اولین ملاقات p9

هایی پارت جدید داریم بفرمایید🫴🏻
بزن بریم:::::::::
چان گفت:بائو بریم بیرون آتیش روشن کنیم تو گوشت هارو بیار بیرون
ا/ت:باعشههه
چان ویو:خیلی دست و لباس های چان کثیف شده بود و چان نمی خواست که ا/ت هم دستاش کثیف بشه پس به ا/ت فقط می گفت که وسیله ای رو برای چان بیاره
چان:ات میشه بنزین رو بدی؟؟
ا/ت:باشههه
بنزین رو داد دست چان ولی چان حواسش نبود وبنزین رو درست نگرفته بود که یهو افتاد و هم ریخته شد روی ا/ت و هم چان هر دو حسابی کثیف شده بودن چان وقتی دید دیگه ات کثیف شده تصمیم گرفت که ا/ت رو اذیت کنه و اولش ات رو گرم تعریف کرد
چان: ات تو اون موقع ها که توی خوابگاه تنهابودی نمی ترسیدی؟
ا/ت:نه چرا باید بترسم؟
چان:نمی دونم مثلا از جن و روح و دزدی چیزی بترسی ؟(در حال چرت و پرت گفتن😐)
ا/ت : نه راستیتش زیاد به اینطور چیزا فکر نمی کردم اون موقع ها ذهن خودمو خیلی مشغول نی کردم تا چیزایی که باعث آزارم می شد رو فراموش کنم
چان: چه که از چیزی نمی ترسیدی راستش خواهر من وقتیهمسن تو بود از تنهایی خیلی می ترسید
ا/ت: منم از تنهایی می ترسم ولی نه هر تنهایی
چان بحث رو دیگه ادامه نداد و یه نگاه به دستاش کرد دیگه که دستاش سیاه شده به ات به دروغ گفت:
چان: ات یچیزی روی بینیتههه
ا/ت: واییی چی رو صورتمه توروخدا برش دارررر
چان داشت از خنده جر می خورد ولی به روی خودش نمی آورد
چان: وای صبر کن الان برش می دارممم
چان سیاهی دستاش رو بینی ا/ت کشید
چان: خب رفتش
ا/ت: هوف خیالم راحت شدددددد
چان که داشت از خنده جرر می خورد 🤣
چان: خب بالاخره آتیش روشن شد گوشتا رو بیار تا بپزیم
ا/ت: باعشه (اورد..) بفرمایید سرآشپز!!
چان: سراشپزمون که لینوعه 🐰
ا/ت : راست میگی
نیم ساعت بعد:::::::::::::::
چان و ات گوشت ها رو پخته بودن و همراه گوشتا رفتن داخل
لینو :عه بالاخره اومدید
هان: چرا شما دوتا اینجورییییددددددد
جونگین : حالا لازم بود دماغ ات آنقدر سیاه بشه
ا/ت: چی دماغم؟ دماغم کی سیاه شددد
ات یه نگاه به چان کرد و با دیدن نیشخند چان یکی به دست چان زد و گفت
ا/ت: مثل اینکه آقای بنگ سرم کلاه گذاشته😡
لینو: اشکال نداره کلا سر همه کلاه میزاره شما برید لباس عوض کنید و دست و صورتتون رو بشورید ماهم میز رو میچینیم
ا/ت و چان: اوکی
ات رفت دست و صورتشو بشوره چان هم رفت لباس عوض کنه
ات بعد تموم شدن کارش رفت توی اتاق که با چان لخت روبه رو شد سریع درو بست
ات لپاش گل انداخته بود 🫣😳
چان لباسشو عوض کردو از اتاق اومد بیرون و به ات گفت.......

خب دیگه بسه بقیش برای پارت بعدددد
راستی ات اشتباهی در اتاق باز کرد چون همیشه تو خونه تنها بوده و کسی از اتاقا استفاده نمی کرده پس همینجوری درو باز کرده که با چان رو به رو شده امیدوارم منظورمو فهمیده باشید
و اینکه امیدوارم از این پارت لذت برده باشید
بایییی🥺❤️‍🩹
دیدگاه ها (۸)

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

{عشق بی پایان}پارت :۵_میدونی چیه ات؟+ها؟+من به راحتی می تونم...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

ساعت سه شب بود که فلیکس بخاطر گرمای زیاد بدنش از خواب بیدار ...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

ادامه قبلی

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط