رومان روز برفی(پارت5)
رومان روز برفی(پارت5)
از زبان ات
منو داخل یہ اوتاق بورد یہ اوتاق خراب کہ اصلا خوب نبود منو محکم پرت کرد رو تخت من خواستم فرار کنم اما نتونستم اومد بالا سرم وایساد من مکث کردم بعد با یہ صدایہ بم گفت:خانم کوچولو جای نمیتونی بری
من اونو ھول دادم و از رو تخت بلند شدم در میرفتم اما در قفل بود ھی میدویدم و اونم دنبالم میومد منو چسبوند بہ دیوار دستمو گرف اصلا راہ فرار نداشتم اومد کنار گوشم گفت: من تو رو میخوام (واییی چی رومانتیک بلہ ببخشید اینجا نویسندہ نباید دخالت کنہ)
من داد زدمو گفتم:ولی من تورو نمیخوام من از تو ھیچ خوشم نمیاد برو اونور
گفت:پس منو نمیخوای مجبورت میکنم کہ بخوای
منو ول کرد بعد بہ نوچہ ھاش دستور داد کہ من اینجا بدونہ ھیچ آب و غذایی باید باشم تا وقتی کہ بگم من اونو میخوام با یہ دلو جرعت زیاد گفت:باشہ من اینجا بدون غذا زندگی میکنم و ھیچ ھم از تو کمک نمیخوام
بعد از اوتاق رفت بیرون
2 روز گذشت خیلی سرد بود و خیلی گرشنہ و تشنم بود
2 روز دیگہ ھم گذشت
من دیگہ اصلا حالہ خوبی نداشتم رویہ تخت خوابیدہ بودم کوک اومد داخل اوتاق
از زبان کوک
رفتم پیشش رو تخت خوابیدہ بود خیلی مضلوم بود حالہ خوبی نداشت کلہ بدنش یخ کردہ بود منم دلم براش سوخت و بغلش کردم بردمش تو اوتاق خودم
از زبان ات
از خواب بیدار شدم دیدم تو یہ اوتاق خیلی بزرگم و یہ لباس مخملی پوشیدہ بودم تو اوتاق یکم گشتم دیدم کلی عکس ھست عکس از کوک و خوانوادش خیلی باحال بود
کوک اومد داخلہ اوتاق و یہ سینی غذا بھم دادن نشستم و تا جایی کہ تونستم خوردم بعدش کوک اومدم گفت:الان شما نامزدہ من میشہ یا دوبارہ بندازمت تو اون اوتاق منم یکم مکث کردم اول پیشنھادشو قبول نکردم گفت : پس اینبار خیلی بد تر باھات رفتار میکنم ھا بعدش خواست برہ کہ بہ نوچہ ھاش دستور بدہ کہ گفتم:وایسا وایسا ب ب ب بااشہ من قبول میکنم
گفت:آفرین دختر خوب کار خیلی خوبی کردی پس الان شما مالہ منی ۔۔۔۔
از زبان ات
منو داخل یہ اوتاق بورد یہ اوتاق خراب کہ اصلا خوب نبود منو محکم پرت کرد رو تخت من خواستم فرار کنم اما نتونستم اومد بالا سرم وایساد من مکث کردم بعد با یہ صدایہ بم گفت:خانم کوچولو جای نمیتونی بری
من اونو ھول دادم و از رو تخت بلند شدم در میرفتم اما در قفل بود ھی میدویدم و اونم دنبالم میومد منو چسبوند بہ دیوار دستمو گرف اصلا راہ فرار نداشتم اومد کنار گوشم گفت: من تو رو میخوام (واییی چی رومانتیک بلہ ببخشید اینجا نویسندہ نباید دخالت کنہ)
من داد زدمو گفتم:ولی من تورو نمیخوام من از تو ھیچ خوشم نمیاد برو اونور
گفت:پس منو نمیخوای مجبورت میکنم کہ بخوای
منو ول کرد بعد بہ نوچہ ھاش دستور داد کہ من اینجا بدونہ ھیچ آب و غذایی باید باشم تا وقتی کہ بگم من اونو میخوام با یہ دلو جرعت زیاد گفت:باشہ من اینجا بدون غذا زندگی میکنم و ھیچ ھم از تو کمک نمیخوام
بعد از اوتاق رفت بیرون
2 روز گذشت خیلی سرد بود و خیلی گرشنہ و تشنم بود
2 روز دیگہ ھم گذشت
من دیگہ اصلا حالہ خوبی نداشتم رویہ تخت خوابیدہ بودم کوک اومد داخل اوتاق
از زبان کوک
رفتم پیشش رو تخت خوابیدہ بود خیلی مضلوم بود حالہ خوبی نداشت کلہ بدنش یخ کردہ بود منم دلم براش سوخت و بغلش کردم بردمش تو اوتاق خودم
از زبان ات
از خواب بیدار شدم دیدم تو یہ اوتاق خیلی بزرگم و یہ لباس مخملی پوشیدہ بودم تو اوتاق یکم گشتم دیدم کلی عکس ھست عکس از کوک و خوانوادش خیلی باحال بود
کوک اومد داخلہ اوتاق و یہ سینی غذا بھم دادن نشستم و تا جایی کہ تونستم خوردم بعدش کوک اومدم گفت:الان شما نامزدہ من میشہ یا دوبارہ بندازمت تو اون اوتاق منم یکم مکث کردم اول پیشنھادشو قبول نکردم گفت : پس اینبار خیلی بد تر باھات رفتار میکنم ھا بعدش خواست برہ کہ بہ نوچہ ھاش دستور بدہ کہ گفتم:وایسا وایسا ب ب ب بااشہ من قبول میکنم
گفت:آفرین دختر خوب کار خیلی خوبی کردی پس الان شما مالہ منی ۔۔۔۔
- ۴۳۴
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط