پارت ۲

پارت ۲
روز بعد/۸ صبح
وقتی از خواب بیدار شدی سمت هوسوک خالی بود.
روز میز کنار تخت یه آب بود و یادداشت کوچیک
((صبح بخیر بیبی.برات صبحونه گذاشتم.امروز زود برمیگردم.دوستت دارم💚💚
یادداشت رو چند بار خوندی.
دلت میخواست همین حالا بهش زنگ بزنی و بگی دلت براش تنگ شده،اما هنوز ناراحت بودی.
چند ساعت بعد:
گوشیت رو برداشتی
هیچ پیامی ازش نبود.
با خودت گفتی :مگه خودش نگفته بود زود برمیگرده؟
اما ظهر شد.
بعد عصر
بالاخره ساعت ۷ پیامی ازش دریافت کردی.
هوسوک:بیبی احتمالا امشب هم دیر میام.جلسه دارم.تو شلم بخور منتظرم نمون.
به صفحه خیره شدی.
چشمات پر از اشک شد.
نه به خواطر اینکه تار داشت؛میفهمیدی کارش مهمه.چیزی که ناراحتت میکرد این بود که احساس میکردی دیگه الویت زندگیش نیستی
((باشه))جواب دادی
فقط همین
نه قلبی نه عزیزم نه حتی یه شکلک کوچیک.
هوسوک پیام رو دید
چند دقیقه بعد زنگ زد
جوابش رو ندادی
دوباره هم زنگ زد اما باز هم جوابش رو ندادی.
بالاخره پیامی فرستاد:ویرا لطفا جواب بده نگرانتم.
گوشی رو خاموش کردی
امشب نمیخواستی باهاش حرف بزنی
دیدگاه ها (۳)

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 28بعد از برگشتن به مهمان‌خانه، ویولت...

𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوست‌پسر قلابی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏از صبح مامانت مد...

#مافیای_من پارت دوازدهم ویو ا/ت: حالا باید چیکار کنم بزارم ب...

گل خونی 🥀پارت 48+ بیبی انقدر داد بیداد نکن وگرنه - بزارم زمی...

𝐎𝐧𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐌𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 | یک روز گمشده𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح که چشم‌هات رو باز ک...

P³²The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

سرنوشت(ویو رایا)چند ساعت گذشته بود و شوگا هنوز برنگشته بود.ر...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟏 🍓🫧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امشب؟ فقط خودمون دو...

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. هوسوک با کلافگی در پذیرایی قدم می...

دیدار باتو (پارت ۳)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط