داستان کوتاه

داستان کوتاه
تاکسی بدون مسافر، شب در حال حرکت بود؛ ناگهان مرد خوش چهره ی مذهبی دست تکان می دهد و راننده کنار می زند و او را سوار می کند. مرد در بین راه چند باری از راننده می پرسد شما من را نمی شناسید؟ راننده می گوید: نه.
بعد از مدتی یک مسافر خانم را نیز سوار می کند. دوباره آن مرد از راننده می پرسد ببخشید آقا من رو نمی شناسید؟ راننده دوباره می گوید نه، شاید اشتباه گرفته اید.
مرد این بار می گوید: من عزرائیلم، آمدم جانت را بگیرم.
راننده با خنده می گوید آقا ما را اسکول گیر آورده اید؟! که ناگهان مسافر خانم از عقب می گوید : ببخشید آقای راننده با کی حرف می زنید؟! که راننده از ترس و حفظ جان، ترمز ناگهانی گرفته و ماشین را رها کرده و با سرعت فرار می کند.
بعد زن و مرد با هم ماشین رو می دزدند!!!
دیدگاه ها (۲)

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.22(روایت از زبان ا.ت)...

در خواستی

#حکایت_قدیمی «سواره از پیاده خبر ندارد، سیر از گرسنه»در زمان...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟝چشمهایش قدرت خدا رابه رخ می‌کشند.𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃...

⚖وکیل من ⚖پارت ۱ — اتهام هوا رو به تاریکی می‌رفت.جنی پشت فرم...

بعضی از علائم آخرالزمان و نزدیکی ظهور امام زمان عجل اللهشکم،...

Iove and the moonPart 42ماشین در سکوت حرکت می‌کرد. صدای آرام...

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هر روز صبح، وقتی سوار اتوبوس...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش اول_ گر عشق تو مارا به جهنم بکشدمشتاق عذاب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط