...My evil angel...
...My evil angel...
پارت⁹
🪽🔥 فصل اول: عملیات عذاب دادن پادشاه تاریکی
ا.ت روی یکی از برجهای قلعه نشسته بود.
...
چند روز بود که به یک نتیجه رسیده بود.
...
جونگکوک ازش خوشش میآمد.
...
البته خودش هیچوقت اعتراف نمیکرد.
...
اما ا.ت احمق نبود.
...
هر وقت زخمی میشد...
جونگکوک اولین نفری بود که خبردار میشد.
...
هر وقت دیر برمیگشت...
جونگکوک نصف قلعه را به هم میریخت.
...
و هر وقت یکی از شیاطین زیادی به او نزدیک میشد...
چند ساعت بعد آن شیطان با صورت کبود دیده میشد.
...
+«لورفتی آقای مغرور.»
...
و همینجا بود که نقشه شیطانی ا.ت شروع شد.
---
صبح روز بعد...
جونگکوک در حال خواندن گزارشها بود.
...
ناگهان در اتاقش باز شد.
...
ا.ت وارد شد.
...
لبخند مرموزی روی لبهایش بود.
...
جونگکوک فوراً مشکوک شد.
...
_«چی میخوای؟»
...
+«هیچی.»
...
_«دروغ.»
...
+«چرا فکر میکنی همه دروغ میگن؟»
...
_«چون تو میگی.»
...
ا.ت پوفی کرد.
...
بعد ناگهان کنار صندلی او خم شد.
...
آنقدر نزدیک که جونگکوک برای اولین بار وسط حرفش مکث کرد.
...
_«ا.ت.»
...
+«بله؟»
...
_«برو عقب.»
...
+«چرا؟»
...
_«اعصابمو خرد نکن.»
...
ا.ت لبخندش را پنهان کرد.
...
هدف اول: کمی موفق.
---
چند ساعت بعد...
در حیاط قلعه.
...
ا.ت عمداً با یکی از فرماندههای جوان شیطان حرف میزد.
...
و هر چند ثانیه میخندید.
...
در حالی که از گوشه چشمش جونگکوک را زیر نظر داشت.
...
نتیجه؟
...
شمشیر چوبی ای که در دست جونگکوک بود نصف شد.
...
تق!
...
فرمانده جوان همان لحظه فرار کرد.
...
ا.ت نزدیک بود از خنده منفجر شود.
...
هدف دوم: موفق.
---
اما اوج ماجرا شب اتفاق افتاد.
...
ا.ت وارد کتابخانه شد.
...
جونگکوک آنجا بود.
...
طبق معمول.
...
ساکت.
...
اخمو.
...
و در حال خواندن کتاب.
...
ا.ت آرام جلو رفت.
...
بعد روی نوک پا ایستاد.
...
و خیلی آرام به گوشش گفت:
...
«فرمانروا...»
...
جونگکوک بیحرکت ماند.
...
_«چیه؟»
...
+«هیچی.»
...
_«پس چرا صدام کردی؟»
...
+«خواستم ببینم حواست به منه یا نه.»
...
سکوت.
...
سکوتی خطرناک.
...
خیلی خطرناک.
...
جونگکوک آرام کتاب را بست.
...
بلند شد.
...
و یک قدم جلو آمد.
...
بعد یک قدم دیگر.
...
ا.ت که تا چند ثانیه پیش خیلی شجاع بود...
ناگهان عقب رفت.
...
_«صبر کن.»
...
جونگکوک جلوتر آمد.
...
+«نه.»
...
+«من فقط شوخی میکردم.»
...
_«متوجه شدم.»
...
+«پس چرا داری میای این طرف؟!»
...
چشمان قرمز جونگکوک روی او ثابت ماند.
...
_«چون چند هفتهست داری اعصابمو خرد میکنی.»
...
ا.ت یک قدم دیگر عقب رفت.
...
تا اینکه پشتش به قفسه کتاب خورد.
...
راه فراری نداشت.
...
جونگکوک بالای سرش ایستاد.
...
قد بلندش باعث شده بود ا.ت مجبور شود سرش را کاملاً بالا بگیرد.
...
قلبش تند میزد.
...
اما نه از ترس.
...
_«تموم کردی؟»
جونگکوک پرسید.
...
+«شاید.»
...
_«دروغ.»
...
ا.ت خندید.
...
و برای اولین بار...
گوشه لب جونگکوک هم خیلی خیلی کم بالا رفت.
...
آنقدر کم که اگر دقت نمیکردی نمیدیدی.
...
اما ا.ت دید.
...
و همان لحظه فهمید.
...
شاید پادشاه تاریکی از خشمگین شدنش متنفر باشد...
اما از حضورش نه.
🪽😈🖤
ادامه دارد...
پارت⁹
🪽🔥 فصل اول: عملیات عذاب دادن پادشاه تاریکی
ا.ت روی یکی از برجهای قلعه نشسته بود.
...
چند روز بود که به یک نتیجه رسیده بود.
...
جونگکوک ازش خوشش میآمد.
...
البته خودش هیچوقت اعتراف نمیکرد.
...
اما ا.ت احمق نبود.
...
هر وقت زخمی میشد...
جونگکوک اولین نفری بود که خبردار میشد.
...
هر وقت دیر برمیگشت...
جونگکوک نصف قلعه را به هم میریخت.
...
و هر وقت یکی از شیاطین زیادی به او نزدیک میشد...
چند ساعت بعد آن شیطان با صورت کبود دیده میشد.
...
+«لورفتی آقای مغرور.»
...
و همینجا بود که نقشه شیطانی ا.ت شروع شد.
---
صبح روز بعد...
جونگکوک در حال خواندن گزارشها بود.
...
ناگهان در اتاقش باز شد.
...
ا.ت وارد شد.
...
لبخند مرموزی روی لبهایش بود.
...
جونگکوک فوراً مشکوک شد.
...
_«چی میخوای؟»
...
+«هیچی.»
...
_«دروغ.»
...
+«چرا فکر میکنی همه دروغ میگن؟»
...
_«چون تو میگی.»
...
ا.ت پوفی کرد.
...
بعد ناگهان کنار صندلی او خم شد.
...
آنقدر نزدیک که جونگکوک برای اولین بار وسط حرفش مکث کرد.
...
_«ا.ت.»
...
+«بله؟»
...
_«برو عقب.»
...
+«چرا؟»
...
_«اعصابمو خرد نکن.»
...
ا.ت لبخندش را پنهان کرد.
...
هدف اول: کمی موفق.
---
چند ساعت بعد...
در حیاط قلعه.
...
ا.ت عمداً با یکی از فرماندههای جوان شیطان حرف میزد.
...
و هر چند ثانیه میخندید.
...
در حالی که از گوشه چشمش جونگکوک را زیر نظر داشت.
...
نتیجه؟
...
شمشیر چوبی ای که در دست جونگکوک بود نصف شد.
...
تق!
...
فرمانده جوان همان لحظه فرار کرد.
...
ا.ت نزدیک بود از خنده منفجر شود.
...
هدف دوم: موفق.
---
اما اوج ماجرا شب اتفاق افتاد.
...
ا.ت وارد کتابخانه شد.
...
جونگکوک آنجا بود.
...
طبق معمول.
...
ساکت.
...
اخمو.
...
و در حال خواندن کتاب.
...
ا.ت آرام جلو رفت.
...
بعد روی نوک پا ایستاد.
...
و خیلی آرام به گوشش گفت:
...
«فرمانروا...»
...
جونگکوک بیحرکت ماند.
...
_«چیه؟»
...
+«هیچی.»
...
_«پس چرا صدام کردی؟»
...
+«خواستم ببینم حواست به منه یا نه.»
...
سکوت.
...
سکوتی خطرناک.
...
خیلی خطرناک.
...
جونگکوک آرام کتاب را بست.
...
بلند شد.
...
و یک قدم جلو آمد.
...
بعد یک قدم دیگر.
...
ا.ت که تا چند ثانیه پیش خیلی شجاع بود...
ناگهان عقب رفت.
...
_«صبر کن.»
...
جونگکوک جلوتر آمد.
...
+«نه.»
...
+«من فقط شوخی میکردم.»
...
_«متوجه شدم.»
...
+«پس چرا داری میای این طرف؟!»
...
چشمان قرمز جونگکوک روی او ثابت ماند.
...
_«چون چند هفتهست داری اعصابمو خرد میکنی.»
...
ا.ت یک قدم دیگر عقب رفت.
...
تا اینکه پشتش به قفسه کتاب خورد.
...
راه فراری نداشت.
...
جونگکوک بالای سرش ایستاد.
...
قد بلندش باعث شده بود ا.ت مجبور شود سرش را کاملاً بالا بگیرد.
...
قلبش تند میزد.
...
اما نه از ترس.
...
_«تموم کردی؟»
جونگکوک پرسید.
...
+«شاید.»
...
_«دروغ.»
...
ا.ت خندید.
...
و برای اولین بار...
گوشه لب جونگکوک هم خیلی خیلی کم بالا رفت.
...
آنقدر کم که اگر دقت نمیکردی نمیدیدی.
...
اما ا.ت دید.
...
و همان لحظه فهمید.
...
شاید پادشاه تاریکی از خشمگین شدنش متنفر باشد...
اما از حضورش نه.
🪽😈🖤
ادامه دارد...
- ۴۳۷
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط