007-پنهان در مه - پارت ۷۷

....
007-پنهان در مه - پارت ۷۷
....

روزِ آخر، صدایِ اتوبوسِ مدرسه در کمپ پیچید. بچه‌ها چمدان‌هایشان را جمع کردند و برخی با هیجان، و بعضی با بی‌میلی به سمتِ اتوبوس رفتند. آنیا که سوار شد، نشست و به بکی نگاه کرد که کنارش نشسته بود.

بکی خمیازه‌ای کشید: « آلما چان،من خیلی خسته ام، تا خود خونه می خوابم. مخصوصا که از فردا بدون استراحت کلاسامون شروع میشن.»

آنیا که از فکرِ بازگشت به خانه خوشحال بود، لبخندی زد: «من مشکلی ندارم!»

از پنجره، جنگلِ مرموز کمپ را تماشا می‌کرد که به آرامی پشتِ سرشان جابه‌جا می‌شد. دامیان چند صندلی جلوتر نشسته بود و با اویل و اوین درباره‌یِ امتحان های آینده حرف می‌زد، اما نگاهش هر چند لحظه یک‌بار به سمتِ آنیا برمی‌گشت.

وقتی اتوبوس کنار مدرسه توقف کرد، آنیا پایین پرید و برای بکی که سوار ماشین گرون قیمتش می شد، دست تکان داد، سپس به سمتِ ایستگاه اتوبوس دوید. 

....

آنیا کلیدش را در قفل چرخاند: «هیچ جا خونه ی آدم نمی...»

 ناگهان، احساس کرد دستی با قدرت کمرش را گرفت: «چ...»

قبل از اینکه بتواند حرفش را تمام کند، توسط همان دست به بالا برده شد. آن فرد او را در میان هوا به دور خودش چرخاند. آنیا که از این اتفاقِ ناگهانی شوکه شده بود، جیغ کشید: «هیییییی! داری چی می‌کنی ناتسو؟! بذارم زمین، بذارم زمییییین!!»

ناتسو با لبخندی از سرِ خودرضایتی گفت: «الان که بعد از این همه مدت به دستت آوردم، عمراً بذارم فرار کنی، خواهر کوچولو!»

آنیا دوباره با صدای بلند جیغ کشید: «وااااه! گفتم من رو بذار زمین!»

....

مدتی بعد، آنیا در حالی که از شدتِ سرگیجه تلو تلو می‌خورد، روی مبل نشست. ناتسو با خونسردی به او نزدیک شد و شروع کرد: «راستی سف...»

اما نگاهِ تیز و مرگبارِ آنیا، او را در جا ساکت کرد. آنیا با لحنی تهدیدآمیز گفت: «تا نکشتمت از جلو چشمام برو اونور!»

ناتسو در حالی که با خجالت سرش را می‌خاراند، گفت: «شرمنده، از دیدنت خیلی هیجان‌زده شده بودم.»

آنیا با عصبانیت داد زد: «هیجان‌زده؟! به خاطر جنابعالی کل دنیا داره دور سرم می‌چرخه... الان تو رو پنج تا می‌بینم!»

ناتسو خندید و با شوخی گفت: «پس دیگه تو بهشتی!»

آنیا چشم‌غره‌ای رفت و مشتش را به نشانه تهدید جلو آورد: «می‌زنم ناقصت می‌کنما بچه پرو!»

ناتسو دستانش را به نشانه تسلیم بالا آورد: «باشه، باشه! آروم باش خواهر عزیز، تر از جانم...»

ناتسو با خود فکر کرد:« اینجور وقتا خیلی شبیه خود واقعیت میشی خواهر کوچیکه دلم خواست بازم...»

آنیا مشتش را جلوتر آورد.

ناتسو بی درنگ خودش را عقب کشید و با گریه ای نمایشی گفت:« ای بابا! تواناییِ تو که دیگه تقصیرِ من نیست...»

آنیا اخمی غلیظ بر چهره اش نشاند. ناتسو چشمانش را بست و آهی کشید:« باشه بابا دیگه فکر هم نمی کنم!»
....
مدتی گذشت و وقتی آنیا کمی آرام‌تر شد، ناتسو که اوضاع را امن می‌دید، شروع به صحبت کرد: «ولی اگه چند روز دیگه می‌موندی، از دوریت حتماً دیوونه می‌شدم... خب، برای این داداش بزرگتر تعریف نمی‌کنی چی شد و چی نشد؟»

آنیا با کلافگی و به نشانه تاسف، سرش را تکان داد و گفت: «رو که نیست، سنگ پا قزوینه!»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۴)

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

ادامهانیا:نازم کن(چشماش بسه هست که بخوابه)دامیان شروع به ناز...

پارت ۸ [ آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]ویو انیا انیا و دامیل تنها شدن گ...

عشقی حقیقی

پارت ۱۲ [ آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]ویو انیا توی مدرسهمثل میشه وقت...

طلسم چشای بانمکت/p21/فصل ۲

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

ادامه پسرا داشتن میرفتن سالن که ویو انیا تو راپله بودیم که د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط