از شرم خلاص نمیشی …p24
فلیکس : ( گایز اگر میخواید این قسمت رو نخونید چون همش از روی پارت ۱۶ نوشته شده فقط از زبون فلیکس هست فقط آخرش جدیده )
خب پشت پنجره بودم و در زدم گفتم : اممم میتونم بیام تو ؟
بعدش تو گفتی که : چی تو پشت پنجره من چی ک
ار میکنی اونم این ساعت ؟ چطوری اومدی بالا
بعدش من : ام بیرون سرده داره بارونم میاد میشه در رو باز کنی بیام تو
اون نیومدی ؟ در هر صورت راهت نمیدم
من : اه لطات : میشه هی من گفتم تو گفتی نکنی بگو من ، تو
فلیکس : باشه باشه
تو : خب خونه ی من در داره منظورم در اصلیه چرا از
فا درو باز کن خیلی سرده
خیس شدم
تو : خب اصلا چرا باید اینجا باشی اونم این وقت شب یا صبح شده دیگه
من : ات تروخدا ، رعد و برق زد ، اوه یاااااا درو باز کن دیگه
جره ی اتاق من
من : خب یه چیزی هست که خیلی تو : آههه باشه . در رو باز کردی . بیا تو ،
من : وای خیس آب شدم نمیتونستی زود تر باز کنی
تو : اینم بزور باز کردم چه برسه زود تر
حالا بگو چرا و چطوری اومدی پشت پ
نوقت بود میخواستم بهت بگم ولی هی خب طولش دادم ولی دیگه نتونستم تحمل کنم پس دیگه واقعا باید بهت میگفتم
تو : خب بگو ببینم چیه
من : دستمو دور کمرت حلقه کردم من
تو : چ چی چی کار میکنی ، لحنت خیلی ترسیده و شوکه شده بود .
ز همونجا عاشقت شدم و شروع کردم به
من درحالی که داشتم میبوسیدمت انگار که داشتم تمام احساسات این چند سالن روی تو خالی میکرد
و تو رو روی تخت انداختم
معلوم بود که نفس کم آوردی داشتی با دستام منو هل میدادی
بلاخره ازت جدا شدم
تو : با نفس نفس شدید گفتی .امن: . بیشتر آوردمت نزدیک خودم . ات من توی همون نگاه اول که دیدمت همونجایی که معلوم بود چقدر از این شریک و شرکای بابات خسته بودی و بی عصاب . اروم خندیدم . از همونجا من … خب گفتش یه خورده سخته چون میترسم ردم کنی ولی خب من
اه اه معلوم هست که اه داری چه کار میکنی برو عقب
من : ات لطفا من دوستت دارم میدونم که تو هم توی اعماق قلبت یه حسی به من داری فقط کافیه بزرگش کنی من دیگه نمیتونستم دوام بیارم شب و روزم شده بود فکر کردن بهت خونم پر از نقاشی های توعه اعضا بهم میگن دیوونه شدم ، من نمیتونم بدون تو زندگی کنم ات خواهش میکنم قبول کن من تمام این مدت فقط وانمود میکردم که منم تورو دشمن خودم میدونم ولی دیگه خسته شدم قبول میکنی ؟
تو : اوه خب ام این ، این حجم از احساساتی که روم خالی کردی یکم ام خب سنگینه و من نمیدونم که اینا واقعیت دارن یا نه من خیلی سخت اعتماد میکنم و ..
دم : هیونگگگگگ
چان : بلههه
من : قبوللل کردددد
لینو : اهههه هوراااا
من : بیاین بریم تو
اعضا : باشه
میرن داخل
من : الان میگم ات هم بیاد
فلیکس میره بالا : ات میای بریم پایین
تو : اره دارم میام صبر کنمن : حرفتو قطع کردم و گفتم . ات اینا همش واقعیه معذرت میخوام که یهویی اومدم این چیزا رو گفتم ولی قسم میخورم میتونی بهم اعتماد کنی من دوستت دارم و تمام چیزایی که گفتم از ته قلبم بوده اممم لطفاااا قبول میکنی ؟
بغلم کردی .
من : این یعنی چیییی
تو : اره
من : چیییییی واقعاااا وایییی عاشقتمم
ممنونم ات دوستت دارم
تو : منم همینطور
و فلیکس شروع میکنه به بوسیدن ات
فلیکس از ات جدا میشه
من : خبب واقعیتش ما با اعضا یه نقشه ریختیم که من بیام و به تو اعتراف کنم و اونا الان بیرونن
تو : خندیدی . خب بهشون بگو بیان تو ولی از در برو بیرون
من : باشهه
من او
م یه لباس درست بپوشم
من : اوکی ، بعدش اومدی پایین
تو هم اومدی پایین
اعضا سلام کردن تو هم سلام کردی بعد نشستیم
لینو : خب شاید باورش برات سخت باشه ولی فلیکس ۴ ماه روی مبل خوابیده بود نقاشی های تورو میکشید . لینو خندید و تو هم باهاش خندیدی
و اعضا هم خندیدن
خب این بود همش کلمه به کلمه و حرف به حرف برات گفتم قرار نیست این شبو یادم بره
ات : یه جاشو اشتباه گفتی ( یکم به فلیکس نزدیک تر میشه )
فلیکس : چی ؟
ات : اون آخر که بهت گفتم الان میام پایین نگفتی « اوکی » گفتی « باشه »
فلیکس : ات اتتتت ( بغض ) تو یادته ؟؟؟
ات : خب بعد از اون روز که رفتیم دکتر خیلی سعی کردم به یاد بیارم و گفتم بزار بشینم دوربین هارو نگاه کنم ولی از شانس بدم دوربین ضبط صداش خراب شده بود و تصویر رو میدیدیم وقتی دیدمش کلی به خودمون خندیدم و یادم اومد که اون شب چی شد
خب پشت پنجره بودم و در زدم گفتم : اممم میتونم بیام تو ؟
بعدش تو گفتی که : چی تو پشت پنجره من چی ک
ار میکنی اونم این ساعت ؟ چطوری اومدی بالا
بعدش من : ام بیرون سرده داره بارونم میاد میشه در رو باز کنی بیام تو
اون نیومدی ؟ در هر صورت راهت نمیدم
من : اه لطات : میشه هی من گفتم تو گفتی نکنی بگو من ، تو
فلیکس : باشه باشه
تو : خب خونه ی من در داره منظورم در اصلیه چرا از
فا درو باز کن خیلی سرده
خیس شدم
تو : خب اصلا چرا باید اینجا باشی اونم این وقت شب یا صبح شده دیگه
من : ات تروخدا ، رعد و برق زد ، اوه یاااااا درو باز کن دیگه
جره ی اتاق من
من : خب یه چیزی هست که خیلی تو : آههه باشه . در رو باز کردی . بیا تو ،
من : وای خیس آب شدم نمیتونستی زود تر باز کنی
تو : اینم بزور باز کردم چه برسه زود تر
حالا بگو چرا و چطوری اومدی پشت پ
نوقت بود میخواستم بهت بگم ولی هی خب طولش دادم ولی دیگه نتونستم تحمل کنم پس دیگه واقعا باید بهت میگفتم
تو : خب بگو ببینم چیه
من : دستمو دور کمرت حلقه کردم من
تو : چ چی چی کار میکنی ، لحنت خیلی ترسیده و شوکه شده بود .
ز همونجا عاشقت شدم و شروع کردم به
من درحالی که داشتم میبوسیدمت انگار که داشتم تمام احساسات این چند سالن روی تو خالی میکرد
و تو رو روی تخت انداختم
معلوم بود که نفس کم آوردی داشتی با دستام منو هل میدادی
بلاخره ازت جدا شدم
تو : با نفس نفس شدید گفتی .امن: . بیشتر آوردمت نزدیک خودم . ات من توی همون نگاه اول که دیدمت همونجایی که معلوم بود چقدر از این شریک و شرکای بابات خسته بودی و بی عصاب . اروم خندیدم . از همونجا من … خب گفتش یه خورده سخته چون میترسم ردم کنی ولی خب من
اه اه معلوم هست که اه داری چه کار میکنی برو عقب
من : ات لطفا من دوستت دارم میدونم که تو هم توی اعماق قلبت یه حسی به من داری فقط کافیه بزرگش کنی من دیگه نمیتونستم دوام بیارم شب و روزم شده بود فکر کردن بهت خونم پر از نقاشی های توعه اعضا بهم میگن دیوونه شدم ، من نمیتونم بدون تو زندگی کنم ات خواهش میکنم قبول کن من تمام این مدت فقط وانمود میکردم که منم تورو دشمن خودم میدونم ولی دیگه خسته شدم قبول میکنی ؟
تو : اوه خب ام این ، این حجم از احساساتی که روم خالی کردی یکم ام خب سنگینه و من نمیدونم که اینا واقعیت دارن یا نه من خیلی سخت اعتماد میکنم و ..
دم : هیونگگگگگ
چان : بلههه
من : قبوللل کردددد
لینو : اهههه هوراااا
من : بیاین بریم تو
اعضا : باشه
میرن داخل
من : الان میگم ات هم بیاد
فلیکس میره بالا : ات میای بریم پایین
تو : اره دارم میام صبر کنمن : حرفتو قطع کردم و گفتم . ات اینا همش واقعیه معذرت میخوام که یهویی اومدم این چیزا رو گفتم ولی قسم میخورم میتونی بهم اعتماد کنی من دوستت دارم و تمام چیزایی که گفتم از ته قلبم بوده اممم لطفاااا قبول میکنی ؟
بغلم کردی .
من : این یعنی چیییی
تو : اره
من : چیییییی واقعاااا وایییی عاشقتمم
ممنونم ات دوستت دارم
تو : منم همینطور
و فلیکس شروع میکنه به بوسیدن ات
فلیکس از ات جدا میشه
من : خبب واقعیتش ما با اعضا یه نقشه ریختیم که من بیام و به تو اعتراف کنم و اونا الان بیرونن
تو : خندیدی . خب بهشون بگو بیان تو ولی از در برو بیرون
من : باشهه
من او
م یه لباس درست بپوشم
من : اوکی ، بعدش اومدی پایین
تو هم اومدی پایین
اعضا سلام کردن تو هم سلام کردی بعد نشستیم
لینو : خب شاید باورش برات سخت باشه ولی فلیکس ۴ ماه روی مبل خوابیده بود نقاشی های تورو میکشید . لینو خندید و تو هم باهاش خندیدی
و اعضا هم خندیدن
خب این بود همش کلمه به کلمه و حرف به حرف برات گفتم قرار نیست این شبو یادم بره
ات : یه جاشو اشتباه گفتی ( یکم به فلیکس نزدیک تر میشه )
فلیکس : چی ؟
ات : اون آخر که بهت گفتم الان میام پایین نگفتی « اوکی » گفتی « باشه »
فلیکس : ات اتتتت ( بغض ) تو یادته ؟؟؟
ات : خب بعد از اون روز که رفتیم دکتر خیلی سعی کردم به یاد بیارم و گفتم بزار بشینم دوربین هارو نگاه کنم ولی از شانس بدم دوربین ضبط صداش خراب شده بود و تصویر رو میدیدیم وقتی دیدمش کلی به خودمون خندیدم و یادم اومد که اون شب چی شد
- ۲۵.۱k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط