ابلیس

part 61
اولین بار بود چشمای خیس دازای رو میدید و متعجب بود نمیدونست چیکار کنه پس فقط بغلش کرد
+ من فکر کردم...دیگه نمیخوای منو ببینی
سرشو وارد گردنش کرد و عطر تندش رو وارد ریه هاش کرد و موهای موج دارش رو نوازش کرد
+ متاسفم...متاسفم که باعث گریه ات شدم
دازای مثل یه بچه لباس های چویا رو تو دستش مشت کرده بود و سرشو رو قلبش گذاشته بود و به صدای ضریان قلبش گوش سپرد
_ تموم دارایی که دارمی...واسم بمون تو لاقل پیشم بمون...وقتی تو مافیا ندیدمت ترسیدم...ترسیدم که نکنه ترکم کردی...که نکنه ولم کردی
چویا بیشتر به سینه اش فشردش و رو موهاشو بوسید
+ از اینکه...من همچین حس بهت دارم بدت نمیاد؟
_ واسم مهم نیست...مهم نیست چه حسی بهم داری چه به اون اوایل که ازم متنفر بودی و چه الان که عاشقمی...هیچکدوم برام مهم نیست تا وقتی مطمئن باشم دارمت
چویا لبخندی زد و دازای رو از خودش فاصله داد و با دستش اشک هاشو پاک کرد
+ من کنارتم...قول میدم
لبای دازای رو اینبار با حس بوسید و تموم عشقش رو تو بوسهشون ریخت اما دازای ری اکشنی نداشت و همراهی نکرد...خوشش نیومد؟
+ چرا؟
_ مزاحم کارت نمیشم
چویا بهش خندید و دوباره با اشتیاق بوسیدش و وقتی داشت خسته میشد دازای محکم کمرشو گرفت و به دیوار چسبونش و کنترل رو خودش به دست گرفت...
_ با من به مافیا بیا
+ میخوام مرخصی بگیرم...برای یک هفته
_ مرخصی نمیدم...بهتره بیای
+ اونوقت اگه نیام.؟
دازای نیشخند زد و در ثانیه از اون بچه بی پناه و معصوم به همچین شیطانی تبدیل شد
_ مجبورت میکنم...پس بهتره با پای خودت بیای دردسرش کمتره
+ نمیام...مجبورم کن
دازای براید استایل بغلش کرد و از،اتاق بیرون رفت که چویا دست پا زد اما دازای سفت تر گرفتش و به اکوتاگوا که کنار ماشین ایستاده بود گفت
_ باز کن درو
اکوتاگوا درو باز کرد و دازای چویا رو روی صندلی انداخت وخودش هم سوار شد و اکوتاگوا به سرعت در جایگاه راننده نشست و دازای غرید
_ بهتره که کر و کور بشی اکوتاگوا
اکوتاگوا متوجه منظور دازای شد و دکمه ای رو زد که مانع ای بین راننده و پشت ایجاد شد
_ خودت خواستی
دستاشو بالا سرش قفل کرد که چویا متوجه شد و پاهاشو محکم بهم فشرد
+ فکر کردی راحته؟
_ فکر کردی واسه من کاری داره؟
دستشو به گردنش رسوند و اروم و سطحی نوازش کرد که پاهاش نرم شد و ناخواسته باز کرد که چویا اخم کرد
+ نه نه نه...لطفا
_ دیره
+ قول میدم به حرفت گوش بدم...ببخشیدد
_ گفتم چی؟ دیره واسه منصرف شدن
+ خیلی بدجنسی
_ میدونم
دازای خندید و موهای نارنجی رنگش رو نوازش کرد و از روش کنار رفتو سر وضعشو درست کرد
_ این فقط یه تلافی بود تا دیگه سعی نکنی منو امتحان کنی
چویا با اخم کیوتی صاف نشست اما متوجه شد که فقط با یه لمس کوتاه و کوچیک دازای به سرعت تحریک شده بود و لعنتی به بدن بیجنبه و دازای فرستاد
+ لباسم زیادی خونگیه
_ مهم نیست
چویا نیشخند زد و دستی به رون لخت و تو پرش کشید و گفت
+ پس اشکالی نداره همه بدن سفید و زیبای منو ببینن وسناریو های...
دازای کت مشکی اش رو تو صورتش پرت کرد و با نگاهی مرگبار بهش خیره شد
_ اونو تنت کن...دیگه هم اینطوری تو خونه هم نگرد...همه خدمتکارا که زن نیستن
چویا به حسادت دازای خندید و کت مشکی و بلند دازای رو روی شونه هاش انداخت و لبخندی از رو خوشحالی زد که کت دازای تنشه و بوی اونو میگیره
________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

ابلیس

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

بهار بدون تو

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط