داستان
نابی برای چند ثانیه کاملاً ساکت موند.
بعد صورتش رو برگردوند.
نابی: مـ... من ازت خوشم نمیاد.
مایکی سرش رو تکون داد.
مایکی: باشه.
نابی با تعجب نگاهش کرد.
نابی: همین؟!
مایکی: آره. قرار نیست مجبورت کنم ازم خوشت بیاد.
بعد بلند شد و رفت سمت آشپزخونه تا خوراکی بیاره.
نابی همونجا موند.
انتظار داشت مایکی مسخرهاش کنه، دوباره دعوا راه بندازه یا حداقل یه تیکه بندازه.
اما اون فقط گفته بود «باشه».
و عجیبتر اینکه...
نابی دلش نمیخواست اینقدر راحت قبول کنه.
بعد صورتش رو برگردوند.
نابی: مـ... من ازت خوشم نمیاد.
مایکی سرش رو تکون داد.
مایکی: باشه.
نابی با تعجب نگاهش کرد.
نابی: همین؟!
مایکی: آره. قرار نیست مجبورت کنم ازم خوشت بیاد.
بعد بلند شد و رفت سمت آشپزخونه تا خوراکی بیاره.
نابی همونجا موند.
انتظار داشت مایکی مسخرهاش کنه، دوباره دعوا راه بندازه یا حداقل یه تیکه بندازه.
اما اون فقط گفته بود «باشه».
و عجیبتر اینکه...
نابی دلش نمیخواست اینقدر راحت قبول کنه.
- ۱.۱k
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط