داستان کوتاه در انتظارش/ الهه پورعلی
#پارت دوم
کنار پنجره قدی اتاق رو به حیاط بزرگ ایستادهام و به زیبایی خلقت خدا که در زیر نور زیبای مهتاب خودنمایی میکنند مینگرم.
اینپا و آنپا میکنم لحظهها را میشمارم و هرآن منتظر شنیدن صدای در هستم.
با بیشتر شدن ضربان قلبم نفسهایم نیز نامنظم میشوند، صدای در شنیده میشود، چه زیبا آمدنش را با ضربان قلبم هماهنگ کرده است.
سر ازپا نمیشناسم. با افکاری کودکانه دستانم را به هم میکوبم، این کار بیاساس نشانه خوشحالی من است، بزرگشو دختر، بزرگ شو.
با ظاهری آراسته و با لبانی که از فرط استرس در حال کنده شدن توسط دندانهایم است، وارد سالن پذیرایی میشوم و با دیدنش قلبم از حرکت میایستد!
این عشق است نه؟
وقتی که با دیدنش دل از جا کنده شود، وقتی که با شنیدن اسمش، ضربان قلب خودنمایی کند، وقتی که با احساس بودنش در نزدیکی هیجانت صد برابر شود!!
همین است نشانه عشق است، چیز دیگری نمیتواند باشد.
هنوز مسخ آن چشمان گیرا و گرم هستم، چشمانی که مثل همیشه به زمین دوخته شدهاند.
آیا مرا نمیبیند یا نمیخواهد که ببیند، یا میبیند و دم نمیزند؟
هرچه هست من محتاج نیم ثانیه نگاه اویَم.
با تکان مادرم از حالو هوای دید زدنش بیرون میآیم، کاش کسی نباشد تا خجالت نکشم، روزها و شبها خیرهاش بمانم، به والله که سیر نمیشوم.
این چگونه حسیست؟ خدایا.
روی دورترین صندلی از او مینشینم تا متوجه نگاههای خیره و ناشیانهام نشود، خدای من تنم درحال آتش گرفتن است.
از هیجان، از استرس، از...
کلمه به کلمه صحبتهایش برایم جذاب است، گرچه از گفتههایش هیچ نمیفهمم، چون محو خودش شدهام نه صحبتهایش.
محو آن چهره خندان و مردانهاش، محو آن لبخندهای سوده کشش! محو آن.
با پریدن آب دهانم در گلو چشم از آن مرد رویایی میگیرم، انگار او که باعث پریدن آب در گلویم شده، همان کسیست که میخواهد مانع گناه کردنم باشد.
با خجالت چشم از آن زیبای دلفریب میگیرم و به سوی حیاط پرواز میکنم.
خدایا چه شده که یک ثانیه هم فکرم از او آزاد نمیشود.
چه شده که او تمام من را تسخیر کرده است؟
با نفسی از کار افتاده به آسمان و ستارههای درخشانم چشم میدوزم. نگاه زیبایشان به من است، من به آنها و آنها به من، هر کدام عادت کرده ایم!!
کنار باغچه قدم برمیدارم، و همچنان نگاهم به طبیعیتِ فرو رفته در تاریکیاست. گلهای شمعدانی مادر به باغچه زیبایی صدچندانی میبخشند.
نور مهتاب با درخشندگی بی نظیرش همچون چراغی پرنور عمل میکند، و تپشهای نامنظم قلبم که از نظرم صدایش تا بیکرانها میرود.
صدای پا میآید و قلبم فرو میریزد با عطش به سمت صدا برمیگردم.
حتی صدای پایش را نیز میشناسم، این حس چیزی جز عشق نیست، عشقی بیپایان، عشقی تمام نشدنی، عشقی مقدس.
با قدمهای مردانه و بلندش راه میرود، متوجه من نشده و من چقدر از این موضوع خوشحالم. قدمی دیگر برمیدارد و کنار حوض میایستد، خدایا یعنی میشود او نیز بیقرار من باشد؟
خدایا مرا میبیند؟ به من علاقه دارد؟
یانه؟
تمام اینها سوالهایی بیجواب میمانند.
و امروز زیباترین روزی است که به روزهای قشنگ زندگیام اضافه میشود.
کنار پنجره قدی اتاق رو به حیاط بزرگ ایستادهام و به زیبایی خلقت خدا که در زیر نور زیبای مهتاب خودنمایی میکنند مینگرم.
اینپا و آنپا میکنم لحظهها را میشمارم و هرآن منتظر شنیدن صدای در هستم.
با بیشتر شدن ضربان قلبم نفسهایم نیز نامنظم میشوند، صدای در شنیده میشود، چه زیبا آمدنش را با ضربان قلبم هماهنگ کرده است.
سر ازپا نمیشناسم. با افکاری کودکانه دستانم را به هم میکوبم، این کار بیاساس نشانه خوشحالی من است، بزرگشو دختر، بزرگ شو.
با ظاهری آراسته و با لبانی که از فرط استرس در حال کنده شدن توسط دندانهایم است، وارد سالن پذیرایی میشوم و با دیدنش قلبم از حرکت میایستد!
این عشق است نه؟
وقتی که با دیدنش دل از جا کنده شود، وقتی که با شنیدن اسمش، ضربان قلب خودنمایی کند، وقتی که با احساس بودنش در نزدیکی هیجانت صد برابر شود!!
همین است نشانه عشق است، چیز دیگری نمیتواند باشد.
هنوز مسخ آن چشمان گیرا و گرم هستم، چشمانی که مثل همیشه به زمین دوخته شدهاند.
آیا مرا نمیبیند یا نمیخواهد که ببیند، یا میبیند و دم نمیزند؟
هرچه هست من محتاج نیم ثانیه نگاه اویَم.
با تکان مادرم از حالو هوای دید زدنش بیرون میآیم، کاش کسی نباشد تا خجالت نکشم، روزها و شبها خیرهاش بمانم، به والله که سیر نمیشوم.
این چگونه حسیست؟ خدایا.
روی دورترین صندلی از او مینشینم تا متوجه نگاههای خیره و ناشیانهام نشود، خدای من تنم درحال آتش گرفتن است.
از هیجان، از استرس، از...
کلمه به کلمه صحبتهایش برایم جذاب است، گرچه از گفتههایش هیچ نمیفهمم، چون محو خودش شدهام نه صحبتهایش.
محو آن چهره خندان و مردانهاش، محو آن لبخندهای سوده کشش! محو آن.
با پریدن آب دهانم در گلو چشم از آن مرد رویایی میگیرم، انگار او که باعث پریدن آب در گلویم شده، همان کسیست که میخواهد مانع گناه کردنم باشد.
با خجالت چشم از آن زیبای دلفریب میگیرم و به سوی حیاط پرواز میکنم.
خدایا چه شده که یک ثانیه هم فکرم از او آزاد نمیشود.
چه شده که او تمام من را تسخیر کرده است؟
با نفسی از کار افتاده به آسمان و ستارههای درخشانم چشم میدوزم. نگاه زیبایشان به من است، من به آنها و آنها به من، هر کدام عادت کرده ایم!!
کنار باغچه قدم برمیدارم، و همچنان نگاهم به طبیعیتِ فرو رفته در تاریکیاست. گلهای شمعدانی مادر به باغچه زیبایی صدچندانی میبخشند.
نور مهتاب با درخشندگی بی نظیرش همچون چراغی پرنور عمل میکند، و تپشهای نامنظم قلبم که از نظرم صدایش تا بیکرانها میرود.
صدای پا میآید و قلبم فرو میریزد با عطش به سمت صدا برمیگردم.
حتی صدای پایش را نیز میشناسم، این حس چیزی جز عشق نیست، عشقی بیپایان، عشقی تمام نشدنی، عشقی مقدس.
با قدمهای مردانه و بلندش راه میرود، متوجه من نشده و من چقدر از این موضوع خوشحالم. قدمی دیگر برمیدارد و کنار حوض میایستد، خدایا یعنی میشود او نیز بیقرار من باشد؟
خدایا مرا میبیند؟ به من علاقه دارد؟
یانه؟
تمام اینها سوالهایی بیجواب میمانند.
و امروز زیباترین روزی است که به روزهای قشنگ زندگیام اضافه میشود.
- ۲.۲k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط