اشتباه من
لارا : ب..بخاطر من کردی ؟ بخاطر من زدیش ؟ ولی چرا ؟
جونگ کوک: اون حروم زاده داشت از بدنت میگفت ، پس منم اونقد زدمش تا دیگه نتونه حرف بزنه
لارا ویو:
جونگ کوک بخاطر من جیک و زد ، جونگ کوک اولین نفریه که بخاطرم همچین کاری میکنه حتی مامان خودم هم هیچوقت براش مهم نبوده ولی اون...
لارا: ممنونم
جونگ کوک: ها؟
لارا: مرسی جونگ کوک ، درسته با هم نمیسازیم ولی بابت کار امروزت ممنونم
جونگ کوک: ازم تشکر نکن خوشم نمیاد ، تازشم اینکارو بخاطر تو نکردم بخاطر اممم خ...خانواده کردم ، اره خانواده
لارا: خانواده؟ پوف هه اوکی هرچی تو بگی
لارا خون دست جونگ کوک رو تمیز کرد و بتادین زد و باندپیچی کرد
لارا: تموم شد ، فردا عوضش میکنم دوباره
جونگ کوک: شب بخیر
لارا ویو
مرتیکه خودخواه البته که مرسی هم نمیگه
لارا: دستم درد نکنه ، شب بخیر
لارا رفت و محکم درو بست ، اون شب اتفاقایی بین اون دونفر افتاد که هر دو هم حسش کردن ولی سعی به انکارش کردن و نادیده اش گرفتن
صبح روز بعد :
لارا: مامان دارم میرم دانشگاه میبینمت
مامان لارا: میبینمت عزیزم ، راستی
لارا: بله
مامان لارا: زود بیا خونه میخوایم امشب شامو کنار هم باشیم
لارا: نه که خیلی همو هم میشناسیم و باهم خوبیم
مامان لارا: لاراااااا
لارا: اوفف باشه بابا زود میام
بعد از گذشت ۵ ساعت و برگشت لارا به خونه
همگی سر میز شام نشسته بودن و در سکوت شام میخوردن
مامان لارا: جونگ کوک پسرم دستت چی شده
جونگ کوک: مهم نیست
بعد از اون جونگ کوک سریع از میز بلند شد و به اتاقش رفت
لارا ویو: مرتیکه انگار به زور نگهش داشتن اه برو اصلا نیا دیگه
بعد از تموم شد شام ساعت ۲ شب
لارا ویو :
میخواستم تازه بخوابم که صدایی از پایین شنیدم راستش این خونه کاملا با محافظ دور و برش پر شده پس دزد یا چیزی نیست ، اما این مثل صدای در میمونه
بلند شدم تا برم ببینم چه خبره ، در اتاق و باز کردم پایین رفتم وقتی به آخرین پله رسیدم پشت دیوار قایم شدم ، اون جونگ کوک بود ، این چه ریختیه ، با کوله و کلاه و شلوار ورزشی کجا میره ، نمیتونستم برم دنبالش چون نمیزارن از این خونه کوفتی خارج شم ولی وایسا تا پنجره هست چرا در (منطق)
یه تاپ و یه کت چرم و یه شلوارک جین پوشیدم و پتو اتاق و برداشتم و به بالکن آویزون کردم تا بتونم برم پایین ، بعد از تلاش های بسیار به پایین رسیدم و دوییدم ولی خاک بر سرم این احمقا که دور تا دور خونه هستن
بادیگارد: خانم ؟
وای خاک بر سرت لارا
لارا: اوه اممم بله
بادیگارد: این وقت شب اینجا چیکار میکنید
لعنتی جونگ کوک الان میره
لارا: امم میخوام برم بیرون
بادیگارد: متاسفم اجاره خروج ندارید باید به آقای جئون بگم
لارا: نهههه ، میخوام برم یه هدیه بگیرم برای مامانم لطفا نگید بهشون یه سوپرایزه
بادیگارد: ساعت ۲ شب ؟
لارا: اره خب مگه چیه
بادیگارد: بازم نمیتونم خانم
لارا: خواهش میکنم فقط همین یه بار
بادیگارد: متاسفم خانم اجازه خروج ندارید
لارا: اه مرتیکه کچل ، اصلا نخواستیم ایش
برگشتم به اتاقم
اون جونگ کوک کجا داشت میرفت اونم ساعت ۲ شب با اون ریخت ، حالا وایسا بفهمم آقای جئون جونگ کوک
لایک یادتون نرههه❤️❤️❤️
جونگ کوک: اون حروم زاده داشت از بدنت میگفت ، پس منم اونقد زدمش تا دیگه نتونه حرف بزنه
لارا ویو:
جونگ کوک بخاطر من جیک و زد ، جونگ کوک اولین نفریه که بخاطرم همچین کاری میکنه حتی مامان خودم هم هیچوقت براش مهم نبوده ولی اون...
لارا: ممنونم
جونگ کوک: ها؟
لارا: مرسی جونگ کوک ، درسته با هم نمیسازیم ولی بابت کار امروزت ممنونم
جونگ کوک: ازم تشکر نکن خوشم نمیاد ، تازشم اینکارو بخاطر تو نکردم بخاطر اممم خ...خانواده کردم ، اره خانواده
لارا: خانواده؟ پوف هه اوکی هرچی تو بگی
لارا خون دست جونگ کوک رو تمیز کرد و بتادین زد و باندپیچی کرد
لارا: تموم شد ، فردا عوضش میکنم دوباره
جونگ کوک: شب بخیر
لارا ویو
مرتیکه خودخواه البته که مرسی هم نمیگه
لارا: دستم درد نکنه ، شب بخیر
لارا رفت و محکم درو بست ، اون شب اتفاقایی بین اون دونفر افتاد که هر دو هم حسش کردن ولی سعی به انکارش کردن و نادیده اش گرفتن
صبح روز بعد :
لارا: مامان دارم میرم دانشگاه میبینمت
مامان لارا: میبینمت عزیزم ، راستی
لارا: بله
مامان لارا: زود بیا خونه میخوایم امشب شامو کنار هم باشیم
لارا: نه که خیلی همو هم میشناسیم و باهم خوبیم
مامان لارا: لاراااااا
لارا: اوفف باشه بابا زود میام
بعد از گذشت ۵ ساعت و برگشت لارا به خونه
همگی سر میز شام نشسته بودن و در سکوت شام میخوردن
مامان لارا: جونگ کوک پسرم دستت چی شده
جونگ کوک: مهم نیست
بعد از اون جونگ کوک سریع از میز بلند شد و به اتاقش رفت
لارا ویو: مرتیکه انگار به زور نگهش داشتن اه برو اصلا نیا دیگه
بعد از تموم شد شام ساعت ۲ شب
لارا ویو :
میخواستم تازه بخوابم که صدایی از پایین شنیدم راستش این خونه کاملا با محافظ دور و برش پر شده پس دزد یا چیزی نیست ، اما این مثل صدای در میمونه
بلند شدم تا برم ببینم چه خبره ، در اتاق و باز کردم پایین رفتم وقتی به آخرین پله رسیدم پشت دیوار قایم شدم ، اون جونگ کوک بود ، این چه ریختیه ، با کوله و کلاه و شلوار ورزشی کجا میره ، نمیتونستم برم دنبالش چون نمیزارن از این خونه کوفتی خارج شم ولی وایسا تا پنجره هست چرا در (منطق)
یه تاپ و یه کت چرم و یه شلوارک جین پوشیدم و پتو اتاق و برداشتم و به بالکن آویزون کردم تا بتونم برم پایین ، بعد از تلاش های بسیار به پایین رسیدم و دوییدم ولی خاک بر سرم این احمقا که دور تا دور خونه هستن
بادیگارد: خانم ؟
وای خاک بر سرت لارا
لارا: اوه اممم بله
بادیگارد: این وقت شب اینجا چیکار میکنید
لعنتی جونگ کوک الان میره
لارا: امم میخوام برم بیرون
بادیگارد: متاسفم اجاره خروج ندارید باید به آقای جئون بگم
لارا: نهههه ، میخوام برم یه هدیه بگیرم برای مامانم لطفا نگید بهشون یه سوپرایزه
بادیگارد: ساعت ۲ شب ؟
لارا: اره خب مگه چیه
بادیگارد: بازم نمیتونم خانم
لارا: خواهش میکنم فقط همین یه بار
بادیگارد: متاسفم خانم اجازه خروج ندارید
لارا: اه مرتیکه کچل ، اصلا نخواستیم ایش
برگشتم به اتاقم
اون جونگ کوک کجا داشت میرفت اونم ساعت ۲ شب با اون ریخت ، حالا وایسا بفهمم آقای جئون جونگ کوک
لایک یادتون نرههه❤️❤️❤️
- ۷۳.۸k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط