^فیک جونگکوک^(پارت۷۳)

سرمای هوا مثل سوزن توی پوستم میرفت، اما من فقط میخواستم فرار کنم؛ از اون ماشین، از اون فضای خفه‌ای که داشت روحم رو میبلعید. اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که سنگینی حضورش رو حس کردم.
اون با یه حرکت آروم اما مهارنشدنی، انگشت‌هاش رو روی مچم کشید؛ یه کشش که بیشتر از اینکه آرام‌بخش باشه، مثل یه هشدار لرزان بود. قبل از اینکه بتونم حتی نفس بکشم، مچم رو توی چنگ ستبرش اسیر کرد و با یه حرکت تند، بدنم رو به سمت خودش چرخوند. چشم‌های سیاهش، زیر نور کم‌سوی چراغ‌های خیابون، جوری به من خیره شده بود که انگار میخواست تا مغز استخونم رو بگرده؛ نگاهی که نه فقط عصبانی، بلکه به طرز وحشتناکی مالکانه بود. لب‌هاش با یه مکث طولانی و ترسناک از هم فاصله گرفت:
"داری کجا میری؟"
صدام میلرزید، اما سعی کردم با تمام قدرت باقی‌موندم از چنگش خلاص بشم. دستم رو عقب کشیدم، اما اون انگار بخشی از وجود من شده بود؛ تکون نخورد. دوباره دستم رو چنگ زد؛ اینبار جوری که حس کردم استخوان‌های مچم زیر فشار انگشت‌هاش ناله میکنن.
"گفتم کدوم گوری داری میری؟! ها؟!"
فریادش توی فضای خالی اتوبان پیچید؛ بلندتر از صدای لاستیک‌های ماشین‌هایی که با سرعت از کنارمون میگذشتن، بلندتر از صدای رعد و برقی که توی آسمون می‌پیچید. انگار دنیا داشت دور سرم میچرخید. بغض لعنتی که تو گلوم گیر کرده بود، راه نفسم رو بسته بود. دیگه نمیتونستم ساکت بمونم. داد زدم، جوری که گلوم درد گرفت:
"دست از سرم بردار! خسته شدم ازت… از همه‌ کارات، از لجبازیات! از اینکه تنها کاری که بلدی بکنی داد زدن سر منه! خستم جونگکوک! چرا نمیفهمی؟!"
اشک، داغ‌تر از بارون، روی گونم سر خورد. اون لحظه فکر کردم شاید کمی نرم بشه، شاید حداقل دستش رو شل کنه. اما جونگکوک، یه خنده‌ی عصبی و کج تحویلم داد که تمام امیدم رو به لرزه انداخت. صورتش رو آورد نزدیک‌تر، طوری که گرمای نفس‌های تند و عصبیش روی صورتم مینشست و بخار نفسش توی هوای سرد با قطره‌های بارون قاطی میشد. با صدایی که از خشم کنترل‌شده میلرزید، گفت:
"خسته‌ای؟!خسته‌ای که هر ثانیه با اون رژ قرمز، با اون لباس باز، و با اون چرخوندن چشمات، داری التماس میکنی که همه بهت نگاه کنن؟! تو ذاتا تشنه‌ توجهی، ا/ت! و حالا که یکی مثل والتر بهت لمسی که خودت عمریه داری واسش میمیری رو داد، داری نقش قربانی رو بازی میکنی؟!"
انگار همین که این رو گفت، تمام دنیای من فرو ریخت. قلبم انگار ایستاد؛ نه از ترس، از اون تحقیر عمیقی که توی کلامش بود. کلماتش مثل اسید روی روحم میسوختن. اون فکر میکرد من… من واقعا اونقدر سطحی و بی‌ارزشم؟
__
ادامه‌دارد...
دیدگاه ها (۱۸)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

**پارت ۲۴**به محض اینکه ماشین توی محوطه‌ی تاریک و سنگیِ عمار...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

پارت ۶۲

dark life = 40

پارت دوم معرفی کتاب وقتی که از ماه زاده شد🌝نورهای سالن مثل م...

#قرارداد_دوستانه s2p17هانا : چقدر گذشته بود ؟؟ پنچ دقیقه ؟؟ ...

شاهکاری به نام دروغ

چند پارتی پارت ۱صدایِ خش‌خشِ برگ‌های پاییزی زیر پاهام، تنها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط