#عشق_یا_گلوله؟
#عشق_یا_گلوله؟
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶
ویو میکا_____
فردا شب ____________
خیابونهای سئول تقریباً خلوت شده بودن و نور چراغهای خیابون روی شیشهی ماشین میافتاد.
من عقب نشسته بودم.
جیمین کنارم.
تهیونگ صندلی جلو بود و جونگکوک رانندگی میکرد.
چند دقیقه بود هیچکس حرف نمیزد.
تا اینکه دیگه نتونستم سکوت رو تحمل کنم.
میکا: «فقط یه چیزی...»
جیمین بدون اینکه نگاهم کنه:
جیمین: «چی؟»
میکا: «اگه رسیدیم اداره، تو دست به هیچچیزی نمیزنی.»
جیمین: «من؟»
میکا: «آره، تو.»
جیمین: «من حتی نمیدونم چرا باید به حرف تو گوش بدم.»
میکا: «چون اونجا ادارهی پلیسه.»
جیمین: «و؟»
میکا: «و تو یه مافیایی.»
جیمین بالاخره نگاهم کرد.
جیمین: «این دوتا چه ربطی به هم دارن؟»
میکا: «خیلی.»
جیمین: «مثلاً؟»
میکا: «مثلاً اگه اونجا کاری کنی، خودم تحویلت میدم.»
جیمین چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
جیمین: «جرأتش رو داری؟»
میکا: «امتحانش ضرر نداره.»
تهیونگ از صندلی جلو خندهی کوتاهی کرد.
تهیونگ: «شما دوتا قراره تو اداره هم دعوا کنین؟»
میکا و جیمین همزمان:
میکا: «اون شروع میکنه.»
جیمین: «اون شروع میکنه.»
جونگکوک: «عالیه...»
چند دقیقه بعد ماشین جلوی اداره متوقف شد.
پیاده شدم و به ساختمان تاریک نگاه کردم.
همهجا خاموش بود.
میکا: «این ساعت هیچکس نیست.»
جیمین: «خوبه.»
میکا: «چرا خوبه؟»
جیمین: «چون حوصلهی توضیح دادن ندارم.»
میکا: «منم حوصلهی تحمل کردن تو رو ندارم.»
جیمین: «پس امشب هر دومون بدشانسی آوردیم.»
با اخم بهش نگاه کردم و در رو باز کردم.
وارد اداره شدیم.
راهروها تاریک بودن.
صدای قدمهامون توی سکوت ساختمان میپیچید.
کلیدم رو درآوردم و در اتاق بایگانی رو باز کردم.
میکا: «من پروندهها رو میگردم.»
جیمین: «منم میگردم.»
میکا: «فقط چیزی رو جابهجا نکن.»
جیمین: «تو واقعاً فکر میکنی من بچهام؟»
میکا: «نه.»
جیمین: «پس؟»
میکا: «بدتر.»
جیمین با نگاه سنگینی بهم خیره شد.
جیمین: «خیلی پررویی.»
میکا: «خودت گفتی من پلیسم.»
جیمین: «پلیس پررو ندیده بودم.»
میکا: «حالا دیدی.»
ازش فاصله گرفتم و شروع کردم به گشتن بین پروندهها.
چند دقیقه گذشت.
یک پوشه...
دو پوشه...
سه پوشه...
هیچی.
تا اینکه دستم روی یک پروندهی قدیمی متوقف شد.
روی جلدش با حروف درشت نوشته شده بود:
گودال
چشمهام گرد شد.
میکا: «جیمین...»
جیمین نزدیکم اومد.
جیمین: «پرونده رو پیدا کردی؟»
میکا: «آره.»
جیمین پرونده رو از دستم گرفت و چند ثانیه به اسمش خیره شد.
جیمین: «پس بالاخره پیداش کردیم.»
میکا: «بازش کن.»
جیمین: «تو پلیسی. خودت بازش کن.»
میکا: «جیمین!»
جیمین: «باشه، باشه.»
پرونده رو باز کردیم.
صفحههای اول، پر بودن از گزارشهای قدیمی.
اسم افراد مختلف...
عکسهای تار...
تاریخهای چند سال قبل...
تا اینکه چشمم روی یک اسم ثابت موند.
لیان.
میکا: «این همونه.»
جیمین: «مطمئنی؟»
میکا: «صددرصد.»
زیر اسمش نوشته شده بود:
عضو ردهبالای گروه گودال.
جیمین چند لحظه ساکت موند.
بعد صفحه رو ورق زد.
عکس لیان کنار چند نفر دیگه بود.
اما یک نفر در عکس با علامت مشکی پوشانده شده بود.
میکا: «چرا صورت این یکی رو پوشوندن؟»
جیمین: «نمیدونم.»
صفحهی بعد رو نگاه کردم.
هویت: نامشخص
میکا: «یعنی حتی پلیس هم نفهمیده اون کیه.»
جیمین: «یا شاید...»
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدینننننن🎀🔪
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶
ویو میکا_____
فردا شب ____________
خیابونهای سئول تقریباً خلوت شده بودن و نور چراغهای خیابون روی شیشهی ماشین میافتاد.
من عقب نشسته بودم.
جیمین کنارم.
تهیونگ صندلی جلو بود و جونگکوک رانندگی میکرد.
چند دقیقه بود هیچکس حرف نمیزد.
تا اینکه دیگه نتونستم سکوت رو تحمل کنم.
میکا: «فقط یه چیزی...»
جیمین بدون اینکه نگاهم کنه:
جیمین: «چی؟»
میکا: «اگه رسیدیم اداره، تو دست به هیچچیزی نمیزنی.»
جیمین: «من؟»
میکا: «آره، تو.»
جیمین: «من حتی نمیدونم چرا باید به حرف تو گوش بدم.»
میکا: «چون اونجا ادارهی پلیسه.»
جیمین: «و؟»
میکا: «و تو یه مافیایی.»
جیمین بالاخره نگاهم کرد.
جیمین: «این دوتا چه ربطی به هم دارن؟»
میکا: «خیلی.»
جیمین: «مثلاً؟»
میکا: «مثلاً اگه اونجا کاری کنی، خودم تحویلت میدم.»
جیمین چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
جیمین: «جرأتش رو داری؟»
میکا: «امتحانش ضرر نداره.»
تهیونگ از صندلی جلو خندهی کوتاهی کرد.
تهیونگ: «شما دوتا قراره تو اداره هم دعوا کنین؟»
میکا و جیمین همزمان:
میکا: «اون شروع میکنه.»
جیمین: «اون شروع میکنه.»
جونگکوک: «عالیه...»
چند دقیقه بعد ماشین جلوی اداره متوقف شد.
پیاده شدم و به ساختمان تاریک نگاه کردم.
همهجا خاموش بود.
میکا: «این ساعت هیچکس نیست.»
جیمین: «خوبه.»
میکا: «چرا خوبه؟»
جیمین: «چون حوصلهی توضیح دادن ندارم.»
میکا: «منم حوصلهی تحمل کردن تو رو ندارم.»
جیمین: «پس امشب هر دومون بدشانسی آوردیم.»
با اخم بهش نگاه کردم و در رو باز کردم.
وارد اداره شدیم.
راهروها تاریک بودن.
صدای قدمهامون توی سکوت ساختمان میپیچید.
کلیدم رو درآوردم و در اتاق بایگانی رو باز کردم.
میکا: «من پروندهها رو میگردم.»
جیمین: «منم میگردم.»
میکا: «فقط چیزی رو جابهجا نکن.»
جیمین: «تو واقعاً فکر میکنی من بچهام؟»
میکا: «نه.»
جیمین: «پس؟»
میکا: «بدتر.»
جیمین با نگاه سنگینی بهم خیره شد.
جیمین: «خیلی پررویی.»
میکا: «خودت گفتی من پلیسم.»
جیمین: «پلیس پررو ندیده بودم.»
میکا: «حالا دیدی.»
ازش فاصله گرفتم و شروع کردم به گشتن بین پروندهها.
چند دقیقه گذشت.
یک پوشه...
دو پوشه...
سه پوشه...
هیچی.
تا اینکه دستم روی یک پروندهی قدیمی متوقف شد.
روی جلدش با حروف درشت نوشته شده بود:
گودال
چشمهام گرد شد.
میکا: «جیمین...»
جیمین نزدیکم اومد.
جیمین: «پرونده رو پیدا کردی؟»
میکا: «آره.»
جیمین پرونده رو از دستم گرفت و چند ثانیه به اسمش خیره شد.
جیمین: «پس بالاخره پیداش کردیم.»
میکا: «بازش کن.»
جیمین: «تو پلیسی. خودت بازش کن.»
میکا: «جیمین!»
جیمین: «باشه، باشه.»
پرونده رو باز کردیم.
صفحههای اول، پر بودن از گزارشهای قدیمی.
اسم افراد مختلف...
عکسهای تار...
تاریخهای چند سال قبل...
تا اینکه چشمم روی یک اسم ثابت موند.
لیان.
میکا: «این همونه.»
جیمین: «مطمئنی؟»
میکا: «صددرصد.»
زیر اسمش نوشته شده بود:
عضو ردهبالای گروه گودال.
جیمین چند لحظه ساکت موند.
بعد صفحه رو ورق زد.
عکس لیان کنار چند نفر دیگه بود.
اما یک نفر در عکس با علامت مشکی پوشانده شده بود.
میکا: «چرا صورت این یکی رو پوشوندن؟»
جیمین: «نمیدونم.»
صفحهی بعد رو نگاه کردم.
هویت: نامشخص
میکا: «یعنی حتی پلیس هم نفهمیده اون کیه.»
جیمین: «یا شاید...»
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدینننننن🎀🔪
- ۲.۸k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط