پارت 24
پارت 24
پدربزرگ: واقعا این غذا خوشمزست شما هم بخورید
م/جین: آره کمی خوشمزست
م/ج: نه خیلی خوشمزست آفرین ات دخترم خیلی خوشمزست
جین: آره خیلی خوشمزست زن داداش
ات:خیلی ممنونم{ با خجالت }
جیمین: خوشگلم چقدر زحمت کشیده واسمون
ات:نه کاری نکردم
دامیا : آره خوبه
اح این چطوری ممکنه اون ماستا که خراب بودن
این امکان نداره اما این دفعه رو در رفتی دختریه احمق یه کاری میکنم که از چشمه همه بیافتی
ات
باورم نمیشه که پادشاه از غذام خوشش اومده
جیمین: عزیزم غذات تموم شد بریم اوتاق
ات: باشه
جیمین رفت بالا تو اوتاق منم داشتم میرفتم اوتاق که دمه در اوتاق هونگجه و ایستاده بود
هونگجه: دوشیزه کاسانو میخواستم یچیزی بهتون بگم
ات: بگو می شنوم چی شده
هونگجه: راستش وقتی شما از آشپزخانه رفتین بیرون من رفتم آشپزخانه داشتم مواده غذای شما رو نگاه میکردم که یه کاسه ماست خراب شده گذاشته بود کناره غذاتون منم اون کاسه ماست خراب شده.رو برداشتم و با ماستی که خوب بود عوض کردم
ات: یعنی چی من مطمئنم که اون ماست خوب بود
هونگجه: نمیدونم حتمآ کاره یکیه
ات: باشه تو فراموشش کن
هونگجه: چشم هرجور شما بگید
ات: رفتم اوتاق جیمین رویه تخت دراز کشیده بود منم لباسامو عوض کردم رفتم کنارش دراز کشیدم و سرمو گذاشتم رو شونش
جیمین: چیزی شده
ات: آره امروز یکی ماستی که میخواستم بریزم تو غذا مطمئنم اون ماست خوب بود
اما میدونم چرا وقتی اومدم آشپزخانه اون ماست خراب بود اما هونگجه عوضش کرده بود وگرنه غذام خراب بود
جیمین: کاره یکی بوده خوب تو الان ولش کن من حلش میکنم
ات: اوهم باشه یکم گذشت کم کم چشمام سنگین شده و خوابم برد.
این داستان ادامه دارد
پدربزرگ: واقعا این غذا خوشمزست شما هم بخورید
م/جین: آره کمی خوشمزست
م/ج: نه خیلی خوشمزست آفرین ات دخترم خیلی خوشمزست
جین: آره خیلی خوشمزست زن داداش
ات:خیلی ممنونم{ با خجالت }
جیمین: خوشگلم چقدر زحمت کشیده واسمون
ات:نه کاری نکردم
دامیا : آره خوبه
اح این چطوری ممکنه اون ماستا که خراب بودن
این امکان نداره اما این دفعه رو در رفتی دختریه احمق یه کاری میکنم که از چشمه همه بیافتی
ات
باورم نمیشه که پادشاه از غذام خوشش اومده
جیمین: عزیزم غذات تموم شد بریم اوتاق
ات: باشه
جیمین رفت بالا تو اوتاق منم داشتم میرفتم اوتاق که دمه در اوتاق هونگجه و ایستاده بود
هونگجه: دوشیزه کاسانو میخواستم یچیزی بهتون بگم
ات: بگو می شنوم چی شده
هونگجه: راستش وقتی شما از آشپزخانه رفتین بیرون من رفتم آشپزخانه داشتم مواده غذای شما رو نگاه میکردم که یه کاسه ماست خراب شده گذاشته بود کناره غذاتون منم اون کاسه ماست خراب شده.رو برداشتم و با ماستی که خوب بود عوض کردم
ات: یعنی چی من مطمئنم که اون ماست خوب بود
هونگجه: نمیدونم حتمآ کاره یکیه
ات: باشه تو فراموشش کن
هونگجه: چشم هرجور شما بگید
ات: رفتم اوتاق جیمین رویه تخت دراز کشیده بود منم لباسامو عوض کردم رفتم کنارش دراز کشیدم و سرمو گذاشتم رو شونش
جیمین: چیزی شده
ات: آره امروز یکی ماستی که میخواستم بریزم تو غذا مطمئنم اون ماست خوب بود
اما میدونم چرا وقتی اومدم آشپزخانه اون ماست خراب بود اما هونگجه عوضش کرده بود وگرنه غذام خراب بود
جیمین: کاره یکی بوده خوب تو الان ولش کن من حلش میکنم
ات: اوهم باشه یکم گذشت کم کم چشمام سنگین شده و خوابم برد.
این داستان ادامه دارد
- ۱۲.۲k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط