من تو رو برمیگردونم ( پارت ۱۵)
ویوی باکوگو:ولی دکو اونجا نبود و فقط نایلون اونجا بود فک کردم حتما بخاطر ترسش از من رفته اتاقش نایلون رو به آرامی برداشتم و وارد خوابگاه شدم و در ها رو هم بستم...
*در اون حین دوربین به پشت خوابگاه زوم میکند : دست چپ دکو رو به کمرش پیچ داده و پاش رو روی کمر دکو گذاشته و به دیوار چسبونتش تا حرکت نکنه و افزایش طول انگشتانش(کوسه) یه دستمال آغشته به بیهوش کننده رو جلوی دهن دکو گرفته.
ویوی دکو:
صدای درون :ا..این دیگه کیه ؟ چرا منو گرفته؟معلوم میخواد بیهوشم کنه ! ولی...اخخخ لعنتی ! نمیتونم تکون بخورم !
بیهوش کننده کم کم اثر میزاره نمیتونم از کوسم استفاده کنم! یه لحظه وایسا .. این افزایش طول انگشت!(فلش بک خاطرات) باشه حداقل فهمیدم که کیه ! باید چشمام رو ببندم که فک کنه از هوش رفتم شاید بتونم فرار کنم(چشماش رو بست و بدنش و شل کرد)فک کنم یکی کنارم فرود اومد... اینم که همون دوست راهنمایی کاچانه!
اونی که بال داره گفت:باکوگو رفت خوابگاه خیالت راحت
اونی که من رو گرفته بودگفت: دکو هم خیلی زود از هوش رفت ...
اونی که منو گرفته بود سرش رو نزدیک گوشم کرد آروم گفت: ببخشید دکو ولی برای اینکه از باکوگو انتقام بگیریم به عزیز ترینش یعنی تو نیاز داریم پس باید عزیز در دونش رو یکم اذیت کنیم...
یعنی اینا میخوان از کاچان انتقام بگیرن؟لعنتی گاردش رو پایین نمیاره الان تنها کارم اینه. برا کاچان علامت بزارم
(نویسنده:ناخن های دست راستش رو محکم به کف دست راست خودش میزنه تا ازش خون بیاد بعد آروم که کسی نفهمه از جیبش کارت المایتی که دکو و کاچان از کودکی هر دو داشتن رو در میاره و یکم با خون دستش اغشتش میکنه و زمین میندازه )
بعد کارم شنیدم که اونی که بال داشت گفت: اگه ماشین بیاد و برسیم بندر کارمون راحت میشه
خواستم این رو علامت بزارم و قبل بیهوشی آروم با خونی که از انگشتام میچکیدن رو دیوار نوشتم : بندر. دوست راهنمایی
و از هوش رفتم....
ویوی باکوگو:رفتم داخل و نوشیدنی ها رو روی میز آشپزخانه گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم و کیریشیما با نگرانی گفت: باکوگو ... دکو؟
داد زدم : خفه شو!
و شروع به آشپزی کردم به امید اینکه اگه گشنش بشه شب بتونه غذا بخوره...
غذا رو آماده کردم و کیریشیما اومد سر میز ، دو بشقاب غذا کشیدم چون میدونستم بعد اون اتفاق بیرون نمیاد و شروع به خوردن شام کردیم و سکوتی سنگین بر سالن حاکم بود تا اینکه کیریشیما شکست و آروم گفت: کی اینطور... پس میدوریا بعد دعواتون رفت خونشون...
جویدنم رو متوقف کردم و محکم قورت دادم و سرم رو بلند کردم و گفتم: مگه تو اتاقش نیست؟
نویسنده: بقیش بمونه برای پارت بعد ❤️
میدونم ویوی دکو خیلی بد بود ولی نمیدونم چرا هر کاری کردم نتونستم درست جمعش کنم، گومناسای 🥺
کلام آخر:پیش به سوی قدرت و فراتر از آن 🔥
*در اون حین دوربین به پشت خوابگاه زوم میکند : دست چپ دکو رو به کمرش پیچ داده و پاش رو روی کمر دکو گذاشته و به دیوار چسبونتش تا حرکت نکنه و افزایش طول انگشتانش(کوسه) یه دستمال آغشته به بیهوش کننده رو جلوی دهن دکو گرفته.
ویوی دکو:
صدای درون :ا..این دیگه کیه ؟ چرا منو گرفته؟معلوم میخواد بیهوشم کنه ! ولی...اخخخ لعنتی ! نمیتونم تکون بخورم !
بیهوش کننده کم کم اثر میزاره نمیتونم از کوسم استفاده کنم! یه لحظه وایسا .. این افزایش طول انگشت!(فلش بک خاطرات) باشه حداقل فهمیدم که کیه ! باید چشمام رو ببندم که فک کنه از هوش رفتم شاید بتونم فرار کنم(چشماش رو بست و بدنش و شل کرد)فک کنم یکی کنارم فرود اومد... اینم که همون دوست راهنمایی کاچانه!
اونی که بال داره گفت:باکوگو رفت خوابگاه خیالت راحت
اونی که من رو گرفته بودگفت: دکو هم خیلی زود از هوش رفت ...
اونی که منو گرفته بود سرش رو نزدیک گوشم کرد آروم گفت: ببخشید دکو ولی برای اینکه از باکوگو انتقام بگیریم به عزیز ترینش یعنی تو نیاز داریم پس باید عزیز در دونش رو یکم اذیت کنیم...
یعنی اینا میخوان از کاچان انتقام بگیرن؟لعنتی گاردش رو پایین نمیاره الان تنها کارم اینه. برا کاچان علامت بزارم
(نویسنده:ناخن های دست راستش رو محکم به کف دست راست خودش میزنه تا ازش خون بیاد بعد آروم که کسی نفهمه از جیبش کارت المایتی که دکو و کاچان از کودکی هر دو داشتن رو در میاره و یکم با خون دستش اغشتش میکنه و زمین میندازه )
بعد کارم شنیدم که اونی که بال داشت گفت: اگه ماشین بیاد و برسیم بندر کارمون راحت میشه
خواستم این رو علامت بزارم و قبل بیهوشی آروم با خونی که از انگشتام میچکیدن رو دیوار نوشتم : بندر. دوست راهنمایی
و از هوش رفتم....
ویوی باکوگو:رفتم داخل و نوشیدنی ها رو روی میز آشپزخانه گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم و کیریشیما با نگرانی گفت: باکوگو ... دکو؟
داد زدم : خفه شو!
و شروع به آشپزی کردم به امید اینکه اگه گشنش بشه شب بتونه غذا بخوره...
غذا رو آماده کردم و کیریشیما اومد سر میز ، دو بشقاب غذا کشیدم چون میدونستم بعد اون اتفاق بیرون نمیاد و شروع به خوردن شام کردیم و سکوتی سنگین بر سالن حاکم بود تا اینکه کیریشیما شکست و آروم گفت: کی اینطور... پس میدوریا بعد دعواتون رفت خونشون...
جویدنم رو متوقف کردم و محکم قورت دادم و سرم رو بلند کردم و گفتم: مگه تو اتاقش نیست؟
نویسنده: بقیش بمونه برای پارت بعد ❤️
میدونم ویوی دکو خیلی بد بود ولی نمیدونم چرا هر کاری کردم نتونستم درست جمعش کنم، گومناسای 🥺
کلام آخر:پیش به سوی قدرت و فراتر از آن 🔥
- ۷.۸k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط