.....پارت پنجم.....
part:5
پارت ۵ — آخرین روزهای آرامش
چند روز گذشت...
سورا بیشتر از قبل خسته میشد.
راه رفتن برایش سختتر شده بود و بیشتر وقتش را در اتاق میگذراند.
اما هر بار یونگی وارد اتاق میشد، لبخند میزد.
انگار نمیخواست حتی برای یک لحظه نگرانی را در چشمانش ببیند.
آن روز، سوهی به خانهی سورا آمده بود.
سورا روی مبل نشسته بود و سوهی روبهرویش بود.
سوهی با خنده گفت:
— این دخترت قراره کی به دنیا بیاد؟ من دیگه طاقت ندارم!
سورا خندید.
— خودشم عجلهای نداره.
سوهی دستش را روی شکم سورا گذاشت.
— ببینم... کوچولو، خالهات منتظرته!
سورا با شنیدن کلمهی «خاله» لبخند زد.
— مطمئنم خیلی دوستت خواهد داشت.
سوهی سرش را بلند کرد.
— منم دوستش دارم.
چند ثانیه هر دو ساکت شدند.
سوهی متوجه تغییر حالت سورا شد.
— سورا؟
— هوم؟
— چرا این چند وقت اینقدر خستهای؟
سورا سریع لبخند زد.
— باردارم دیگه.
— نه... یه چیز دیگهست.
سورا نگاهش کرد.
سوهی دستش را گرفت.
— اگه چیزی هست، بهم بگو.
سورا چند لحظه به دستهایشان نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— سوهی...
— جانم؟
— اگه یه روزی من کنار دخترم نبودم...
سوهی اخم کرد.
— دوباره این حرفا رو نزن.
— فقط گوش کن.
سوهی چیزی نگفت.
سورا ادامه داد:
— اگه یه روز نبودم، میخوام بدونی که...
صدای باز شدن در ورودی حرفش را قطع کرد.
یونگی وارد خانه شد.
سوهی فوراً لبخند زد.
— سلام یونگی.
یونگی سر تکان داد.
— سلام.
بعد نگاهش روی سورا ثابت ماند.
— حالت خوبه؟
سورا لبخند زد.
— آره.
یونگی جلو آمد و کنار او نشست.
— امروز زیاد خسته شدی؟
سورا سرش را تکان داد.
— یکم.
یونگی دستش را گرفت.
— پس استراحت کن.
سوهی از جا بلند شد.
— من دیگه میرم.
سورا نگاهش کرد.
— فردا میای؟
سوهی لبخند زد.
— معلومه.
بعد کمی مکث کرد.
— سورا؟
— هوم؟
— حرفمون نصفه موند.
سورا برای لحظهای به او خیره شد.
بعد لبخند کوچکی زد.
— بعداً برات میگم.
سوهی سر تکان داد و رفت.
در که بسته شد، سورا نفس عمیقی کشید.
یونگی به او نگاه کرد.
— چی میخواستی بهش بگی؟
سورا نگاهش را از او گرفت.
— هیچی.
یونگی لبخند کمرنگی زد.
— مطمئنی؟
سورا دستش را روی دست یونگی گذاشت.
— آره.
بعد سرش را روی شانهی او گذاشت.
بیرون، باران آرامی شروع به باریدن کرد.
و هیچکدامشان نمیدانستند...
این یکی از آخرین شبهایی بود که هر سه نفرشان هنوز فکر میکردند فرصت زیادی برای گفتن حرفهای ناگفته دارند.
در حالی که در اتاق کوچک طبقهی بالا...
دو ویدئو، در سکوت، منتظر روزی بودند که قرار بود راز زندگی سورا را آشکار کنند.
ادامه دارد.....🌙
#رمان#فیک
پارت ۵ — آخرین روزهای آرامش
چند روز گذشت...
سورا بیشتر از قبل خسته میشد.
راه رفتن برایش سختتر شده بود و بیشتر وقتش را در اتاق میگذراند.
اما هر بار یونگی وارد اتاق میشد، لبخند میزد.
انگار نمیخواست حتی برای یک لحظه نگرانی را در چشمانش ببیند.
آن روز، سوهی به خانهی سورا آمده بود.
سورا روی مبل نشسته بود و سوهی روبهرویش بود.
سوهی با خنده گفت:
— این دخترت قراره کی به دنیا بیاد؟ من دیگه طاقت ندارم!
سورا خندید.
— خودشم عجلهای نداره.
سوهی دستش را روی شکم سورا گذاشت.
— ببینم... کوچولو، خالهات منتظرته!
سورا با شنیدن کلمهی «خاله» لبخند زد.
— مطمئنم خیلی دوستت خواهد داشت.
سوهی سرش را بلند کرد.
— منم دوستش دارم.
چند ثانیه هر دو ساکت شدند.
سوهی متوجه تغییر حالت سورا شد.
— سورا؟
— هوم؟
— چرا این چند وقت اینقدر خستهای؟
سورا سریع لبخند زد.
— باردارم دیگه.
— نه... یه چیز دیگهست.
سورا نگاهش کرد.
سوهی دستش را گرفت.
— اگه چیزی هست، بهم بگو.
سورا چند لحظه به دستهایشان نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— سوهی...
— جانم؟
— اگه یه روزی من کنار دخترم نبودم...
سوهی اخم کرد.
— دوباره این حرفا رو نزن.
— فقط گوش کن.
سوهی چیزی نگفت.
سورا ادامه داد:
— اگه یه روز نبودم، میخوام بدونی که...
صدای باز شدن در ورودی حرفش را قطع کرد.
یونگی وارد خانه شد.
سوهی فوراً لبخند زد.
— سلام یونگی.
یونگی سر تکان داد.
— سلام.
بعد نگاهش روی سورا ثابت ماند.
— حالت خوبه؟
سورا لبخند زد.
— آره.
یونگی جلو آمد و کنار او نشست.
— امروز زیاد خسته شدی؟
سورا سرش را تکان داد.
— یکم.
یونگی دستش را گرفت.
— پس استراحت کن.
سوهی از جا بلند شد.
— من دیگه میرم.
سورا نگاهش کرد.
— فردا میای؟
سوهی لبخند زد.
— معلومه.
بعد کمی مکث کرد.
— سورا؟
— هوم؟
— حرفمون نصفه موند.
سورا برای لحظهای به او خیره شد.
بعد لبخند کوچکی زد.
— بعداً برات میگم.
سوهی سر تکان داد و رفت.
در که بسته شد، سورا نفس عمیقی کشید.
یونگی به او نگاه کرد.
— چی میخواستی بهش بگی؟
سورا نگاهش را از او گرفت.
— هیچی.
یونگی لبخند کمرنگی زد.
— مطمئنی؟
سورا دستش را روی دست یونگی گذاشت.
— آره.
بعد سرش را روی شانهی او گذاشت.
بیرون، باران آرامی شروع به باریدن کرد.
و هیچکدامشان نمیدانستند...
این یکی از آخرین شبهایی بود که هر سه نفرشان هنوز فکر میکردند فرصت زیادی برای گفتن حرفهای ناگفته دارند.
در حالی که در اتاق کوچک طبقهی بالا...
دو ویدئو، در سکوت، منتظر روزی بودند که قرار بود راز زندگی سورا را آشکار کنند.
ادامه دارد.....🌙
#رمان#فیک
- ۱۱.۰k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط