عشق بی پایان قسمت 32:
گفتم:یه صداهایی شنیدم اومدم اینجا
هیونگ:واقعا بیدارت کردم ببخشید
گفتم:نه نه طوری نیست خب میگفتی اون دختر چی میشه آخرش
هیونگ:خب اگه اون منو نخواد میتونم به زندگیم پایان بدم
گفتم:چی بخاطر اینکه یه نفر با کسی دیگه خوشبخت میشه و توهم دوستش داری به زندگیت پایان میدی؟ تو نباید اینکارو کنی پس طرفدارات چی میشن هیونگ باشه قبول میکنم دلت میشکنه اما برو خارج و بعد مدتی بعنوان یه مرد کامل برگرد اون موقع به عشق واقعیت میرسی
هیونگ:چاره ای ندارم دیگه
گفتم:نه هیونگ تو نباید اینکارو بکنی میدونی چقدر آدم هستن که دوستت دارن این درست نیست شوخیه دیگه اینکارو نکن
هیونگ:باشه اما اون دختر رو و اینده اش رو توی اینده میبینم اونوقت راجبش فکر میکنم
آسلی داشت سعی میکرد دستشو باز کنه و فرار کنه که چندتا مردا رو روبه روش که دور آتیش جمع شدن رو دید و تکون نخورد اما یهو عطسه کرد
یکی از مردا:تو بودی
مرد دوم:نه شاید تو بودی
مرد اول:من ازت سوال کردم میندازیش گردن من
مرد دوم:خو احمق من اینجوری عطسه میکنم
مرد اول:چی به من فحش دادی حالا حالیت میکنم مرتیکه
مردا باهم درگیر شدن آسلی هم دستاش رو باز کرد و از در پشتی فرار کرد و رفت توی خیابون خیابون خیلی خلوط بود آسلی منتظر تاکسی بود که یهو لی ته ری دست آسلی رو گرفت آسلی شوکه شد اما سعی کرد مقاومت کنه
آسلی:ولم کن لی ته ری بذار برم
لی ته ری:با من بیا راه بیوفت
آسلی: ولم کن
آسلی زد به پای لی ته ری و خواست فرار کنه که لی ته ری دستش رو گرفت
لی ته ری:بیا اینجا ببینم
لی ته ری هم آسلی رو با دستمال الکلی بیهوش کرد و کولش کرد بردش توی خونه نوساز توی اتاق خواب و پاش رو با یه طناب بست و یه طرف طناب هم به تخت بست
گفتم:من دیگه میرم بخوابم شب بخیر
من بلند شدم هیونگ دستمو گرفت
هیونگ:نرو
گفتم:هیونگ تو الان تو حال خودت نیستی یه چیزی میگی میگم باید برم بخوابم شب بخیر
هیونگ:لطفا بشین
منم نشستم جونگمین نمیتونست بخوابه همش یاد حرفام میوفتاد
جونگمین:شاید دلشو شکستم نه بابا من که اونو نمیشناسم نه شاید ناراحتش کردم برم پیشش بهتره
جونگمین رفت دم اتاق در زد و رفت داخل من اونجا نبودم
هیونگ:اگه یه روز یه نفر عاشقت باشه و جونگمین هم عاشقت باشه تو کدومو انتخاب میکنی
گفتم:هیونگ حق میدم بهت اما تو دوتا شیشه نوشیدنی خوردی داری هزیون میگی من واقعا نمیتونم پاسخ این سوالو بدم من دیگه میرم
من بلند شدم هیونگ هم بلند شد جونگمین داشت رد میشد توی راه رو هیونگ هم دستمو گرفت و منو طرف خودش کشید و منو بوسید شوکه شدم جونگمین هم رد میشد که چشمش به ما افتاد و مارو از لای در دید و شوکه شد
جونگمین:امکان نداره یعنی این دختره با هیونگ یعنی هیونگ اینو دوست داره ولی
هیونگ:واقعا بیدارت کردم ببخشید
گفتم:نه نه طوری نیست خب میگفتی اون دختر چی میشه آخرش
هیونگ:خب اگه اون منو نخواد میتونم به زندگیم پایان بدم
گفتم:چی بخاطر اینکه یه نفر با کسی دیگه خوشبخت میشه و توهم دوستش داری به زندگیت پایان میدی؟ تو نباید اینکارو کنی پس طرفدارات چی میشن هیونگ باشه قبول میکنم دلت میشکنه اما برو خارج و بعد مدتی بعنوان یه مرد کامل برگرد اون موقع به عشق واقعیت میرسی
هیونگ:چاره ای ندارم دیگه
گفتم:نه هیونگ تو نباید اینکارو بکنی میدونی چقدر آدم هستن که دوستت دارن این درست نیست شوخیه دیگه اینکارو نکن
هیونگ:باشه اما اون دختر رو و اینده اش رو توی اینده میبینم اونوقت راجبش فکر میکنم
آسلی داشت سعی میکرد دستشو باز کنه و فرار کنه که چندتا مردا رو روبه روش که دور آتیش جمع شدن رو دید و تکون نخورد اما یهو عطسه کرد
یکی از مردا:تو بودی
مرد دوم:نه شاید تو بودی
مرد اول:من ازت سوال کردم میندازیش گردن من
مرد دوم:خو احمق من اینجوری عطسه میکنم
مرد اول:چی به من فحش دادی حالا حالیت میکنم مرتیکه
مردا باهم درگیر شدن آسلی هم دستاش رو باز کرد و از در پشتی فرار کرد و رفت توی خیابون خیابون خیلی خلوط بود آسلی منتظر تاکسی بود که یهو لی ته ری دست آسلی رو گرفت آسلی شوکه شد اما سعی کرد مقاومت کنه
آسلی:ولم کن لی ته ری بذار برم
لی ته ری:با من بیا راه بیوفت
آسلی: ولم کن
آسلی زد به پای لی ته ری و خواست فرار کنه که لی ته ری دستش رو گرفت
لی ته ری:بیا اینجا ببینم
لی ته ری هم آسلی رو با دستمال الکلی بیهوش کرد و کولش کرد بردش توی خونه نوساز توی اتاق خواب و پاش رو با یه طناب بست و یه طرف طناب هم به تخت بست
گفتم:من دیگه میرم بخوابم شب بخیر
من بلند شدم هیونگ دستمو گرفت
هیونگ:نرو
گفتم:هیونگ تو الان تو حال خودت نیستی یه چیزی میگی میگم باید برم بخوابم شب بخیر
هیونگ:لطفا بشین
منم نشستم جونگمین نمیتونست بخوابه همش یاد حرفام میوفتاد
جونگمین:شاید دلشو شکستم نه بابا من که اونو نمیشناسم نه شاید ناراحتش کردم برم پیشش بهتره
جونگمین رفت دم اتاق در زد و رفت داخل من اونجا نبودم
هیونگ:اگه یه روز یه نفر عاشقت باشه و جونگمین هم عاشقت باشه تو کدومو انتخاب میکنی
گفتم:هیونگ حق میدم بهت اما تو دوتا شیشه نوشیدنی خوردی داری هزیون میگی من واقعا نمیتونم پاسخ این سوالو بدم من دیگه میرم
من بلند شدم هیونگ هم بلند شد جونگمین داشت رد میشد توی راه رو هیونگ هم دستمو گرفت و منو طرف خودش کشید و منو بوسید شوکه شدم جونگمین هم رد میشد که چشمش به ما افتاد و مارو از لای در دید و شوکه شد
جونگمین:امکان نداره یعنی این دختره با هیونگ یعنی هیونگ اینو دوست داره ولی
- ۷.۸k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط