{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁶.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁶.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.


(دوشنبه__ ۱۰:۲۳ دقیقه شب__ عمارت آقای کیم)


سکوت سنگینی سالن رو بلعیده بود؛ سکوتی که فقط با صدای نفس‌های گاه‌وبیگاه میا شکسته می‌شد.
نیم ساعتی می‌شد که به‌دنبال دعوت ناگهانی پدر تهیونگ خودشون رو به عمارت رسونده بودن. همه توی سالن روی مبل‌ها نشسته بودن و خدمتکار هر چند دقیقه یک‌بار با قهوه و نوشیدنی‌های خنک ازشون پذیرایی می‌کرد.

اما میا اصلاً حواسش به نوشیدنی جلوی دستش نبود.
احساس می‌کرد نگاه کنجکاو و موشکافانه‌ی ناهی، نامادری تهیونگ، لحظه‌ای از روی صورتش برداشته نمی‌شه.

هر بار که سرش رو بالا می‌آورد، چشم‌های زن رو می‌دید که با دقت براندازش می‌کرد.
میا کمی اخم کرد و دستش رو دور فنجون قهوه‌ی کم‌شکرش حلقه کرد. جرعه‌ی کوچیکی نوشید و بعد نگاهش رو به نیم‌رخ تهیونگ دوخت.

مرد از وقتی وارد عمارت شده بودن تقریباً ساکت بود؛ آروم و بی‌حرف، با حالتی که انگار تمام حواسش جای دیگه‌ای بود.

هنوز نگاه میا روی صورتش قفل بود که صدایی از مبل کناری توجهش رو جلب کرد:

_ میا... میونت با تهیونگ هیونگ خوبه؟

میا با تعجب سرش رو چرخوند.
هانا کمی جلوتر خم شده بود و با کنجکاوی بهش نگاه می‌کرد. سؤالش آن‌قدر بی‌مقدمه بود که میا برای چند ثانیه واقعاً نمی‌دونست چی باید بگه.

بعد لبخند کوچیکی زد و سرش رو تکون داد:

_ اوهوم... ما عالیم، نگران نباش!

هانا با شنیدن جوابش ذوق‌زده شد و بیشتر روی دسته‌ی مبل نیم‌خیز شد:

_ خیلی خوشحالم! راستش فکر می‌کردم ازدواجتون حتی به پنج ماه هم نکشه و از هم جدا بشین. آخه اخلاق تهیونگ هیونگ یه‌کم...

حرفش با ضربه‌ی آرنج مینهو به پهلوش نصفه موند.
هانا با اخم سمت برادرش برگشت:

_ چیه خب؟!

مینهو خیلی خونسرد شونه‌ای بالا انداخت.

میا به اجبار لبخند سختی زد و فنجونش رو دوباره سمت لباش برد که صدای تهیونگ از کنارش بلند شد:

_ پدرم کجاست؟

مخاطب حرفش ناهی بود، اما زن مو شرابی با حوصله کمی از قهوه اش رو مزه کرد و جواب داد:

_ یه سری کار کوچیک داشت...یکم بعد میاد.

تهیونگ ابرویی بالا انداخت و مشکوک نگاهش کرد:

_ خودش دعوتمون کرد به عمارتش، حالا خودش تشریف نداره؟

منتظر بود توجیه قانع کننده ای براش بیاره چون واقعا از وقتی به این عمارت پا گذاشته بود حس عجیبی بهش دست داده بود.
نگاه کوتاهی به میا انداخت که نگاهش روی انگشتاش قفل بود، معلوم بود معذبه...دستش رو دراز کرد و با ملایمت دستش رو گرفت و دوباره نگاهش رو به ناهی داد:

_ خب پس...ما بریم سر میز؟

زن مو شرابی فورا سر تکون داد و لبخند کجی زد:

_ البته...تا سوک مین میاد ما غذامون رو بخوریم!

تهیونگ سر تکون داد و هانا این بین با لبخند لب زد:

_ سالاد رو من درست کردم...امیدوارم خوشتون بیاد!

میا متقابل لبخند گرمی بهش زد و سری تکون داد:

_ حتما که خوشمزه است!

هانا لبخندی زد و مینهو چشم غره ای به خواهر احمقش رفت، زیادی ساده بود و فورا جلوی اون دختره بیگانه میا، خام می‌شد!
نگاه کوتاهی به مادرش انداخت و بعد بی حوصله از سر جاش بلند شد و جلو تر از همه سمت میز گام برداشت، و اهمیتی نداد که این کارش به دور از ادب بود!


ادامه دارد....
حمایت خوشگلامم
دیدگاه ها (۵)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁷. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮._ تهیونگ...کارو ب...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁸. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.دختر سری تکون داد...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁵. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.میا بشدت تحت تاثی...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁴. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.میا لبخند عمیقی ز...

دوست پسر پرنده ای که دیر میاد خونه پارت ۹

دردسر های بچه داری پارت۵

.......//برده ی زیبا//........

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁰. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.تهیونگ چند ثانیه ...

دردسرهای بچه داری پارت ۱۶

رز آبی پارت ۱۲

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۸ | کسی که کنارم ایستادهبارون شد...

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۳۱ | همچی روشن شدهانا هنوز به جمل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط