«خدمتکار عمارت»
«خدمتکار عمارت»
(پارت ۱۷)
(فلش بک روز عروسی)
همه چیز آماده بود . مهمونا اومده بودن و کم کم داشت شلوغ میشد . کوک ، شوگا ، جیهوپ ، نامجون ، جیمین و جین به ترتیب روی صندلی کنار هم نشستن و با کت و شلوارای ست و ایرپادی که توی گوششون بود شبیه بادیگاردا بودن .
کنار تهیونگ روی صندلی نشسته بودم و استرس عجیبی داشتم . تهیونگم متوجه استرسم شد و دستم و گرفت
ــــــ جوجه استرست برای چیه ؟
ــــــ برای لیزا
ــــــ نگران نباش اون همش تهدید تو خالیه
ــــــ نمیتونم
ــــــ فقط چند ساعت تحمل کن همین
آروم سری تکون دادم . دروغ چرا حرفاش آرامش عجیبی بهم میداد ، البته تا قبل از اینکه سر و کله ی لیزا و مادر عفریتش پیدا بشه ، عموی تهیونگ واقعا أدم قابل احترامی به نظر میرسید نمیدونم چرا زنش و دخترش انقدر نچسب شدن . البته مادر که این باشه بچه بهتر از این نمیشه . حالا همه ی اینا یه طرف همچین به خودش مالیده انگار ........ هیییییییی خاک بر سرم من از کی انقدر بی حیا شدم . برو توبه کن دختره ی بیشعور (داره اینا رو به خودش میگه😅) . تا آخر مراسم منتظر حرکتی از سمت لیزا بودم اما اون فقط پاش و روی پاش انداخت و با پوزخندی و چشمای پر از کینه بهم نگاه کرد .
با خستگی روی تخت نشستم . وضع تهیونگ از من بدتر بود چون از صبح تا حالا سر پا بود . اول اون لباساش و عوض کرد بعد آروم زیپ لباسم و پایین کشید و شروع کرد به در آوردن گیره ها از موهام
ــــــ آخه من نمیدونم به درختم انقدر میوه نزدن که به موهای تو زدن ، حالا ما هیچی خودشون خسته نمیشن ؟
زیر لب به غرغراش خندیدم . البته راستم میگفت به اندازه تار موهای سرم گیره وصل کردم بهم (دیگه انقدرم نه)
ــــــ خب خداروشکر تموم شد
ــــــ باشه ، من میرم رختکن لباس عوض کنم
ــــــ اوکی منم یه زنگی به عشقم بزنم و بیام
یه لحظه مغزم هنگ کرد ، این چند روز انقدر مشغول بودم که یادم رفته بود که تهیونگ خودش عاشق یه نفره ، من تهیونگ و دوست نداشتم اما بهش عادت کرده بودم و دل کندن ازش برام سخت بود . سعی کردم افکارم و پس بزنم ، لباسام و عوض کردم و رفتم تو تخت . تهیونگ هنوز داشت تو تراس با موبایل صحبت میکرد ، خداروشکر چون امروز خیلی خیلی خسته شدم به سه نرسید خوابم برد
#فیک
#سناریو
#کیپاپ
(پارت ۱۷)
(فلش بک روز عروسی)
همه چیز آماده بود . مهمونا اومده بودن و کم کم داشت شلوغ میشد . کوک ، شوگا ، جیهوپ ، نامجون ، جیمین و جین به ترتیب روی صندلی کنار هم نشستن و با کت و شلوارای ست و ایرپادی که توی گوششون بود شبیه بادیگاردا بودن .
کنار تهیونگ روی صندلی نشسته بودم و استرس عجیبی داشتم . تهیونگم متوجه استرسم شد و دستم و گرفت
ــــــ جوجه استرست برای چیه ؟
ــــــ برای لیزا
ــــــ نگران نباش اون همش تهدید تو خالیه
ــــــ نمیتونم
ــــــ فقط چند ساعت تحمل کن همین
آروم سری تکون دادم . دروغ چرا حرفاش آرامش عجیبی بهم میداد ، البته تا قبل از اینکه سر و کله ی لیزا و مادر عفریتش پیدا بشه ، عموی تهیونگ واقعا أدم قابل احترامی به نظر میرسید نمیدونم چرا زنش و دخترش انقدر نچسب شدن . البته مادر که این باشه بچه بهتر از این نمیشه . حالا همه ی اینا یه طرف همچین به خودش مالیده انگار ........ هیییییییی خاک بر سرم من از کی انقدر بی حیا شدم . برو توبه کن دختره ی بیشعور (داره اینا رو به خودش میگه😅) . تا آخر مراسم منتظر حرکتی از سمت لیزا بودم اما اون فقط پاش و روی پاش انداخت و با پوزخندی و چشمای پر از کینه بهم نگاه کرد .
با خستگی روی تخت نشستم . وضع تهیونگ از من بدتر بود چون از صبح تا حالا سر پا بود . اول اون لباساش و عوض کرد بعد آروم زیپ لباسم و پایین کشید و شروع کرد به در آوردن گیره ها از موهام
ــــــ آخه من نمیدونم به درختم انقدر میوه نزدن که به موهای تو زدن ، حالا ما هیچی خودشون خسته نمیشن ؟
زیر لب به غرغراش خندیدم . البته راستم میگفت به اندازه تار موهای سرم گیره وصل کردم بهم (دیگه انقدرم نه)
ــــــ خب خداروشکر تموم شد
ــــــ باشه ، من میرم رختکن لباس عوض کنم
ــــــ اوکی منم یه زنگی به عشقم بزنم و بیام
یه لحظه مغزم هنگ کرد ، این چند روز انقدر مشغول بودم که یادم رفته بود که تهیونگ خودش عاشق یه نفره ، من تهیونگ و دوست نداشتم اما بهش عادت کرده بودم و دل کندن ازش برام سخت بود . سعی کردم افکارم و پس بزنم ، لباسام و عوض کردم و رفتم تو تخت . تهیونگ هنوز داشت تو تراس با موبایل صحبت میکرد ، خداروشکر چون امروز خیلی خیلی خسته شدم به سه نرسید خوابم برد
#فیک
#سناریو
#کیپاپ
- ۷.۱k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط