فیک کوک
𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆¹²¹
لبخندی زد. چشماشو باز بسته کرد و رفت بیرون.
ویو مینا
وااایییییی عوضی جنتلمن!
رفتم نشستم روی مبل. دلم میخواست جیغ بکشم.
از هیجان داشتم منفجر میشدم.
وای چته بیجنبه!؟ خل شدیا!
گوشیمو برداشتم.
پر پیام بود.
باکهیون: کجایی دلقک!؟؟ از صب تاحالا چهل بار زنگ زدم. چرا جواب نمیدی؟
باکهیون: چه گوهی داری میخوری؟
باکهیون: کجایییی؟؟
باکهیون: بیفانوس بگو نگی بابات منو میگاد!!!
باکهیون: جواب نمیدی نه!؟
باکهیون: زنیکه بگو کجایی بابات بدبختم میکنه!!
باکهیون: عنتر گاو گوساله!
باکهیون: پلشت!
سیودو استیکر از طرف باکهیون
جانگوو: کجایی؟
آخ آفرین! از وو یاد بگیر. قضیه رو با یه کجایی تموم کرد!
بز! حالا که اینطوره جوابتو نمیدم که بشوزی! جواب جانگوو روهم نمیدم که ازم خبری نداشته باشی!!
گوشی رو کنار گذاشتم. کمی به لباس توی تنم نگاه کردم.
احساس سرگیجه داشتم. صحنهای از ذهنم گذشت.
سعی کردم اون تصویر رو دوباره توی سرم بیارم.
انگار از داخل آینه بهش نگاه میشد.
یه دختر با لباسی شبیه به من تنش... و یه مردی که از پشت محکم بغلش کده بود و سرش داخل گردن دختره پنهون بود.
خیلی قشنگ بود. یعنی اینم یه خاطره دیگست؟؟
وای! نامه!
پاشدم رفتم توی اتاق.. شلوارم که از قبل پوشیده بودم رو پیدا کردم و نامه داخلش خواستم دربیارم که از خونه سئول جئون پیدا کرده بودم.
همون موقع صدای جونگکوک میومد.
اومد داخل اتاق.
_: من میرم پایین. داداشم فک کنم اومده. جای ماشینم بده باید درستش کنم تا اون ماشینشو بیاره داخل.
: باشه.
اون رفت. چند لحظه صبر کردم و نامه رو از جیب شلوارم درآوردم.
قلمنوشت:
[مگه واسه من تو نامه نوشتم بیام برات بخونم سیسی؟ (مدیونی فک کنی اینو گفتم چون نمیدونم چی باید بنویسم!)]
چطور... یعنی چطوری؟
افتادم روی تخت. از شدن گریه نفسم گرفته بود...
جلوی صدامو گرفتم..
چشامو محکم بستم. سرگیجه داشتم دیگه هیچی نفهمیدم.
ویو جونگکوک
رفتم بیرون. تا سرمو بالا آوردم مغذم هنگ کرد. عصبی جلو رفتم.
اونا انگار عصبیتر بودن بیپدرا.
اون باکهیون خایمال داشت با فوش سمتم حملهور میشد که جانگوو عوضی زودتر جلوشو گرفت.
-: عوضی آشغال..
جانگوو: ساکتشو
_: اینجا چه غلطی میکنین؟
جانگوو: ما نمیخواستیم بیایم اینجا.. ولی یکی الان پیش توعه که باید با ما بیاد.
_: چرا شما دوتا اون پیر حرومزاده دست از سر ما ورنمیدارید!
-: همش تقصیر خودته! اینکه الان این وضع...
_: وضعم چشه؟ شکست خوردم؟ غرورم خورد شد؟ بی آبرو شدم!؟؟ آره این وضعیت منه! ولی همین الان تمام زندگی من اون بالا کنار دخترمون نشسته! دست از سرمون وردارید!
جانگوو: بهش گفتی؟
سلام
فردا دوباره فیک میذارم
الان برم
خدافظ شببهخیر
لبخندی زد. چشماشو باز بسته کرد و رفت بیرون.
ویو مینا
وااایییییی عوضی جنتلمن!
رفتم نشستم روی مبل. دلم میخواست جیغ بکشم.
از هیجان داشتم منفجر میشدم.
وای چته بیجنبه!؟ خل شدیا!
گوشیمو برداشتم.
پر پیام بود.
باکهیون: کجایی دلقک!؟؟ از صب تاحالا چهل بار زنگ زدم. چرا جواب نمیدی؟
باکهیون: چه گوهی داری میخوری؟
باکهیون: کجایییی؟؟
باکهیون: بیفانوس بگو نگی بابات منو میگاد!!!
باکهیون: جواب نمیدی نه!؟
باکهیون: زنیکه بگو کجایی بابات بدبختم میکنه!!
باکهیون: عنتر گاو گوساله!
باکهیون: پلشت!
سیودو استیکر از طرف باکهیون
جانگوو: کجایی؟
آخ آفرین! از وو یاد بگیر. قضیه رو با یه کجایی تموم کرد!
بز! حالا که اینطوره جوابتو نمیدم که بشوزی! جواب جانگوو روهم نمیدم که ازم خبری نداشته باشی!!
گوشی رو کنار گذاشتم. کمی به لباس توی تنم نگاه کردم.
احساس سرگیجه داشتم. صحنهای از ذهنم گذشت.
سعی کردم اون تصویر رو دوباره توی سرم بیارم.
انگار از داخل آینه بهش نگاه میشد.
یه دختر با لباسی شبیه به من تنش... و یه مردی که از پشت محکم بغلش کده بود و سرش داخل گردن دختره پنهون بود.
خیلی قشنگ بود. یعنی اینم یه خاطره دیگست؟؟
وای! نامه!
پاشدم رفتم توی اتاق.. شلوارم که از قبل پوشیده بودم رو پیدا کردم و نامه داخلش خواستم دربیارم که از خونه سئول جئون پیدا کرده بودم.
همون موقع صدای جونگکوک میومد.
اومد داخل اتاق.
_: من میرم پایین. داداشم فک کنم اومده. جای ماشینم بده باید درستش کنم تا اون ماشینشو بیاره داخل.
: باشه.
اون رفت. چند لحظه صبر کردم و نامه رو از جیب شلوارم درآوردم.
قلمنوشت:
[مگه واسه من تو نامه نوشتم بیام برات بخونم سیسی؟ (مدیونی فک کنی اینو گفتم چون نمیدونم چی باید بنویسم!)]
چطور... یعنی چطوری؟
افتادم روی تخت. از شدن گریه نفسم گرفته بود...
جلوی صدامو گرفتم..
چشامو محکم بستم. سرگیجه داشتم دیگه هیچی نفهمیدم.
ویو جونگکوک
رفتم بیرون. تا سرمو بالا آوردم مغذم هنگ کرد. عصبی جلو رفتم.
اونا انگار عصبیتر بودن بیپدرا.
اون باکهیون خایمال داشت با فوش سمتم حملهور میشد که جانگوو عوضی زودتر جلوشو گرفت.
-: عوضی آشغال..
جانگوو: ساکتشو
_: اینجا چه غلطی میکنین؟
جانگوو: ما نمیخواستیم بیایم اینجا.. ولی یکی الان پیش توعه که باید با ما بیاد.
_: چرا شما دوتا اون پیر حرومزاده دست از سر ما ورنمیدارید!
-: همش تقصیر خودته! اینکه الان این وضع...
_: وضعم چشه؟ شکست خوردم؟ غرورم خورد شد؟ بی آبرو شدم!؟؟ آره این وضعیت منه! ولی همین الان تمام زندگی من اون بالا کنار دخترمون نشسته! دست از سرمون وردارید!
جانگوو: بهش گفتی؟
سلام
فردا دوباره فیک میذارم
الان برم
خدافظ شببهخیر
- ۶.۶k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط