پارت ۲۱
پارت ۲۱
مهمونی هنوز ادامه داشت.
من کنار یکی از دوستهای تهیونگ نشسته بودم و دربارهی فیلمی که چند روز قبل دیده بودم حرف میزدم.
ـ واقعاً آخرش انتظار نداشتم اینطوری تموم بشه!
دوست تهیونگ خندید.
ـ منم همینطور.
همون لحظه تهیونگ از آشپزخونه بیرون اومد.
نگاهش اول روی من افتاد، بعد روی پسری که کنارم نشسته بود.
چند ثانیه ایستاد.
بعد خیلی عادی گفت:
ـ لینا، میای یه لحظه؟
با تعجب بلند شدم.
ـ چی شده؟
ـ کمک لازم دارم.
ـ برای چی؟
ـ فقط بیا.
دنبالش به آشپزخونه رفتم.
ـ خب؟
تهیونگ در یخچال رو باز کرد.
ـ آب میخوای؟
با تعجب نگاهش کردم.
ـ منو برای آب آوردی اینجا؟
ـ آره.
ـ خودت نمیتونستی آب بخوری؟
ـ میتونستم.
ـ پس چرا منو آوردی؟
چیزی نگفت.
لیوانی برداشت و پر از آب کرد.
ـ بگیر.
لیوان رو گرفتم و با شک نگاهش کردم.
ـ تو امروز خیلی عجیبی.
ـ من؟
ـ آره.
ـ چهکار کردم؟
ـ هیچی. فقط از وقتی اون پسری که کنارش نشسته بودم اومد، قیافت عوض شده.
ابروهاش بالا رفت.
ـ چه ربطی داره؟
ـ نمیدونم. خودت بگو.
ـ هیچ ربطی نداره.
لبخند شیطنتآمیزی زدم.
ـ نکنه حسودی کردی؟
ـ دوباره شروع نکن.
ـ پس کردی!
ـ نکردم.
ـ کردی!
ـ لینا!
خندیدم.
ـ باشه، باشه. حرص نخور.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
ـ فقط... مهمون منی. نمیخوام اذیتت کنن.
چند لحظه ساکت شدم.
لحنش این بار جدی بود.
ـ کسی اذیتم نمیکنه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
لبخند کوچیکی زد.
ـ خوبه.
وقتی برگشتیم، دوباره کنار بقیه نشستم.
اما این بار تهیونگ هم روی مبل نزدیک من نشست.
نه چیزی گفت...
نه کاری کرد.
فقط همانجا ماند.
و من نمیدانستم چرا از این کار سادهاش، لبخند کوچکی روی لبم نشست.
مهمونی هنوز ادامه داشت.
من کنار یکی از دوستهای تهیونگ نشسته بودم و دربارهی فیلمی که چند روز قبل دیده بودم حرف میزدم.
ـ واقعاً آخرش انتظار نداشتم اینطوری تموم بشه!
دوست تهیونگ خندید.
ـ منم همینطور.
همون لحظه تهیونگ از آشپزخونه بیرون اومد.
نگاهش اول روی من افتاد، بعد روی پسری که کنارم نشسته بود.
چند ثانیه ایستاد.
بعد خیلی عادی گفت:
ـ لینا، میای یه لحظه؟
با تعجب بلند شدم.
ـ چی شده؟
ـ کمک لازم دارم.
ـ برای چی؟
ـ فقط بیا.
دنبالش به آشپزخونه رفتم.
ـ خب؟
تهیونگ در یخچال رو باز کرد.
ـ آب میخوای؟
با تعجب نگاهش کردم.
ـ منو برای آب آوردی اینجا؟
ـ آره.
ـ خودت نمیتونستی آب بخوری؟
ـ میتونستم.
ـ پس چرا منو آوردی؟
چیزی نگفت.
لیوانی برداشت و پر از آب کرد.
ـ بگیر.
لیوان رو گرفتم و با شک نگاهش کردم.
ـ تو امروز خیلی عجیبی.
ـ من؟
ـ آره.
ـ چهکار کردم؟
ـ هیچی. فقط از وقتی اون پسری که کنارش نشسته بودم اومد، قیافت عوض شده.
ابروهاش بالا رفت.
ـ چه ربطی داره؟
ـ نمیدونم. خودت بگو.
ـ هیچ ربطی نداره.
لبخند شیطنتآمیزی زدم.
ـ نکنه حسودی کردی؟
ـ دوباره شروع نکن.
ـ پس کردی!
ـ نکردم.
ـ کردی!
ـ لینا!
خندیدم.
ـ باشه، باشه. حرص نخور.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
ـ فقط... مهمون منی. نمیخوام اذیتت کنن.
چند لحظه ساکت شدم.
لحنش این بار جدی بود.
ـ کسی اذیتم نمیکنه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
لبخند کوچیکی زد.
ـ خوبه.
وقتی برگشتیم، دوباره کنار بقیه نشستم.
اما این بار تهیونگ هم روی مبل نزدیک من نشست.
نه چیزی گفت...
نه کاری کرد.
فقط همانجا ماند.
و من نمیدانستم چرا از این کار سادهاش، لبخند کوچکی روی لبم نشست.
- ۴۹۹
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط