عشق بی رحم
پارت ۱۲
چویا با عصبانیت گفت: بهتر از تو نردبونم!
آن دو جر و بحث میکردند که دازای یهو گفت: بسه دیگه باید آتسوشی رو ببرم دکتر!
بعد آتسوشی و کیوکا را برد.
فردا صبح آتسوشی آرام چشمانش را باز کرد که دازای سریع گفت: آتسوشی میریم دکتر و بعد بدون هیچ حرفی دستش را گرفت و رفت.
وقتی به دکتر رسیدند.
یک دختر جوان آنجا بود که گفت: سلام من فوکوزاوا نانامی هستم خوشبختم!
بعد یکی یکی شروع کرد به معاینه کردن بقیه به کیوکا گفت: کیوکا موهبت شما ارثیه!
و بعد بالاخره نوبت به آتسوشی رسید!
نانامی موهبت آتسوشی را چک کرد و گفت: آتسوشی تویی؟
آتسوشی با تعجب گفت: صبر کن نانا تویی؟
نانامی با خوشحالی گفت: آره آتسو!
بعد نانامی به همه گفت: بالاخره دوست دوران یتیم خونمو پیدا کردم!
بعد از حالت خندان در آمد و گفت: ولی آتسو موهبت تو هم ارثیه! اونم از مادرت! تازگیا سرت درد نمیکنه؟
آتسوشی با تعجب گفت: راستش دیروز سرم درد میکرد!
نانامی آرام گفت: مادرت وقتی تو رو حامله بوده موهبتش رو بهت انتقال داده! و چون ضعیف بودی ممکنه همینطور سردرد هم داشته باشی!
آتسوشی تعجب کرد ولی چیزی نگفت و آن روز هم گذشت!
(بنام خدا باز با ردکردنام اومدم! اینجا زمانی که فرانسیس میاد و میخواد آتسوشی بخره رو رد میکنم و از حرف زدن مافیا و آژانس ادامه میدم)
مافیا و آژانس تصمیم گرفته بودند باهم همکاری کنند!
قرار بود از این به بعد ، بعد از رهایی از نقشه های فرانسیس مافیا با آژانس همکاری کند!
آن روز جلسه ای میانشان بود!
فوکوزاوا گفت گروهی که با فرانسیس خواهد جنگید...
موری ادامه داد: آکوتاگاوا و آتسوشی!
همانلحظه آتسوشی و آکوتاگاوا یکصدا گفتند: نه من عمرن با این برم ماموریت!
ولی فوکوزاوا و موری با نگاهشان به آنها فهماند که نمیتوانند شکایت کنند!
بعد فوکوزاوا گفت: و گروهی که با زیر دستای فرانسیس میجنگد...
باز موری ادامه داد و گفت: دازای و چویا!
چویا عصبانی شد آن هم خیلی زیاد محکم پایش را بر زمین کوبید! طوری که پاشنه کفشش شکست!
و بلند داد زد: نه من با ابن احمق🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬(اینجا خواهر گل فوش های خیلی بدی داد)
دازای فقط خندید و گفت: من مشگلی ندارم!
چویا رفت و یقه دازای را گرفت و عصبی گفت: احمق یکم شکایت کن!
همانلحظه موری با نگاهش به چویا فهماند که ساکت باشد!
آن روز گذشت و شب که شد آکوتاگاوا به اتاق چویا رفت و گفت: چویا من یه مشکل بزرگ دارم!
چویا عصبی گفت: چویا و زهر مار میمیری در بزنی احمق!
آکوتاگاوا معذرت خواهی کرد و گفت: حالا مشکلمو بگم؟
چویا سرش را تکان داد و آکوتاگاوا گفت:...
پشت صحنه:
تسویا: اینسری هیچکی رو را ندادم بیاد حرف بزنه خودم براتون حرف میزنم!
میخوام براتون اسپویل بگم!
چویا عاشق دازایه!
و موری و فوکوزاوا قبلا نامزد هم بودن ولی بعدا جدا شدن!
دازای هم عاشق چویائه!
نمیدونم فازم چیه داستانم رو دارم اسپویل میکنم حالا هرچی نظرتون مشکل آکوتاگاوا چیه؟
دو نفر اولی که درس بگن من کل پستاشونو لایک میکنم!(البته اگه راجب انیمه هایی که دیدم باشه)
چویا با عصبانیت گفت: بهتر از تو نردبونم!
آن دو جر و بحث میکردند که دازای یهو گفت: بسه دیگه باید آتسوشی رو ببرم دکتر!
بعد آتسوشی و کیوکا را برد.
فردا صبح آتسوشی آرام چشمانش را باز کرد که دازای سریع گفت: آتسوشی میریم دکتر و بعد بدون هیچ حرفی دستش را گرفت و رفت.
وقتی به دکتر رسیدند.
یک دختر جوان آنجا بود که گفت: سلام من فوکوزاوا نانامی هستم خوشبختم!
بعد یکی یکی شروع کرد به معاینه کردن بقیه به کیوکا گفت: کیوکا موهبت شما ارثیه!
و بعد بالاخره نوبت به آتسوشی رسید!
نانامی موهبت آتسوشی را چک کرد و گفت: آتسوشی تویی؟
آتسوشی با تعجب گفت: صبر کن نانا تویی؟
نانامی با خوشحالی گفت: آره آتسو!
بعد نانامی به همه گفت: بالاخره دوست دوران یتیم خونمو پیدا کردم!
بعد از حالت خندان در آمد و گفت: ولی آتسو موهبت تو هم ارثیه! اونم از مادرت! تازگیا سرت درد نمیکنه؟
آتسوشی با تعجب گفت: راستش دیروز سرم درد میکرد!
نانامی آرام گفت: مادرت وقتی تو رو حامله بوده موهبتش رو بهت انتقال داده! و چون ضعیف بودی ممکنه همینطور سردرد هم داشته باشی!
آتسوشی تعجب کرد ولی چیزی نگفت و آن روز هم گذشت!
(بنام خدا باز با ردکردنام اومدم! اینجا زمانی که فرانسیس میاد و میخواد آتسوشی بخره رو رد میکنم و از حرف زدن مافیا و آژانس ادامه میدم)
مافیا و آژانس تصمیم گرفته بودند باهم همکاری کنند!
قرار بود از این به بعد ، بعد از رهایی از نقشه های فرانسیس مافیا با آژانس همکاری کند!
آن روز جلسه ای میانشان بود!
فوکوزاوا گفت گروهی که با فرانسیس خواهد جنگید...
موری ادامه داد: آکوتاگاوا و آتسوشی!
همانلحظه آتسوشی و آکوتاگاوا یکصدا گفتند: نه من عمرن با این برم ماموریت!
ولی فوکوزاوا و موری با نگاهشان به آنها فهماند که نمیتوانند شکایت کنند!
بعد فوکوزاوا گفت: و گروهی که با زیر دستای فرانسیس میجنگد...
باز موری ادامه داد و گفت: دازای و چویا!
چویا عصبانی شد آن هم خیلی زیاد محکم پایش را بر زمین کوبید! طوری که پاشنه کفشش شکست!
و بلند داد زد: نه من با ابن احمق🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬(اینجا خواهر گل فوش های خیلی بدی داد)
دازای فقط خندید و گفت: من مشگلی ندارم!
چویا رفت و یقه دازای را گرفت و عصبی گفت: احمق یکم شکایت کن!
همانلحظه موری با نگاهش به چویا فهماند که ساکت باشد!
آن روز گذشت و شب که شد آکوتاگاوا به اتاق چویا رفت و گفت: چویا من یه مشکل بزرگ دارم!
چویا عصبی گفت: چویا و زهر مار میمیری در بزنی احمق!
آکوتاگاوا معذرت خواهی کرد و گفت: حالا مشکلمو بگم؟
چویا سرش را تکان داد و آکوتاگاوا گفت:...
پشت صحنه:
تسویا: اینسری هیچکی رو را ندادم بیاد حرف بزنه خودم براتون حرف میزنم!
میخوام براتون اسپویل بگم!
چویا عاشق دازایه!
و موری و فوکوزاوا قبلا نامزد هم بودن ولی بعدا جدا شدن!
دازای هم عاشق چویائه!
نمیدونم فازم چیه داستانم رو دارم اسپویل میکنم حالا هرچی نظرتون مشکل آکوتاگاوا چیه؟
دو نفر اولی که درس بگن من کل پستاشونو لایک میکنم!(البته اگه راجب انیمه هایی که دیدم باشه)
- ۱۱.۱k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط