#چندپارتی
#چندپارتی
وقتی پسش میزنی
کم کم بارون گرفت و باعث شد سرتو بگیری بالا و بدونه هیچ حرکتی به آسمون نگاه کنی همینجور وایساده بودی تا این که صدای گوشیت بالا رفت
هیون بود
جوابشو ندادی
دوباره زنگ زد
بازم جواب ندادی
کلافه سرتو تکون دادی و به راهت ادامه دادی
بعد یکدفعه وایسادی
ا.ت: اگه کارش مهم باشه چی؟
گوشیتو روشن کردی و با کلی پیام رو به رو شدی
هیون: کجایی؟ حالت خوبه؟
. چرا جواب نمیدی؟
.اومدم شرکتت دیدم نیستی
.واقعا کجایی؟
. خوشت میاد نگرانم کنی؟
اون تو شرکتت بود
و تو ...نمیدونستی چرا
با خودت گفتی:
برای چی؟ نکنه میخواد در مورد اون دختره چیزی بگه؟
وای....
ناخود آگاه گریت گرفت
ولی کمی بعد همون راهو برگشتی و رفتی طرف ماشینت
روشنش کردی و راه افتادی
کمی بعد:
با چشمای کمی قرمز وارد شرکت شدی
دنبال هیون گشتی و در آخر تو دفترت پیداش کردی
با تردید رفتی داخل
هیون سریع بلند شد و با چشمای گرد بهت خیره شد
هیون:تو...خوبی؟
سرتو مثبت تکون دادی
هیون آروم طرفت قدم برداشتم
هیون:ولی چشمات...
با لحنی سرد گفتی :چیزی نیست
هیون:میخوای بغلت کنم؟
با چشمایی که توش غم موج میزد گفتی:نه
هیون فقط با تعجب نگاهت کرد
بعد بهت نزدیک تر شد
ا.ت: نیا جلو
ولی اون ادامه داد
عقب عقب رفتی
ا.ت: گفتم نکن
هیون طرفت حمله و شد و تورو بغل کرد
هلش دادی ولی عقب نرفت (خیلیم دلت بخواد واااا)
محکم تر هلش دادی که یه قطره از چشمات افتاد
هیون با ترس لب زد:هی؟
وقتی پسش میزنی
کم کم بارون گرفت و باعث شد سرتو بگیری بالا و بدونه هیچ حرکتی به آسمون نگاه کنی همینجور وایساده بودی تا این که صدای گوشیت بالا رفت
هیون بود
جوابشو ندادی
دوباره زنگ زد
بازم جواب ندادی
کلافه سرتو تکون دادی و به راهت ادامه دادی
بعد یکدفعه وایسادی
ا.ت: اگه کارش مهم باشه چی؟
گوشیتو روشن کردی و با کلی پیام رو به رو شدی
هیون: کجایی؟ حالت خوبه؟
. چرا جواب نمیدی؟
.اومدم شرکتت دیدم نیستی
.واقعا کجایی؟
. خوشت میاد نگرانم کنی؟
اون تو شرکتت بود
و تو ...نمیدونستی چرا
با خودت گفتی:
برای چی؟ نکنه میخواد در مورد اون دختره چیزی بگه؟
وای....
ناخود آگاه گریت گرفت
ولی کمی بعد همون راهو برگشتی و رفتی طرف ماشینت
روشنش کردی و راه افتادی
کمی بعد:
با چشمای کمی قرمز وارد شرکت شدی
دنبال هیون گشتی و در آخر تو دفترت پیداش کردی
با تردید رفتی داخل
هیون سریع بلند شد و با چشمای گرد بهت خیره شد
هیون:تو...خوبی؟
سرتو مثبت تکون دادی
هیون آروم طرفت قدم برداشتم
هیون:ولی چشمات...
با لحنی سرد گفتی :چیزی نیست
هیون:میخوای بغلت کنم؟
با چشمایی که توش غم موج میزد گفتی:نه
هیون فقط با تعجب نگاهت کرد
بعد بهت نزدیک تر شد
ا.ت: نیا جلو
ولی اون ادامه داد
عقب عقب رفتی
ا.ت: گفتم نکن
هیون طرفت حمله و شد و تورو بغل کرد
هلش دادی ولی عقب نرفت (خیلیم دلت بخواد واااا)
محکم تر هلش دادی که یه قطره از چشمات افتاد
هیون با ترس لب زد:هی؟
- ۲۸۳
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط