🐾🌸🐾🌸🐾

🐾🌸🐾🌸🐾
🌸🐾🌸🐾
🐾🌸🐾
🌸🐾
🐾
🐾زندگی پیچیده ی زیبای من🌸
#پارت.3

نیکا : رفتم سمت کلاس بدون اینکه نگاه کنم استاد اومده یا اصلا استاد جدید کی هست به صندلی ها نگاه کردم دیانا و پانیذ و عسل و ارسلان و محمد و رضا هنوز نیومده بودن روی یک صندلی نشستم که صدای خیلی آشنایی به گوشم خورد

صداهه : خانم محترم میتونی وقتی وارد میشی از استاد اجازه بگیری و بعد وارد شی

سرمو گرفتم بالا که ببینم این صدای زیبای آشنا از کجا میاد

چشمام اندازه ی کاسه شد با دیدنش اشک توی چشمام جمع شده بود ولی سعی کردم خودمو جمع و جور کنم با بیخیالی گفتم
- شرمنده حواسم نبود

متین : لطفا دیگه تکرار نشه

با عصبانیت گفتم
-چشم

بچه ها اومدن و دیانا متعجب کنار من نشست

دیانا : این چلغوز استاد جدیدست؟

نیکا : از بد شانسی من آره

عسل : این بچه گدا سر چهار راه کی شد استاد دانشگاه ؟

نیکا : ای خدا من چه بد بختم چرا دوباره اینو سر راه من گذاشتی تازه داشتم فراموشش میکردم

دیانا آروم برگشت و به بچه ها طوری که من نشنوم گفت :
-حواستون به این بی ریخت باشه سمت نیکا نیاد

بچه ها هم سرشونو تکون دادن

نیکا : دیانا جان من خودم میتونم مراقب خودم باشم خواهشن 5 تا اسکلو دنبال من راه ننداز

دیانا : شنیدی ؟

نیکا : بله

شروع کرد به درس دادن حوصلم سر رفته بود از کیفم یک پاستیل در آوردم و باز کردم که بخورم یهو با صدای عصبانی متین مواجه شدم

متین : خانم فلاحی به چه حقی داری سر کلاس من پاستیل میخوری؟

نیکا : حوصله ی درسو ندارم

متین : پس بفرمایید بیرون

پسره ی آشغال تو 1 سال پیش داشتی توی مغازه ی سوپر مارکت جون میکندی الان واسه من آدم شدی

بدون توجه بهش کیفمو برداشتم و از کلاس زدم بیرون قیافش دیدنی بود فکرشم نمیکرد پاشم برم بیرون دلش میخواست بهش التماس کنم تروخدا استاد قلط کردم فکر کرده با کی طرفه

زنگ خورد بقیه هم اومدن بیرون در کلاس واستاده بودم که یکی از پشت دستمو کشید داخل کلاس دیدم متینه هیچ کس توی کلاس نبود فقط من و اون بودیم توی چشمام نگاه میکرد چند دقیقه همینطوری بود که بلاخره زبون باز کرد

متین : دلم برات تنگ شده

من : ولی من اصلا دلم تنگ نشده

اخماش رفت توی هم

متین : من بخاطر تو اومدم اینجا

من : اگه بخاطر من اومدی چرا پارسال ولم کردی ؟

متین : نیکا صبر کن باید برات توضیح بدم ..

حرفشو قطع کردم

نیکا : دیگه نمیخوام چیزی بشنوم

و بلافاصله از کلاس رفتم بیرون


....ادامه دارد
🌸🐾🌸🐾
🐾🌸🐾
🌸🐾
🐾
دیدگاه ها (۱)

رمان :«پسر عموی جذابم»part:4ویو «سلین»که مدیر گفت :-بفرمایید...

استاد من ۱

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

برده عمارت جئون

وقتی هم دانشگاهی بودید و ..Part: ³وای نه ایکاش بر می‌گشتم به...

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

P³⁸The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷³جیمین با عجله وارد کلاس شد. نفسنفس میزد و موها...

چند پارتی

رمان هکر کوچولوی من پارت سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط