⚖وکیل من ⚖

⚖وکیل من ⚖

پارت ۱ — اتهام

هوا رو به تاریکی می‌رفت.

جنی پشت فرمان نشسته بود و آرام رانندگی می‌کرد. ذهنش درگیر طراحی جدیدی بود که قرار بود فردا تحویل بدهد.

ناگهان—

بوم!

صدای برخورد شدیدی از جلوی ماشین آمد.

جنی وحشت‌زده ترمز کرد.

— چی شد؟!

با عجله از ماشین پیاده شد.

یک ماشین دیگر چند متر جلوتر متوقف شده بود.

راننده از ماشینش بیرون آمد و با عصبانیت به سمت جنی آمد.

— تو دیوونه‌ای؟!

جنی با ناباوری گفت:

— من؟ شما یکدفعه اومدین جلوی ماشین من!

مرد با عصبانیت گفت:

— دروغ نگو! خودت عمداً به ماشین من زدی!

چشم‌های جنی گرد شد.

— چی؟!

— چند نفر هم شاهد بودن!

جنی اطرافش را نگاه کرد.

چند نفر کنار خیابان ایستاده بودند، اما هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت.

جنی با ناراحتی گفت:

— من اصلاً شما رو ندیدم تا وقتی که جلوی ماشینم اومدین!

مرد با عصبانیت جواب داد:

— پلیس رو خبر می‌کنم. ازت شکایت می‌کنم!

چند دقیقه بعد، پلیس به محل رسید.

هر دو نفر جداگانه توضیح دادند چه اتفاقی افتاده.

جنی با اصرار گفت:

— من از قصد به ماشینش نزدم. اصلاً دلیلش رو نمی‌فهمم!

اما مرد همچنان ادعا می‌کرد جنی عمداً با ماشین به او زده است.

یکی از مأموران بعد از بررسی اولیه گفت:

— چون درباره‌ی مقصر بودن اختلاف وجود داره، پرونده باید بررسی بشه.

جنی با نگرانی پرسید:

— یعنی الان باید چی کار کنم؟

مأمور گفت:

— هر دو نفر باید فردا به کلانتری مربوط به محل حادثه مراجعه کنید تا اظهارات رسمی ثبت بشه و مدارک، تصاویر دوربین‌های اطراف و گزارش تصادف بررسی بشه. اگر موضوع به شکایت رسمی و رسیدگی قضایی برسه، پرونده به دادسرا ارجاع داده می‌شه.

جنی آهسته سر تکان داد.

— باشه...

اما هنوز نمی‌دانست این ماجرا قرار است خیلی جدی‌تر از چیزی شود که فکر می‌کند.
دیدگاه ها (۰)

رمان خبره ممنوعه پارت اول ۱

🍷 شراب قرمزقسمت هشتم: در تاریکیچراغ‌ها ناگهان خاموش شدند.تما...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷ویو میکا_____میکا: «چی...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 23بیمارستان قدیمی سئول ـ ساعت ۱۰ صب...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهلم 𓆪 🖤🥀آژیر همچنان در ساختمان می‌پیچید.چرا...

𓆩 پارت ۷۲ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!مر...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۱ در یکی از محله های مشهد دختر سه ساله ای به ...

part9در زدیم.— بیایید داخل.رفتیم توی دفتر. مدیر گفت:— سلام د...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۳ | چهره‌ی آشنامرد آرام وارد خانه شد.ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط