Enemys Embrsce [ part ۱۹ ]
جانسون دیگه صبرش تموم شد.
خطاب به فرناندو با عصبانیت گفت:
- فکر کردی چون این دختره اینجاست ، قرار نیست روت اسلحه بکشم؟
دستام ناخودآگاه لرزید.
درگیری داره شروع میشه...
فرناندو بدون اینکه کوچکترین تغییری توی حالت صورتش ایجاد بشه، به جانسون نگاه میکرد.
پس از اول اصرارش برای اینکه به دفتر بیام این بود...
میخواست من سِپَری در برابر حمله جانسون باشم.
جانسون ادامه داد:
- پیرمرد! بهتره عین آدم اون محمولهی اسلحهای که آدَمات برداشتن پس بدی.
وگرنه خودت و بندرت رو باهم چال میکنم.
فرناندو کمی ابرو هاش رو بالا برد و پوزخندی زد .
= مثل اینکه از رسانه ها نمیترسی بچه.
در حضور این دختر انقدر راحت حرف از محمولهی اسلحه میزنی؟
من این وسط شدم یه توپ بین این دوتا.
سعی کردم ترس رو تو صورتم نشون ندم... اما ... با هر کلمه ای که از دهن این دو نفر بیرون میومد ضربان قلبم بیشتر میشد...
جانسون چند لحظه ساکت موند.
بعد...
ناگهان از جاش بلند شد.
اسلحهش رو بیرون کشید و به سمت فرناندو گرفت.
بادیگاردهای هر دو طرف هم تقریباً همزمان اسلحههاشون رو به سمت یکدیگر گرفتن.
نفس توی سینهم حبس شد.
جانسون لبخندی از سر تمسخر به فرناندو زد.
- تو لازم نکرده نگران من باشی .
نگاهش برای لحظهای به سمت من چرخید..
- از دهن خانم میلر حرفی راجب اتفاقات اینجا خارج نمیشه.
داشت بهم هشدار میداد که ساکت بمونم.
الان فرناندو شک میکنه که جانسون چی میدونه که این هشدار رو به من میده...
همونطور که به چشمام خیره بود ادامه داد:
- برادرش برای من کار میکنه. فکر نکنم بخواد بلایی سرش بیاد.
انگار از چشمام تموم افکارم رو خونده بود.
با شنیدن حرفش، تونستم کمی نفس بکشم؛ اما هنوز اوضاع تحت کنترل نبود.
نگاهش دوباره به سمت فرناندو برگشت .
- حالا با زبون خوش اون بار رو تحویل بده تا وضعمون از اینی که هست بدتر نشده.
دیگه لبخندی روی لب فرناندو نبود.
حالا قیافه واقعیه خودش رو، رو کرده بود .
صورتی بی روح و ترسناک..
= حواست باشه؛ اینجا زمین خودمه که داری توش تهدیدم میکنی.
چند لحظه مکث کرد.
= خودت میدونی فعلا زورت بهم نمیرسه.
پس تا ندادم خودتو ادماتو به تیر ببندن ؛ گورتو از اینجا گم کن.
دست جانسون با تردید و خشم پایین اومد.
فقط زیر لب زمزمه کرد...
- حرومزاده..
بعد همراه بادیگارداش اتاق رو ترک کرد.
فرناندو چند لحظه همونطور به در خیره موند.
بعد شقیقهش رو با دو انگشتش ماساژ داد و رو به من کرد.
= امروز باید روز پراسترسی براتون بوده باشه.
سعی کردم ترس رو تو ظاهرم پنهان کنم.
لبخندی زورکی زدم.
+ درسته ؛ همچی غیرقابل پیشبینی بود.
= بله همینطوره.
خانم میلر...
میتونم مطمئن باشم حرفی از این اتاق از جانب شما بیرون نمیره؟
+ حتما.
= خیله خب میتونین برین .
اروم کیفمو برداشتم و دوربینم رو از دستیارش گرفتم .
موقع خارج شدن از در گفت:
= ...
خطاب به فرناندو با عصبانیت گفت:
- فکر کردی چون این دختره اینجاست ، قرار نیست روت اسلحه بکشم؟
دستام ناخودآگاه لرزید.
درگیری داره شروع میشه...
فرناندو بدون اینکه کوچکترین تغییری توی حالت صورتش ایجاد بشه، به جانسون نگاه میکرد.
پس از اول اصرارش برای اینکه به دفتر بیام این بود...
میخواست من سِپَری در برابر حمله جانسون باشم.
جانسون ادامه داد:
- پیرمرد! بهتره عین آدم اون محمولهی اسلحهای که آدَمات برداشتن پس بدی.
وگرنه خودت و بندرت رو باهم چال میکنم.
فرناندو کمی ابرو هاش رو بالا برد و پوزخندی زد .
= مثل اینکه از رسانه ها نمیترسی بچه.
در حضور این دختر انقدر راحت حرف از محمولهی اسلحه میزنی؟
من این وسط شدم یه توپ بین این دوتا.
سعی کردم ترس رو تو صورتم نشون ندم... اما ... با هر کلمه ای که از دهن این دو نفر بیرون میومد ضربان قلبم بیشتر میشد...
جانسون چند لحظه ساکت موند.
بعد...
ناگهان از جاش بلند شد.
اسلحهش رو بیرون کشید و به سمت فرناندو گرفت.
بادیگاردهای هر دو طرف هم تقریباً همزمان اسلحههاشون رو به سمت یکدیگر گرفتن.
نفس توی سینهم حبس شد.
جانسون لبخندی از سر تمسخر به فرناندو زد.
- تو لازم نکرده نگران من باشی .
نگاهش برای لحظهای به سمت من چرخید..
- از دهن خانم میلر حرفی راجب اتفاقات اینجا خارج نمیشه.
داشت بهم هشدار میداد که ساکت بمونم.
الان فرناندو شک میکنه که جانسون چی میدونه که این هشدار رو به من میده...
همونطور که به چشمام خیره بود ادامه داد:
- برادرش برای من کار میکنه. فکر نکنم بخواد بلایی سرش بیاد.
انگار از چشمام تموم افکارم رو خونده بود.
با شنیدن حرفش، تونستم کمی نفس بکشم؛ اما هنوز اوضاع تحت کنترل نبود.
نگاهش دوباره به سمت فرناندو برگشت .
- حالا با زبون خوش اون بار رو تحویل بده تا وضعمون از اینی که هست بدتر نشده.
دیگه لبخندی روی لب فرناندو نبود.
حالا قیافه واقعیه خودش رو، رو کرده بود .
صورتی بی روح و ترسناک..
= حواست باشه؛ اینجا زمین خودمه که داری توش تهدیدم میکنی.
چند لحظه مکث کرد.
= خودت میدونی فعلا زورت بهم نمیرسه.
پس تا ندادم خودتو ادماتو به تیر ببندن ؛ گورتو از اینجا گم کن.
دست جانسون با تردید و خشم پایین اومد.
فقط زیر لب زمزمه کرد...
- حرومزاده..
بعد همراه بادیگارداش اتاق رو ترک کرد.
فرناندو چند لحظه همونطور به در خیره موند.
بعد شقیقهش رو با دو انگشتش ماساژ داد و رو به من کرد.
= امروز باید روز پراسترسی براتون بوده باشه.
سعی کردم ترس رو تو ظاهرم پنهان کنم.
لبخندی زورکی زدم.
+ درسته ؛ همچی غیرقابل پیشبینی بود.
= بله همینطوره.
خانم میلر...
میتونم مطمئن باشم حرفی از این اتاق از جانب شما بیرون نمیره؟
+ حتما.
= خیله خب میتونین برین .
اروم کیفمو برداشتم و دوربینم رو از دستیارش گرفتم .
موقع خارج شدن از در گفت:
= ...
- ۱۰.۰k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط