{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هنوز هفت ماهم نميشد كه اين ازدواج صورت گرفته بود.

هنوز هفت ماهم نميشد كه اين ازدواج صورت گرفته بود.
هفت ماه براىِ شناختِ پسرى مثلِ جونگکوو،خيلى كم بود!
اون پسر حتى خيلى شبها خونه هم برنميگشت!
به گفته پدرش،جونگکوک خونه مجردى داشت و براىِ همين هم گاهى ترجيح ميداد كه تو خونه مجرديش بمونه.
جونگکوک بعد از روشن كردنِ ماشين،ابرويى بالا انداخت و گفت:
"جوابِ من رو ندادى!"
درحالى كه سرت رو،به پشتيه صندلى تكيه داده بودى؛سرت رو سمتِ پسر برگردوندى:
"دارم..فكر ميكنم!"
جونگکوو سرى تكون داد.همونطور كه سرعتِ ماشين رو بيشتر از قبل ميكرد،نگاهى به ساعت انداخت و بعد،دوباره چشمهاش رو به خيابونِ مقابلش داد:
"ساعت سه صبحه..نميتونم با اين وضعيت ببرمت خونه پيشِ مامانت!"
پلكِ آرومى زدى و هومى كشيدى:
"بيا بريم..خونه تو!"
جونگکوک چند ثانيه سكوت كرد و درنهايت،براىِ چند ثانيه نگاهش رو از مسيرِ مقابلش گرفت و به چهره جديت،دوخت:
"اين بينِ گزينه هام نبود!اما…"
جمله اش رو ادامه نداد و تنها،خيابون رو دور زد.
"به نفعته بعد از هوشيار شدن..خونه ام رو؛روىِ سرم خراب نكنى!"
تك خنده اى كردى و پلكهات رو،روىِ هم گذاشتى:
"هم خونه ات رو..و هم خودت رو..داغون ميكنم!"


خب شب خوبی رو براشون آرزو میکنیم👀😂
دیدگاه ها (۳)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۷۴بچه ها برای اینکه ...

پارت ۱ #پشت غرورتلندن.صبح زود بود و اِما با عجله توی خیابون ...

𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۱✦ات ویوتمام مسیر برگشت از کمپانی فقط به حرف‌های ریچار...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » ( بریم سراغ تهکوک که چجوری آ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁹⁵داشت حین رانندگی نگاهش می‌کرد که سرش رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط