وانشات تهیونگ تو یه قاتلی (پارت۷)
ملانی :
سرم درد میکرد گیج منگ بودم
به خونه ای که نمیشناختم خیره شده بودم
آخرین چیزی که یادمه با شنیدن اسم اون مرد حالم بد شد
از اینکه بچه قاتل نیکلاس حمل میکردم از خودم متنفر بودم
هرچی هم بین مون شده بود من نباید این کارو میکردم
بالش زیر سرم تو دستم فشردم اشکام سرازیر شد
به بچه تو شکمم حس محبت داشتم و این بیشتر عذابم میداد
سوفی بهم گفت اون مرد فقط بچشو میخواد بعدش منو ول میکنه و میگه جامون امنه میگه با پسری که تازگیا آشنا شده وکیل اون قاتل در اومده برای همین فعلا در خطر نیستم
اینکه میخوام این بچرو پیش یه قاتل بذارم حس خوبی ندارم
اون نهتنها قاتل نیکلاسه بلکه قاتل هم کارام هم هست از طرفی هم پدرشه من که می خواستم بچه بدم به یکی دیگه بزرگ کنه اما منم مادرشم...
با باز شدن در افکارم اومدم بیرون
با دیدن اون مرد خواستم بلند شم که گفت نه نه نمیخواد بلند شی
چهره مغرورش حفظ کرده بود
خودمو یکم بلند کردم به تاجی تخت تکیه دادم
اونم صندلی ای برداشت گذاشت رو به روم بعدش روش نشست
نتونستم مستقیما نگاهش کنم
تنفر داشت تو وجودم شعله میکشید
گفتم سوفی بهم همچی گفته
گفت خودم ازش خواستم بگه
سری تکون دادم تاکید کردم
گفتم من بچرو بهت میدم لازم نیست نگهم....
حرفم قطع کرد گفت برای امنیت کار خودم و بچم
بچم رو خیلی با تاکید گفت جوری که اون خودشو پدر این بچه میدونه من خودمو مادرش نمیدونم
ادامه داد گفت چهار ماه از باقی بارداریت مونده تویه مدت اینجا میمونی رفت آمدی جز بیمارستان نداری و بعد دنیا اومدن بچه میتونی هرجایی که میخوای بری بعدش هم من و هم کل چیزایی که این مدت اتفاق افتاده فراموش میکنی جوری که انگار اصلا اتفاق نیافتاده
مخصوصا اون بچه اینطور که قرار بوده داشتی بچرو به کس دیگه میدادی پس آخرش نمیخوام دخالت احساسات مادرانت داشته باشم.
سکوت کردم هیچی نگفتم از رویه صندلی بلند شد صندلی سر جاش برگردوند
به سمت در رفت گفت تا وقتی برای کسی آزار اذیت درست نکنی میتونی تویه خونم آزاد باشی.
بعدش دیگه چیزی نگفت از در رفت بیرون
از اینکه این همه اتفاق افتاده حالم خوب نیست اما از اینکه قراره همچی برگرده به روال سابق خوشحالم میکنه
از رویه تخت بلند شدم
کتم از تنم در آوردم رویه تخت انداختم لباسام کثیف بود
سوفی گفت حتما برام لباس و وسایل مورد نیاز میاره
شاید نباید حالم بد باشه دارم این کوچولو میذارم پیش باباش و معلومه خیلی هم بهش اهمیت میده
از اتاق رفتم بیرون به فضا خونه نگاه کردم خونه معمولی بود و اون دسته خونه های کناره شهر که کنار دریاچس از اونجایی فهمیدم که بوی دریاچه میومد پس نزدیک دریاچه بودیم
به سمت پله ها رفتم زیاد نبود ...
سرم درد میکرد گیج منگ بودم
به خونه ای که نمیشناختم خیره شده بودم
آخرین چیزی که یادمه با شنیدن اسم اون مرد حالم بد شد
از اینکه بچه قاتل نیکلاس حمل میکردم از خودم متنفر بودم
هرچی هم بین مون شده بود من نباید این کارو میکردم
بالش زیر سرم تو دستم فشردم اشکام سرازیر شد
به بچه تو شکمم حس محبت داشتم و این بیشتر عذابم میداد
سوفی بهم گفت اون مرد فقط بچشو میخواد بعدش منو ول میکنه و میگه جامون امنه میگه با پسری که تازگیا آشنا شده وکیل اون قاتل در اومده برای همین فعلا در خطر نیستم
اینکه میخوام این بچرو پیش یه قاتل بذارم حس خوبی ندارم
اون نهتنها قاتل نیکلاسه بلکه قاتل هم کارام هم هست از طرفی هم پدرشه من که می خواستم بچه بدم به یکی دیگه بزرگ کنه اما منم مادرشم...
با باز شدن در افکارم اومدم بیرون
با دیدن اون مرد خواستم بلند شم که گفت نه نه نمیخواد بلند شی
چهره مغرورش حفظ کرده بود
خودمو یکم بلند کردم به تاجی تخت تکیه دادم
اونم صندلی ای برداشت گذاشت رو به روم بعدش روش نشست
نتونستم مستقیما نگاهش کنم
تنفر داشت تو وجودم شعله میکشید
گفتم سوفی بهم همچی گفته
گفت خودم ازش خواستم بگه
سری تکون دادم تاکید کردم
گفتم من بچرو بهت میدم لازم نیست نگهم....
حرفم قطع کرد گفت برای امنیت کار خودم و بچم
بچم رو خیلی با تاکید گفت جوری که اون خودشو پدر این بچه میدونه من خودمو مادرش نمیدونم
ادامه داد گفت چهار ماه از باقی بارداریت مونده تویه مدت اینجا میمونی رفت آمدی جز بیمارستان نداری و بعد دنیا اومدن بچه میتونی هرجایی که میخوای بری بعدش هم من و هم کل چیزایی که این مدت اتفاق افتاده فراموش میکنی جوری که انگار اصلا اتفاق نیافتاده
مخصوصا اون بچه اینطور که قرار بوده داشتی بچرو به کس دیگه میدادی پس آخرش نمیخوام دخالت احساسات مادرانت داشته باشم.
سکوت کردم هیچی نگفتم از رویه صندلی بلند شد صندلی سر جاش برگردوند
به سمت در رفت گفت تا وقتی برای کسی آزار اذیت درست نکنی میتونی تویه خونم آزاد باشی.
بعدش دیگه چیزی نگفت از در رفت بیرون
از اینکه این همه اتفاق افتاده حالم خوب نیست اما از اینکه قراره همچی برگرده به روال سابق خوشحالم میکنه
از رویه تخت بلند شدم
کتم از تنم در آوردم رویه تخت انداختم لباسام کثیف بود
سوفی گفت حتما برام لباس و وسایل مورد نیاز میاره
شاید نباید حالم بد باشه دارم این کوچولو میذارم پیش باباش و معلومه خیلی هم بهش اهمیت میده
از اتاق رفتم بیرون به فضا خونه نگاه کردم خونه معمولی بود و اون دسته خونه های کناره شهر که کنار دریاچس از اونجایی فهمیدم که بوی دریاچه میومد پس نزدیک دریاچه بودیم
به سمت پله ها رفتم زیاد نبود ...
- ۱۴.۴k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط