Escape love part Another
فرار عشق
پارت اخر
/ʕ •ᴥ•ʔ//ʕ •ᴥ•ʔ//ʕ •ᴥ•ʔ//ʕ •ᴥ•ʔ/
«از دید مین هو»
با تهیونگ نیاز داشتم درمورد تمام این اتفاقاتی که افتاده بود حرف بزنم
همینجوری که داشتیم سمت اشپزخونه میرفتیم داشتم فک میکردم از کجا شروع کنم
اونم باید داشت بفهمه این بچه از کجا و از کیه
با فشاری که تهیونگ به دستم داد به خودم اومدم بهش نگاه کردم
_ خوبی؟
+ اوهم داشتم فک میکردم
لبخندی بم زد و با هم وارد اشپزخونه شدیم
صندلی رو برام عقب کشید و روش نشستم
خودشم کنارم نشست
روی میز پر بود از هر نوع صبحونه که فکرشو بکنی
توی این چند وقت یه بار به اندازه الان انقد دهنم اب نیفتاده بود
تهیونگ یکی یکی برام لقمه میگرفت و میخورد
وقتی دیدم هیچی نمیخوره براش یه لقمه بزرگ گرفتمو دادم دستش
_ اول مامان کوچولو سیر بشه بعد خودم میخورم
+ نه توم بخور وگرنه من نمیخورم
لقمه رو از دستم گرفت و همه شو خورد
از این که تمام اون لقمه بزرگ تو دهنش گذاشت شکه شدم و با دیدن قیافم خندش گرفت
_(با دهن پر) کیوت😂😂😂😂
+😐😂😂😂
بعد خوردن صبحونه پاشدیم و رفتیم توی حال
خداروشکر هیچ کدوم از پسرا نبودن
میتونستم راحت با ته حرف بزنم
+ تهیونگا
_جانم
+ خب راستش میخواستم درمورد این اتفاقات این چند وقته برات بگم
_ اذیتت نمیکنه؟
سکوت کردم و هیچی نگفتم
_ هه مینا من همه جور این بچه رو با تو میخوام چون این بچه بخشی از توعه وقتی بخشی از تو باشه چرا نخامش هوم؟
+ اما این بچه نتیجه...... نتیجه یه....ت
_ هه مین به من نگاه کن
تو دوتا تیکه قهوه چشماش نگاه کردم
_ من همه چی رو میدونم ولی تو این وسط سه چیزو نمیفهمی
سکوت کرده بودمو فقط به حرفامو گوش میدادم
_ این بچه بچه منه
با تعجب بهش نگاه کردم
+ ی... یعنی چی.... این.... این اصلا امکان نداره ولی تو که... اون
_ اره میدونم من نبودم
قضیه اینه
ادامه پست بعدی🐱🐣
پارت اخر
/ʕ •ᴥ•ʔ//ʕ •ᴥ•ʔ//ʕ •ᴥ•ʔ//ʕ •ᴥ•ʔ/
«از دید مین هو»
با تهیونگ نیاز داشتم درمورد تمام این اتفاقاتی که افتاده بود حرف بزنم
همینجوری که داشتیم سمت اشپزخونه میرفتیم داشتم فک میکردم از کجا شروع کنم
اونم باید داشت بفهمه این بچه از کجا و از کیه
با فشاری که تهیونگ به دستم داد به خودم اومدم بهش نگاه کردم
_ خوبی؟
+ اوهم داشتم فک میکردم
لبخندی بم زد و با هم وارد اشپزخونه شدیم
صندلی رو برام عقب کشید و روش نشستم
خودشم کنارم نشست
روی میز پر بود از هر نوع صبحونه که فکرشو بکنی
توی این چند وقت یه بار به اندازه الان انقد دهنم اب نیفتاده بود
تهیونگ یکی یکی برام لقمه میگرفت و میخورد
وقتی دیدم هیچی نمیخوره براش یه لقمه بزرگ گرفتمو دادم دستش
_ اول مامان کوچولو سیر بشه بعد خودم میخورم
+ نه توم بخور وگرنه من نمیخورم
لقمه رو از دستم گرفت و همه شو خورد
از این که تمام اون لقمه بزرگ تو دهنش گذاشت شکه شدم و با دیدن قیافم خندش گرفت
_(با دهن پر) کیوت😂😂😂😂
+😐😂😂😂
بعد خوردن صبحونه پاشدیم و رفتیم توی حال
خداروشکر هیچ کدوم از پسرا نبودن
میتونستم راحت با ته حرف بزنم
+ تهیونگا
_جانم
+ خب راستش میخواستم درمورد این اتفاقات این چند وقته برات بگم
_ اذیتت نمیکنه؟
سکوت کردم و هیچی نگفتم
_ هه مینا من همه جور این بچه رو با تو میخوام چون این بچه بخشی از توعه وقتی بخشی از تو باشه چرا نخامش هوم؟
+ اما این بچه نتیجه...... نتیجه یه....ت
_ هه مین به من نگاه کن
تو دوتا تیکه قهوه چشماش نگاه کردم
_ من همه چی رو میدونم ولی تو این وسط سه چیزو نمیفهمی
سکوت کرده بودمو فقط به حرفامو گوش میدادم
_ این بچه بچه منه
با تعجب بهش نگاه کردم
+ ی... یعنی چی.... این.... این اصلا امکان نداره ولی تو که... اون
_ اره میدونم من نبودم
قضیه اینه
ادامه پست بعدی🐱🐣
- ۲۲.۶k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط