پرنسس ناخواسته
P1۳
آلیس:
همراه مارتا کنار سنگلاخی نشسته و به آبشار و فضای سبز دورش خیره شده ایم.
وقتی سکوتمان طولانی میشود،مارتا میگوید«دلت براش تنگ شده مگه نه؟»
«نمیدونم راجع به چی صحبت میکنی.»
«آلیس یه بار دیگه این جمله رو بگی خودم و خودت رو با هم میندازم توی آبشار.»
هر دو میخندیم.
مکث میکنم و سپس میگویم«بخوام راستش رو بگم،آره...
حتی الان هم هر ثانیه و هر دقیقه بهش فکر میکنم.»
نگاهش به سمتم می آید.
«اما... اما خب نمیشه دیگه. اصلا از اولش هم اشتباه بود.
به قول مامان، کبوتر با کبوتر باز با باز...»
هم زمان با من تکرار میکند«کُنَد هم جنس با هم جنس پرواز.»
هر دو خنده کوتاهی میکنیم که میگویم.«اون شاهزاده کل کشور و پادشاه آینده است و من فقط... یه دختر عادی ام... یه زاغه نشین.»
با وجود اینکه حرفی نمیزند اما کاملا از نگاهش مشخص است اصلا قانع نشده است.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ویلیام:
چند قدم جلو تر می روم.
بوته ها را کنار میزنم و.....
او آلیس است؟
صدایشان به وضوح به گوشم میرسد.
«اون شاهزاده کل کشور و پادشاه آینده است و من فقط...یه دختر عادی ام...یه زاغه نشین.»
قلبم طوری میتپد که احساس میکنم صدایش تا آنجا هم به گوش میرسد.
کم کم جلو می روم.
یا الان یا هیچوقت.
من بالاخره باید دوباره او را بدست بیاورم. نمی توانم این را تحمل کنم که با کسی به جز او ازدواج کنم...
کسی جز او را دوست داشته باشم یا در هوایی که او در آن نیست نفس بکشم.
من عاشق آلیس هستم و می دانم او هم دستِ کم مرا دوست دارد.
از میان بوته ها رد میشوم.
اکنون دقیقا پشت سر آنها ایستاده ام.
«آلیس!»
سرش با تعجب به طرفم برمیگردد.
هر دو بلند میشوند و رو به من می ایستند.
«اعلی حضرت!از دیدنتون....بسیار خرسندم!»
اعلی حضرت!
وقتی اینگونه صدایم میکند احساس غریبی بهم دست میدهد.
انگار که تا حالا هیچوقت با هم صحبت نکرده ایم...نخندیده ایم و صمیمیتی بین ما نیست.
«من برم ببینم آسمون امروز چند تا ستاره داره.»
مارتا فضا را برایمان باز میکند تا راحت تر صحبت کنیم.
همینطور که میرود چشمکی برایش میزنم به عنوان تشکر و او هم تعظیم کوچکی میکند و از ما دور میشود.
حالا تنها شده ایم...
و دیگر وقتش شده که یک صحبت مفصل داشته باشیم...
🌷🌸
آلیس:
همراه مارتا کنار سنگلاخی نشسته و به آبشار و فضای سبز دورش خیره شده ایم.
وقتی سکوتمان طولانی میشود،مارتا میگوید«دلت براش تنگ شده مگه نه؟»
«نمیدونم راجع به چی صحبت میکنی.»
«آلیس یه بار دیگه این جمله رو بگی خودم و خودت رو با هم میندازم توی آبشار.»
هر دو میخندیم.
مکث میکنم و سپس میگویم«بخوام راستش رو بگم،آره...
حتی الان هم هر ثانیه و هر دقیقه بهش فکر میکنم.»
نگاهش به سمتم می آید.
«اما... اما خب نمیشه دیگه. اصلا از اولش هم اشتباه بود.
به قول مامان، کبوتر با کبوتر باز با باز...»
هم زمان با من تکرار میکند«کُنَد هم جنس با هم جنس پرواز.»
هر دو خنده کوتاهی میکنیم که میگویم.«اون شاهزاده کل کشور و پادشاه آینده است و من فقط... یه دختر عادی ام... یه زاغه نشین.»
با وجود اینکه حرفی نمیزند اما کاملا از نگاهش مشخص است اصلا قانع نشده است.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ویلیام:
چند قدم جلو تر می روم.
بوته ها را کنار میزنم و.....
او آلیس است؟
صدایشان به وضوح به گوشم میرسد.
«اون شاهزاده کل کشور و پادشاه آینده است و من فقط...یه دختر عادی ام...یه زاغه نشین.»
قلبم طوری میتپد که احساس میکنم صدایش تا آنجا هم به گوش میرسد.
کم کم جلو می روم.
یا الان یا هیچوقت.
من بالاخره باید دوباره او را بدست بیاورم. نمی توانم این را تحمل کنم که با کسی به جز او ازدواج کنم...
کسی جز او را دوست داشته باشم یا در هوایی که او در آن نیست نفس بکشم.
من عاشق آلیس هستم و می دانم او هم دستِ کم مرا دوست دارد.
از میان بوته ها رد میشوم.
اکنون دقیقا پشت سر آنها ایستاده ام.
«آلیس!»
سرش با تعجب به طرفم برمیگردد.
هر دو بلند میشوند و رو به من می ایستند.
«اعلی حضرت!از دیدنتون....بسیار خرسندم!»
اعلی حضرت!
وقتی اینگونه صدایم میکند احساس غریبی بهم دست میدهد.
انگار که تا حالا هیچوقت با هم صحبت نکرده ایم...نخندیده ایم و صمیمیتی بین ما نیست.
«من برم ببینم آسمون امروز چند تا ستاره داره.»
مارتا فضا را برایمان باز میکند تا راحت تر صحبت کنیم.
همینطور که میرود چشمکی برایش میزنم به عنوان تشکر و او هم تعظیم کوچکی میکند و از ما دور میشود.
حالا تنها شده ایم...
و دیگر وقتش شده که یک صحبت مفصل داشته باشیم...
🌷🌸
- ۱.۷k
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط