آغوش گرم تو:)
اون دختر بی جان رو از روی دستای اون پسر برداشت و به اغوش کشید و گریه کرد ...
×لطفا تنهام نزارر ..لطفا نروو ..ت..تو ..هق ..قول دادی نریی...من که کسیو ندارم.. تنها کسی که هق..کنارم بود تو بودی..م..من تو ..کشور غریب.. بدون تو.. چیکار کنم..هق هق ..قول دادی باهام اشپزی کنی..هق ..قول دادی با هم .هقق بریم کافه ..عوضی قول دادی بریم بیمارستانن...چرا ..چرا زدی زیر قولات ..هاا ...چرا پانمیشیی...هق ..چرا بیدار نمیشیی..هق ..به همین زودی تسلیم شدی ..هق لعنتی قولاتو یادت رفتت...هق پاشو دیگهه..هق..هقق..پاشوووووو خواهش میکنممم...هقق(با داد)
پسر ناباورانه به دخترک بی جان که تا چند لحضه ی پیش تو اغوشش نفس میکشد نگا کرد ..باورش نمیشد ..
-چ..چرا بیدار نمیشه؟
×چون اون رفتت..رفتهههه...اون مشکل قلبی داشتت...میدوست که اخرای زندگیشه...قول داد بعد لز خرف زدن با تو بیاد بریم بیمارستان..اون گفت که برای اخرین درخواستش وسط حرف زدن با تو نیام گفت که چیزی نگم ...
پسر سریع اون دختر رو به اغوش کشید و بلند شد و به سمت ماشینش رفت ..نمیدوست چرا ..اما گریه میکرد ...نمیخواست همونجوری که مادرشو از دست داد این دخترک رو هم ازدست بده ..
پسر دختر رو توی صندلی عقب ماشین خوابوند و خودش سوار شد ..دوست اون دختر هم سوار شد و پسر تا میتونست سریع رفت ..رسید به بیمارستان ..پرستار ها اون دختر رو بردن ..پسر گریه میکرد و به خدا التماس میکرد که اون دختر زنده بمونخ ..
که پرستار اومد ..
#اقا ..م.ما خیلی متاسفیم ..اما ..دیر رسوندینش ..مریضتون ...(نفسشو بیرون داد وادامه داد)خیلی متاسفیم ..واقعا تمام تلاشمونو کردیم ...
دوست اون دختر سریع به سمت اتاق رفت و پسر هم پشتش رفت و بدن بی جان اون دختر رو اغوش گرفت و گریه کرد دوس اون دختر هم گریه میکرد ..پرستار ها اون پسر و دختر رو به زور از جنازه دور کردن ...
یک سال بعد ...
اون پسر مث همیشه یع دسته گل خریده بود و جلوی سنگ مرمری ایستاده بود ..لباس مشکی پوشیده بود کت چرمی که همون شب بوی اون دختر رو گرفته بود رو توی دستش گرفته بود ...چند قطره از چشمش افتاد روی اون سنگ ..و باعث شد اون لایه خاکی که خیلی نازک بود خیس بشه ...
گل رو روی سنگ گذاشت و اروم به سمت ماشینش قدم گذاشت ...وقت یع صدایی شنید برگشت و همون دختر رو با لباس سفید و پوستی درخشان دید ..اشکاش دوباره جاری شد و لبخندی به اون روحی که لبخند زده بود انداخت و به سمت ماشین راهی شد ..و برای همیشه اغوش اون دختر رو به ذهنش سپرد ...
پایان..:)
#رمان #بی_تی_اس #داستان
×لطفا تنهام نزارر ..لطفا نروو ..ت..تو ..هق ..قول دادی نریی...من که کسیو ندارم.. تنها کسی که هق..کنارم بود تو بودی..م..من تو ..کشور غریب.. بدون تو.. چیکار کنم..هق هق ..قول دادی باهام اشپزی کنی..هق ..قول دادی با هم .هقق بریم کافه ..عوضی قول دادی بریم بیمارستانن...چرا ..چرا زدی زیر قولات ..هاا ...چرا پانمیشیی...هق ..چرا بیدار نمیشیی..هق ..به همین زودی تسلیم شدی ..هق لعنتی قولاتو یادت رفتت...هق پاشو دیگهه..هق..هقق..پاشوووووو خواهش میکنممم...هقق(با داد)
پسر ناباورانه به دخترک بی جان که تا چند لحضه ی پیش تو اغوشش نفس میکشد نگا کرد ..باورش نمیشد ..
-چ..چرا بیدار نمیشه؟
×چون اون رفتت..رفتهههه...اون مشکل قلبی داشتت...میدوست که اخرای زندگیشه...قول داد بعد لز خرف زدن با تو بیاد بریم بیمارستان..اون گفت که برای اخرین درخواستش وسط حرف زدن با تو نیام گفت که چیزی نگم ...
پسر سریع اون دختر رو به اغوش کشید و بلند شد و به سمت ماشینش رفت ..نمیدوست چرا ..اما گریه میکرد ...نمیخواست همونجوری که مادرشو از دست داد این دخترک رو هم ازدست بده ..
پسر دختر رو توی صندلی عقب ماشین خوابوند و خودش سوار شد ..دوست اون دختر هم سوار شد و پسر تا میتونست سریع رفت ..رسید به بیمارستان ..پرستار ها اون دختر رو بردن ..پسر گریه میکرد و به خدا التماس میکرد که اون دختر زنده بمونخ ..
که پرستار اومد ..
#اقا ..م.ما خیلی متاسفیم ..اما ..دیر رسوندینش ..مریضتون ...(نفسشو بیرون داد وادامه داد)خیلی متاسفیم ..واقعا تمام تلاشمونو کردیم ...
دوست اون دختر سریع به سمت اتاق رفت و پسر هم پشتش رفت و بدن بی جان اون دختر رو اغوش گرفت و گریه کرد دوس اون دختر هم گریه میکرد ..پرستار ها اون پسر و دختر رو به زور از جنازه دور کردن ...
یک سال بعد ...
اون پسر مث همیشه یع دسته گل خریده بود و جلوی سنگ مرمری ایستاده بود ..لباس مشکی پوشیده بود کت چرمی که همون شب بوی اون دختر رو گرفته بود رو توی دستش گرفته بود ...چند قطره از چشمش افتاد روی اون سنگ ..و باعث شد اون لایه خاکی که خیلی نازک بود خیس بشه ...
گل رو روی سنگ گذاشت و اروم به سمت ماشینش قدم گذاشت ...وقت یع صدایی شنید برگشت و همون دختر رو با لباس سفید و پوستی درخشان دید ..اشکاش دوباره جاری شد و لبخندی به اون روحی که لبخند زده بود انداخت و به سمت ماشین راهی شد ..و برای همیشه اغوش اون دختر رو به ذهنش سپرد ...
پایان..:)
#رمان #بی_تی_اس #داستان
- ۷.۹k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط