن
- ۳۳.۱k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط