رمان زندگی سیگاری قسمت ( 72)

زندگی سیگاری
اه این و یادت رفت و با دست به یقه ی پیرهنش که کمی ... رنگ صورتی شده بود اشاره کرد ... حتما مشروب ریخته بود روش با حرص گفتم
میتونی پیرهن و بدی به خدمتکارا بشورن ...
بهم نزدیک شد و دست برد و کنش و در آورد و گفت
تو هم خدمتکار محسوب میشی . دوست دارم تو تنم تمیزش کنی ...
با بهت و پلکایی که از عصبانیت میپرید گفتم
صورتم زخمیه و دستامم زخم شده و توش شیشست . سریع تو نیم ساعت مجبورم کردی این جارو بسابم کمر برام نمونده ... حالا بیام چه جوری تو تنت پیرهنت و تمیز کنم اخه !!!!
بهم نزدیک شد اون قدر که گرمای داغی نفسش صورتم و میسوزوند اروم گفت
یه دقیقه از وقتت مونده .... بهتره عجله کنی .....
با بهت و چشمای گرد شده بهش نگاه کردم و تو یه لحظه تصمیم و گرفتم من باید این هیولا رو مینشوندم سر جاش
لبخند پر شرارتی زدم و دستمالی تمیز برداشتم و کمی خیسش کردم و به سمتش رفتم ... روی پنجه های پام ایستادم و به چشمای بی روحش زول زدم و دستم و بردم سمت یقش و .......
پارت پنجاه و شیش
دستمال و اروم بدون اینکه به چشماش نگاه کنم کشیدم رو یقش ...
پیرهن خیس میشد و به قفسه سینش می چسبید !!!!
اب دهنم و قورت دادم و سعی کردم زودتر کارم و کنم .....
زندگی سیگاری
حس می کردم سرش به سمت صورتم خم میشه .....
با بهت سرم و بلند کردم .....
نگاهامون به هم گره خورد ......
با صدای گرفتش و اون لحن بی روح گفت
مرخصی
با بهت به یقه ای که هنوز پاک نشده بود نگاه کردم و گفتم
تنبیه شدم !!!
پشتش و بهم کرد و چنگی به موهاش زد و با همون صدای لعنتی گفت
بهت گفتم ..... مرخصی .... دستش و برد سمت ج
یب کتش و خود نویسی رو در آورد و دستش گرفت و دوباره گذاشتش تو جیبش .....
همون لحظه از اون طرف سالن داوود اومد سمتم و گفت
راه بیفت .....
با تعجب چشم از هیولا یا همون آیوار گرفتم و با نگاهی مردد به داوود نگاه کردم که ... دیدم نه جدی جدی دست از سر کچل من برداشته ....
با خوشحالی دنبال داوود راه افتادم ... و چند قدم بعد بازوم دست داوود اسیر بود تا به وقت فرار نکنم !!!!
من و به اتاق که نه سلول تازم آورد و در و بست و رفت زود رفتم جلوی اینه نصف صور تم قرمز بود رد دستمال مونده بود .....
و جای زخمم که به خط اندازه ی دوبند انگشت بود که از زیر چشم
زندگی سیگاری
تا نزدیکای گوشم بود و خیلی عمیق نبود .....
رفتم شستم صورتم و خشک کردم و همون موقع خدمتکار با یکی از محافظا اومد تو ... یعنی اپنا کلا بلد نیستن در بزنن بابا شاید من در حال به غلطی بودم ا...ا
خدمتکار برام چسب زخم و اینا اورده بود ... بعد رفتنش .....
چسب و رو صورتم زدم حسابی میسوخت ولی خب چه اهمیتی داشت. با این شرایطی که من داشتم ... اینا هیچ بود ... دستمم چسب زدم و قبلش با چک کردم دیدم شیشه توش نبود ......
خلاصه که شبم این طوری گذشت دیگه ...... با تحقیر و آسیب دیدن و کلفتی و در اخر اسارت همیشگی ..... اصلا لعنت به منی که اون شب از خونه بیرون اومدم و به حرفای اون مرد دیوونه سوخته گوش دادم .... لعنت به منی که اون یارو طلبکار رو ول کردم و برگشتم خونه ... یا چرا پیش پلیس نرفتم .....
می دونستم که واقعا خریت کرده بودم .... ها تفم که اسم داداش و یدک برداشته بود برا روزایی که گیر می افتاد ... تا کمکش کنم ... اما خودش تو این روزا نبود .... مهشید کجا بود .... ریحانه !!!
با همه توانش جیغ زد ...
بزار بریم. اصلا همر از کجاست هان ۲۱۱۱
ریحانه با گریه رو زمین نشست و گفت
مگه نگفتی از ادمون میکنین
جرارد با اخم گفت
شما الان خیلی چیزا راجب سازمان میدونید چهرمونم دیدید تازه!!!
مهشید با حرص به سمت جرارد رفت و گفت
من تو رو میکشم .... تا حداقل به خاطر کشتنت زندانیمون کنن .... واس چی وقتی هیچکاری نکردیم انداختینمون این جا
دیدگاه ها (۰)

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

پارت ۸گفت ااااات خوبی ؟ همه جا رو دنبالت گشتم .....گفتم به ل...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . .◟- #ParT_13 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄سمت ...

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 225♡⁠。⁠)⁩دستش ر...

با اینکه شرایت کامل نبود دارم میزارم این دفعه کامل کنید چشما...

داشتم به سمت اتاق پادشاه میدویدم که ناگهان چاقویی تا ته داخل...

مهمونی خطرناکپارت=17ویو اتجونگ کوک خیلی عصبی بود...خیلیفقط ا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 216♡⁠。⁠)⁩بالاخر...

P³⁷The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط