داستان

نابی برای چند ثانیه کاملاً ساکت موند.
بعد صورتش رو برگردوند.
نابی: مـ... من ازت خوشم نمیاد.
مایکی سرش رو تکون داد.
مایکی: باشه.
نابی با تعجب نگاهش کرد.
نابی: همین؟!
مایکی: آره. قرار نیست مجبورت کنم ازم خوشت بیاد.
بعد بلند شد و رفت سمت آشپزخونه تا خوراکی بیاره.
نابی همون‌جا موند.
انتظار داشت مایکی مسخره‌اش کنه، دوباره دعوا راه بندازه یا حداقل یه تیکه بندازه.
اما اون فقط گفته بود «باشه».
و عجیب‌تر اینکه...
نابی دلش نمی‌خواست این‌قدر راحت قبول کنه.
دیدگاه ها (۰)

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد پارت۴

part eleven ::🎴🧁🎴🧁🎴🧁🎴🧁🎴🧁🎴🧁🎴🧁🎴🧁🎴🧁🎴🧁🎴🧁ا.ت بیشتر به مایکی نگاه ...

پارت 3

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.24(روایت از زبان ا.ت)...

🖤🏍️ Tokyo Revengers — دختر رئیسقسمت اول: ورود به تومانساعت ۹...

part 19

درخواستی شینیچیرو

رمان اسیر خان پارت نهم ۹

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇22ویو هویج:بعد از اون روز، ات سعی کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط