#عشق_یا_گلوله؟
#عشق_یا_گلوله؟
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁰
ویو میکا_____
همین که وارد ساختمان شدم، فهمیدم اینجا با عمارت جیمین فرق داره.
اینجا بیشتر شبیه یک مرکز تجاری بود؛ آدمهای مختلف رفتوآمد میکردن، اما عجیب این بود که همه وقتی جیمین رو میدیدن، ساکت میشدن.
قدرتش فقط توی عمارت نبود.
کل این شهر انگار اسمش رو میشناخت.
جیمین بدون اینکه حتی یک بار پشت سرش رو نگاه کنه، وارد آسانسور شد.
من هم دنبالش رفتم.
درها بسته شدن.
سکوت.
میکا: «قرار نیست حداقل بگی کجا داریم میریم؟»
جیمین: «نه.»
میکا: «چقدر مفید.»
جیمین: «میتونی برگردی.»
میکا: «با کمال میل.»
جیمین نگاهش رو از صفحه تلفنش گرفت و به من خیره شد.
جیمین: «ولی نمیتونی.»
لبخندم محو شد.
میکا: «خیلی مطمئنی.»
جیمین: «باید باشم.»
آسانسور متوقف شد.
درها باز شدن.
جیمین بیرون رفت و من هم پشت سرش.
یک راهروی طولانی روبهرومون بود.
اما قبل از اینکه حرکت کنم، صدای جیمین رو شنیدم.
جیمین: «رزا.»
میکا: «هوم؟»
جیمین: «امروز زیادی کنجکاوی کردی.»
میکا: «شاید چون چیزای جالبی برای دیدن هست.»
جیمین چند لحظه نگاهم کرد.
جیمین: «کنجکاوی تو یه روز باعث میشه چیزی ببینی که نباید.»
میکا: «پس بهتره چیزایی که نباید ببینم رو جلوی چشمم نذاری.»
برای اولین بار، گوشه لبش خیلی نامحسوس تکون خورد.
اما لبخند نبود.
بیشتر شبیه یک هشدار بود.
جیمین: «همین جوابهاست که باعث میشه هنوز زنده باشی.»
بعد راه افتاد.
من هم دنبالش رفتم.
چند دقیقه بعد وارد یک اتاق بزرگ شدیم.
روی میز، چندین پرونده و نقشه قرار داشت.
سه مرد داخل اتاق بودن.
همین که جیمین وارد شد، همه بلند شدن.
مرد اول: «رئیس.»
جیمین: «شروع کنید.»
یکی از مردها پروندهای رو باز کرد.
مرد دوم: «محموله جمعه شب طبق برنامه حرکت میکنه.»
قلبم برای یک لحظه ایستاد.
جمعه.
همون چیزی که توی سئول شنیده بودم.
مرد دوم ادامه داد:
مرد دوم: «اما مسیر نهایی هنوز مشخص نشده.»
جیمین: «مشخص شده.»
مرد: «رئیس؟»
جیمین به نقشه نگاه کرد.
جیمین: «مسیر عوض میشه.»
مرد اول: «به کجا؟»
جیمین: «شرق.»
من ساکت ایستاده بودم.
شرق...
همون جهتی که احتمال میدادم.
جیمین ناگهان سرش رو بالا آورد.
مستقیم به من نگاه کرد.
جیمین: «رزا.»
میکا: «بله؟»
جیمین: «تو چی فکر میکنی؟»
چند ثانیه سکوت کردم.
این سؤال ساده نبود.
داشت منو امتحان میکرد.
میکا: «من که چیزی از این کارا سر درنمیارم.»
مرد دوم پوزخند زد.
مرد دوم: «پس بهتره ساکت بمونه.»
نگاهش کردم.
میکا: «نگران نباش. تو هم لازم نیست از چیزی که نمیفهمی حرف بزنی.»
اتاق ساکت شد.
جیمین به مرد نگاه کرد.
جیمین: «برو بیرون.»
مرد: «ولی رئیس—»
جیمین: «گفتم برو بیرون.»
مردا فوراً اتاق رو ترک کرد.
در بسته شد.
من به جیمین نگاه کردم.
اون دوباره روی صندلی نشست و پرونده رو بست.
جیمین: «تو همیشه همینقدر دردسرسازی؟»
میکا: «فقط وقتی طرف مقابلم ارزش دردسر داشته باشه.»
جیمین چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
جیمین: «پس بوسان قراره جالب باشه.»
نگاهش کردم.
و همون لحظه فهمیدم...
این سفر فقط برای محموله نبود.
جیمین منو به بوسان آورده بود تا ببینه...
میکا واقعاً تا کجا میتونه پیش بره.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدینننننننن🎀🔪
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁰
ویو میکا_____
همین که وارد ساختمان شدم، فهمیدم اینجا با عمارت جیمین فرق داره.
اینجا بیشتر شبیه یک مرکز تجاری بود؛ آدمهای مختلف رفتوآمد میکردن، اما عجیب این بود که همه وقتی جیمین رو میدیدن، ساکت میشدن.
قدرتش فقط توی عمارت نبود.
کل این شهر انگار اسمش رو میشناخت.
جیمین بدون اینکه حتی یک بار پشت سرش رو نگاه کنه، وارد آسانسور شد.
من هم دنبالش رفتم.
درها بسته شدن.
سکوت.
میکا: «قرار نیست حداقل بگی کجا داریم میریم؟»
جیمین: «نه.»
میکا: «چقدر مفید.»
جیمین: «میتونی برگردی.»
میکا: «با کمال میل.»
جیمین نگاهش رو از صفحه تلفنش گرفت و به من خیره شد.
جیمین: «ولی نمیتونی.»
لبخندم محو شد.
میکا: «خیلی مطمئنی.»
جیمین: «باید باشم.»
آسانسور متوقف شد.
درها باز شدن.
جیمین بیرون رفت و من هم پشت سرش.
یک راهروی طولانی روبهرومون بود.
اما قبل از اینکه حرکت کنم، صدای جیمین رو شنیدم.
جیمین: «رزا.»
میکا: «هوم؟»
جیمین: «امروز زیادی کنجکاوی کردی.»
میکا: «شاید چون چیزای جالبی برای دیدن هست.»
جیمین چند لحظه نگاهم کرد.
جیمین: «کنجکاوی تو یه روز باعث میشه چیزی ببینی که نباید.»
میکا: «پس بهتره چیزایی که نباید ببینم رو جلوی چشمم نذاری.»
برای اولین بار، گوشه لبش خیلی نامحسوس تکون خورد.
اما لبخند نبود.
بیشتر شبیه یک هشدار بود.
جیمین: «همین جوابهاست که باعث میشه هنوز زنده باشی.»
بعد راه افتاد.
من هم دنبالش رفتم.
چند دقیقه بعد وارد یک اتاق بزرگ شدیم.
روی میز، چندین پرونده و نقشه قرار داشت.
سه مرد داخل اتاق بودن.
همین که جیمین وارد شد، همه بلند شدن.
مرد اول: «رئیس.»
جیمین: «شروع کنید.»
یکی از مردها پروندهای رو باز کرد.
مرد دوم: «محموله جمعه شب طبق برنامه حرکت میکنه.»
قلبم برای یک لحظه ایستاد.
جمعه.
همون چیزی که توی سئول شنیده بودم.
مرد دوم ادامه داد:
مرد دوم: «اما مسیر نهایی هنوز مشخص نشده.»
جیمین: «مشخص شده.»
مرد: «رئیس؟»
جیمین به نقشه نگاه کرد.
جیمین: «مسیر عوض میشه.»
مرد اول: «به کجا؟»
جیمین: «شرق.»
من ساکت ایستاده بودم.
شرق...
همون جهتی که احتمال میدادم.
جیمین ناگهان سرش رو بالا آورد.
مستقیم به من نگاه کرد.
جیمین: «رزا.»
میکا: «بله؟»
جیمین: «تو چی فکر میکنی؟»
چند ثانیه سکوت کردم.
این سؤال ساده نبود.
داشت منو امتحان میکرد.
میکا: «من که چیزی از این کارا سر درنمیارم.»
مرد دوم پوزخند زد.
مرد دوم: «پس بهتره ساکت بمونه.»
نگاهش کردم.
میکا: «نگران نباش. تو هم لازم نیست از چیزی که نمیفهمی حرف بزنی.»
اتاق ساکت شد.
جیمین به مرد نگاه کرد.
جیمین: «برو بیرون.»
مرد: «ولی رئیس—»
جیمین: «گفتم برو بیرون.»
مردا فوراً اتاق رو ترک کرد.
در بسته شد.
من به جیمین نگاه کردم.
اون دوباره روی صندلی نشست و پرونده رو بست.
جیمین: «تو همیشه همینقدر دردسرسازی؟»
میکا: «فقط وقتی طرف مقابلم ارزش دردسر داشته باشه.»
جیمین چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
جیمین: «پس بوسان قراره جالب باشه.»
نگاهش کردم.
و همون لحظه فهمیدم...
این سفر فقط برای محموله نبود.
جیمین منو به بوسان آورده بود تا ببینه...
میکا واقعاً تا کجا میتونه پیش بره.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدینننننننن🎀🔪
- ۳۲۱
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط