نجوای سایه ها....

🩸 فصل دوم – «در ولتاژِ سکوت»

«اسمش رو نمی‌گم.
اسم برای انسان‌هاست.
اون چیزی که روبه‌روم نشسته بود، فقط یه تکه گوشت با سابقه‌ی تجاوز بود.
یه حیوان که صدای التماس یه دختر بچه رو با لذت شنید و رد شد.
می‌دونی بدترین بخش چیه؟
اون حتی یادش نمی‌اومد اسم اون دختر چی بود.
اما من یادمه.
من همه‌شونو یادم می‌مونه.»

اتاق تاریک بود. سرد.
دیوارها عایق شده بودن. نه برای صدا… برای گناه.
وسط اتاق یه صندلی فلزی گذاشته بودم. پاهاش رو بستم. دست‌هاشو محکم.
نه زیاد، فقط در حدی که جریان برق بهتر رد بشه.

ایستادم روبه‌روش. اون می‌لرزید.
از ترس؟ نه... از شک.

"مگه من چی کار کردم؟!"

همیشه اینو می‌گن.
اون لحظه که مرگ بهشون نزدیک می‌شه، یهویی همه پاک می‌شن.
ناگهان معصوم می‌شن.
اما من وجدان ندارم. فقط حافظه دارم.
و برق.

ژنراتور رو روشن کردم. صدای ضعیفی داد. مثل شروع یه زمزمه از جهنم.

لبخند زدم.
آروم گفتم:
"می‌خوام نشونت بدم احساسش چطوره... وقتی بدن یه نفر دیگه باهات مخالفت می‌کنه."

دکمه رو زدم.

جیغش از دنده‌هاش بالا رفت، چرخید، و توی سقف کوبیده شد.
اما صداش نه بلند بود، نه واضح.
مثل یه حیوان زخمی که سعی می‌کنه هنوز با غرورش بمیره.
همینش رو دوست دارم.»

هر بار که برق رد می‌شد، بدنش می‌پرید بالا.
چشماش از حدقه بیرون زده بودن.
پوستش دود می‌کرد.
و توی بین این ضربات، داشتم فکر می‌کردم…
چند تا زندگی نابود کرد؟ چند تا رویا؟

بعد از پنجمین شوک، نفسش بریده بریده شد.
اما هنوز زنده بود. و من... هنوز سیر نشده بودم.

رفتم جلو، خم شدم، و در گوشش گفتم:
"من جای اون دختری‌ام که تو صدای گریه‌ش رو خاموش کردی.
و حالا صدای تو رو خاموش می‌کنم."

آخرین شوک…
بدن‌اش یه‌لحظه کشیده شد. بعد افتاد.
آروم. مثل یه لباس چرک که انداختی توی گوشه‌ی اتاق.


---

🕯️ مونولوگ پایانی:

**«بعضی آدم‌ها با چاقو نمی‌میرن…
باید حقیقتی رو حس کنن که خودشون توی جسم دیگری ریختن.
من قصاص نیستم.
من توازنم.

و حالا دفتر باز می‌شه…**

"قربانی دوم: بدون نام.
گناه: تجاوز.
شیوه‌ی مرگ: شوک با ولتاژ بالا.
آخرین جمله: "من کاری نکردم!"
و این جمله همیشه از دهن گناهکارها شنیده می‌شه... دقیقاً قبل از سوختنشون."
دیدگاه ها (۵)

بعضی آدما فقط وارد یه قاب می‌شن و یهو همه‌چی عوض می‌شه...لیس...

Cold melody part 9سه هفته از اون روزِ فاجعه گذشت. رابطه‌یِ م...

پارت ۶۲

انگار من توی هیچ جمعی جا نمی‌شم؛ همیشه یه گوشه‌ام، همیشه ساک...

شاهکاری به نام دروغ

🔒قفلِ حسی… لحظه‌ای که حس ازراه می‌رسهنه باحرف، با هجومصورت ی...

عاشقانه های شبنم

یه نفر توی مهمونی به بچه‌تون می‌گه «مامانتو می‌برم!» و همه م...

dark life = 33

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط