عشق در سایه سلطنت پارت 312

وسط مراسم تاجگذاری جیهوپ رفتم سراغ جسیکا و همه چیز رو از زیر زبونش کشیدم..
به جیهوپ علاقه داشت و چند وقتی بود باهم در ارتباط بودن جسیکا مثل چی از تهیونگ میترسید و با ترس و لرز و بی اعتماد و مجبوری بهم همه چیز رو گفت..
جسیکا و جیهوپ رو کناری کشیدم و واضح درباره حرف قلبشون و تصمیمشون پرسیدم که هر دو قاطع گفتن عاشق همن و زندگی با هم رو میخوان منم قول دادم کمکشون کنم..
جیهوپ خیلی خوشحال و شوکه بود و مدام میرفت و میومد و ازم تشکر میکرد و برای بچه ام ارزوی سلامتی میکرد و کارهای هول هولیش باعث میشد تهیونگ هم بهش لبخند بزنه..
تازه مراسم تاج گذاری جیهوپ تموم شده بود..
تهیونگ تصمیم گرفت که به خاطر اینکه من داشتم خیلی سنگین میشدم و زمان اومدن تو راهیم نزدیک میشد و بودنمون اینجا دیگه سودی نداره زودتر برگردیم
قبل از ترک فرانسه از خروج دایانا و موندن مادر مطمین شدم و جیهوپ بهم قول داد همیشه قدر این کارم رو میدونه و
به هیچ وجه ازش تعدی نمیکنه و تا ابد مدیونمه بعد از یه سفر چند روزه و پرزحمت به انگلستان برگشتیم..به خونه مون
دیگه خیلی سنگین شده بودم و شک*مم خیلی جلو اومده بود..
دکتر میگفت باید زیاد قدم بزنم و چون کمی که راه میرفتم از نفس میوفتادم و دل و روده ام بهم میخورد تهیونگ رو خیلی عصبی میکرد و مدام میگفت چی میگه این که قدم بزنی قدم زدن که حالت رو بدتر میکنه..
تهیونگ واقعا نگران بود..اصلا اروم و قرار نداشت..
با تجربه سق*ط اون دفعه ام چشماش ترسیده بود و مدام حس میکرد کسی قصد داره بچه رو ازمون بگیره و بلایی
سر من بياره
اروم اروم تو باغ قدم میزدم که تهیونگ رسید.همراهیم کرد..
لوس و با ناز گفتم
مری: تهیونگگگ...
تهیونگ: جون تهیونگ..
مری: اسم خوشجل منو انتخاب کردی؟
خندید و گفت
تهیونگ: اگه پسر بود اسمش رو بذاریم تهیونگ دوم...
با غیض نگاش کردم که بلند خندید و گفت
تهیونگ: دخترم بود بذاریم مری دوم.. چطوره؟
دندونامو به هم فشار دادم و گفتم
مری: تو اصلا نظر نده..
بلند خندید و منو به خودش نزدیک کرد و به آسمون پرستاره نگاه کرد و گفت
تهیونگ: همیشه دوست داشتم اگه بچه ام...
با دردی که زیر دلم پیچید اخ بلندی گفتم و حرفش رو قطع کردم..سریع نگام کرد..نفسم تنگ و تند شد..
عرق سردی رو پیشونیم نقش بسته بود..یه درد گذرا بود..
تهیونگ: مرى .. عزیزم... چت شد؟
مری: فک کنم بهتره برگردیم به اتاق دیگه نمیتونم..
سریع گفت
تهیونگ: باشه... بیا...
و کمکم کرد و بردم تو اتاق و روی تخت خوابوند..
درد جزیی داشتم ولی نمیخواستم بیخود نگرانش کنم و
سعی کردم بخوابم وقتی بیدار شدم یه کم بهتر بودم
تهیونگ یه جلسه چند ساعته توی کتابخونه داشت..
دکتر باز که برای معاینه ام اومد گفت باید بیشتر قدم بزنم و هر چند حال مساعدی نداشتم طبق دستورش زدم بیرون..
***
پارت های امروز ✨❤️
پارت های اینده هیجانی میشه و نمیتونید حدس بزنید که اسم بچه شون رو چی میزارم😈😉🤭🤌🏻😂
دیدگاه ها (۸۴)

فیک کوک فصل ²پارت ⁸ویو ا.ت همینطوریشم جونگ کوک عصبی بود ، ول...

پارت ۳۴

بچه ها بعضی شبا فقط دلمون می‌خواد همه‌چی رو بذاریم کنار و یه...

بی رحمی؟🥺( o´ェ`o)پارت¹⁶(´・ェ・`)اجباری؟درباز شد جین اومد یونا ...

پارت چهاردهم خونه تهیونگ رسید خونه به سرعت رفت سمت اتاق جونگ...

سناریو

دو سال گذشته بود.تهیونگ و ات حالا ازدواج کرده بودن و زندگی‌ش...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "46""ویو پارک آنجلینا"خوبه...

# قولی_که_شکست ###پارت ۵ تهیونگ گفت : _اره .. ولی شِش هاشو ...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط