محمد هم به خاطر درسش و هم برای خطش خیلی معروف شده بود.

محمد هم به خاطر درسش و هم برای خطش خیلی معروف شده بود.
اسمش سر زبان‌ها افتاده بود.
یک روز دیدم دست‌هاش را حنا بسته. گفتم: این چه کاری است؟»
گفت:این طوری کردم که از شرّ این دختر مدرسه‌ای‌ها راحت بشَم.
بگند اُمُّله. کاری به کارم نداشته باشند
دیدگاه ها (۱)

پارت ۳ داشتم دور و بر رو نگاه می کردم که چشمم افتاد به همون ...

وقتی همکلاسیت بود و عاشقت میشهعلامت ها(جیمین_ات+)ات سلام من ...

آی زن!در سرانگشتانت چه می‌گذشتآن هنگام که قالیِ جان مرا می‌ب...

پارت ۶که یهو داشتم میخوردم زمین که دیدم شوگا اومد و با جادوی...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

سرنوشت پارت(۱۰)اون میدونه که دیگه دختر نیستی(پوزخند)جونکوک خ...

👏توجه توجه توجه خیلی قشنگ بود حتما تا آخر بخونید. نهضت خرید...

برده عمارت جئون

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

پارت ۴ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]ویو لوید 《عا خسته شدم چقدر معمور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط